برای عشق

وقت اندکی ، بگذار

فقط یکبار




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۳۱ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی ،  لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است .

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است ،

با زبان سبز راز گفتن است .

گفت و گوی غنچه و گل ، از درون باغچه

باز هم به گوش میرسد

تو چه فکر می کنی ؟

راستی کدام یک درست گفته اند ؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل ، یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده است .

قیصر امین پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۸ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خدایا چه آسان می توان تو را دوست داشت ،

بی هیچ تکلف و بهانه ای

بهشت شاید همین نزدیکیها باشد  ،

وقتی فرشته ها برای شنیدن نام تو از دهان بندگانت  ،

از پله های عرش پایین می آیند.....

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٧ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی حس میکنم

جایی در این کره ی خاکی

تو نفس میکشی و من

از همان نفس هایت...

نفس میکشم!

تو باش!!!

هوایت! بویت! 

برای زنده ماندنم کافی است..

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٧ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

باز خیال خام تو....

دست مرا گرفت و بُرد.........!!!

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٦ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

» خاتون « ...


رنگ آرزوهایم ...


اینروزها ...


خیلی پریده است ...


» تو « ...


اگر دستت به » آسمان « رسید ...


چند تکه » ابر « ...


نقاشی کن ...


تا ...


دل من ...


به این ابرها ...


خوش بشود ...!!!

 

عباس رزاقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟


گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


 قیصر امین پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آسانتر ...

نگاهم کن ...!

دلم ...

تا " عشق " ...

بیشتر نخوانده است ...!!

 

عباس رزاقی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دلم بهانه‌گیر شده

زندگی می‌خواهد

عشق می‌خواهد

سفر می‌خواهد

هوای تازه می‌خواهد

قشنگی می‌خواهد

نه

هیچکدام از اینها را نمی‌خواهد

خوب من...

دلم تو را می‌خواهد.....

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

برای اثر گذاشتن روی دیگران اخم نکن

پیشانیت چروک میشود ...

از لبخندت استفاده کن !

زیبائی دندانهایت تاثیر بیشتری دارند....

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۳ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍ

ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ!

ﻣﺜﻼ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ می گوﯾﻨﺪ:

ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪﻡ

ﯾﺎ ﺩﯾﮕﺮﯼ می گوﯾﺪ:

ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ

ﯾﺎ ﭼﻪ می داﻧﻢ ﻫﺮﭼﻪ!

ﺍﺻﻼ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭد!

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ می پرﺳﺪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ؟

ﺑﺎﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ

ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ:

ﭼﻮﻥ «ﺩﻭﺳﺘﺶ دارم»

 


 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۳ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻋﻘﻞ ، ﺩﺭﺱ ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ، ﺑﻪ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ ﺩﻟﻢ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﺍﺳﺘﺎﺩ  !!!

 

سعید سلیمان پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۳ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفت تا کی صبر باید کرد؟

گفتم چاره چیست؟!

دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است...

 

فاضل نظری

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٢ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به یک جایی از زندگیت که رسیدی می فهمی،

نباید حرص و جوش خیلی چیزا رو تو زندگی بخوری

ماها درست شدنی نیستیم نیشخند

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۱ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بیا رو در رو حرف بزنیم

نه نسیم باشد

و نه پرستو

و نه قاصدک کوچک حیاط خانه

من باشم

و تو

و حرفهای درگوشی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۱ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از " تو " ...

به کجا ...

شکایت ببرم ...؟!

اینجا ...

همه طرفدار " تو " هستند..

" قلبم " ...

" روحم " ...

" قلمم " ...!!!

 

عباس رزاقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۱ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ز طرح و نقشه عالم

هدف طلوع تو بود

هدف تو بودی و عالم بهانه بود.....

مادرم می گفت ، بهانه آفرینش جز وجود نازنین پنچ تن آل عبا نبوده

حالا خوشحالم که به یمن ولادت بانو فاطمه زهرا

روزی داریم پر از شادی و مهربانی

میلاد ، بانوی دو عالم هستی مبارک

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٠ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پا به پای غم من پیر شد و حرف نزد

داغ دید، از من و تبخیر شد و حرف نزد

شب به شب منتظرم بودُ دلش پر آشوب

شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد

غصه میخورد که من حال خرابی دارم

از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد

وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند

خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد

 صورتِ پر شده از چین و چروکش یعنی ...

مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٠ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پدر سه نقطه دارد...

پسر سه نقطه دارد...

دختر هم سه نقطه دارد...

اما مادر هیچ نقطه ای ندارد،

چون که نقطه نقطه ی وجودش را وقف خانواده اش کرده است.

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٠ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی به جای کلاغ در آن بازی کودکانه، گفتم: مامان پـر،

خندیدی و گفتی: «من که پر ندارم»

بزرگتر که شدم فهمیدم، تو هم پر داشتی ...

به یاد مادرهای عزیزی که دیگه پیشمون نیستن ...





تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٠ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﻰ .....

ﺩﻭﻧﻪ ﻯ ﺍﻟﻤﺎﺳﻰ .....

ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻧﻰ .....

ﺑﺎﺭﺵ ﻟﺮﺯﺍﻧﻰ .....

ﺧﻴﺴﻰ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻯ ﺳﺮﺥ .....

ﺩﺭ ﺗﻤﻨﺎﻯ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺍﻣﻴﺨﺖ !!!!.....

ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻥ ﺩﺳﺖ " ﺯﻧﻰ " ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ .....

ﺷﺎﻫﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ " ﺯﻥ "

ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺮ ﻏﺰﻝ ﻭ ﺷﺎﺩﻯ ﻭ ﻋﺸﻖ .....

ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻴﺒﺎﻟﺪ .....

ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﻗﺶ ، ﻋﺸﻖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺶ ﺭﺍ .....

ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ " ﺯﻥ " ﺑﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﻣﻮﺧﺖ ....

تقدیم به مادران  سرزمینم

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٠ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٠ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است!!!

 

فاضل نظری

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٩ | ٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آدم هایی هستند، که هر وقت به آنها می رسی،

احساس می کنی ای کاش زودتر ملاقاتشان می کردی ...

از بس که برایت آشنا هستند ...

اینقدر خودشان هستند ...

که تو را وادار می کنند خودت باشی ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم ، نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 

مولانا




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

قبل ترها فقط چشم هایت را دوست داشتم

حالا چین و چروک های کنارشان را هم دوست دارم

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
کویرم در آغوش باد و غبار
 
به رویای باران و باغم ببر

شبم سایه پوش خیال و سکوت

به ایوان نور و چراغم ببر


بهاری شو و دستهای مرا

بگیر و برویان ازین خاک پیر

سراغم بیا تا چو رودی رها

بریزم در آرامشی دلپذیر


تو را دوست دارم که رویای تو

ستونهای این سقف نیلوفریست

تو را دوست دارم که روز تو عید

شب قصه های تو ماه و پریست


تو را دوست دارم که دنیای تو

به آرامی خوابهای من است

دلی گرم دارم در این خاک سبز

چراغی که تا زنده ام روشن است


صدا کردی از سایه ها و سکوت

مرا زیر نور چراغی که هست

پریدم به رویای بالی که نیست

دویدم در آغوش باغی که هست


تو را دوست دارم که نام تو را

نوشتند برسینه ی سنگها

به پیشانی سبزه ها عیدها

در آرامش باغ آهنگ ها


تو را دوست دارم کویری و باغ

تو را دوست دارم رهایی و شاد

تو را دوست دارم بزرگی و سبز

تو را دوست دارم ...



 عبدالجبار کاکائی
 
 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خداوندا

از بچگی به من آموختند همه را دوست بدارم

حال که بزرگ شده ام

و

کسی را دوست می دارم

می گویند:

فراموشش کن  نیشخند

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﮐﺎﺵ ﻣﺮﮐﺰ ﺍﻫﺪﺍﯼ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ…

ﺁﻧــــﮕﺎﻩ ﺗﻤــــــــــﺎﻡِ ﺟﻮﺍﻧــــﯽ ﺍَﻡ ﺭﺍ ﺍﻫـــﺪﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧــــــﯽ ﮐــِه

ﺗﻤــــــﺎﻡِ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍَﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯼ ﻣـــــَـــﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ .



ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺍَﻡ "ﻣـــــــﺎﺩﺭ"

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مادرم

قرار تمام بی قراری هایم

 زیباترین شعر زندگی ام

مادرم

حدیث عشق و عاشقیم

داستان بی تکرار مهربانی

و  لبخند خدا در زمین

ای

بهانه آفرینشم

 دوستت دارم ..

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٧ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آدمهای منفی به پیچ و خم جاده می اندیشند

و آدمهای مثبت به زیباییهای طول جاده...

عاقبت هر دو به مقصد می رسند،

اما یکی با حسرت و دیگری با لذت!

از زندگی خود لذت ببرید

و قدر ثانیه های خود را بدانید.

زمان ارزشمند است و ما یکبار بیشتر زندگی نخواهیم کرد.

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٧ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ماه به دور زمین می چرخد

زمین به دور خورشید

....

حتی در آسمان هم همیشه

" عشق"

سهم دیگری ست...!

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٦ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی عشق خواهر برادری گل میکنه و

خواهر دست برادرش رو ، تو شکم مادر انقده محکم چسبیده

که مادر نمی تونه زایمان طبیعی داشته باشه و

مجبور به عمل سزارین میشه

و یه تولد زیبا شکل می گیره و دوباره زنده باد مادر ....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٦ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

قلبت را آرام کن..

یک وقتهایی بنشین و خلوت کن با تمام سکوت هایت…

نگاه کن به اطرافت..

به خوشبختى هایت…

به کسانی که میدانی دوستت دارند…

به وجود هایی که برایت اهمیت دارند…

و به خدایی که تنهایت نخواهد گذاشت…

گاهی یک جای دنج انتخاب کن…

گاهی یک جای شلوغ…

آرامش را در هر دو پیدا کن…

هم درکنار شلوغی آدم ها…

هم درکنار پنجره ای چوبی و تنها…

دل مشغولی ها را گاهی ساده تر حس کن…

باران را بی چتر بشناس…

خوشحالی را فریاد بزن…

و بدان که تو بهترینی…

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٦ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

میدانم ...

روزی می آیی ...

» عاشقانه هایم « ...

را ...

مرور میکنی ...

خجالت زده از احساسم ...

آرام آرام ...

» اشک « می ریزی ...

و ...

میروی ...

» یادت « باشد ...

روزی می آیی ...

و ...

مرا هرگز پیدا نمیکنی ...!!!

 

عباس رزاقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٥ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نوروز هم به پایان رسید

دوباره شروعی دوباره و روزی نو ..

یادتان باشد این روزها ، متعلق به شماست

روزهایی از زندگی شما

پس به خود قول دهید که این روزها را

زیبا بسازید

به امید فردایی بهتر

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٤ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دوستی نوشته بود :

" آدمهای دنیای من ...

فعل هایی را صرف میکنند : که برایشان صرف داشته باشد "

و چه حقیقت تلخی!!!

پس بیائید ، جز محبت و مهربانی ، هیچ فعلی را صرف نکنیم..




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٤ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نمی دانم یاد زیبای تو

در کدامین سیزده بدر ، زندگیم

با یادم گره خورد

اما دوباره گره زدم ، تمام خوشی های زندگیم را

تا شاید سال دیگر

دلتنگیم را  ، مانند سبزه ها به رودی پر آب بسپارم

...

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٤ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اندازه ی آخرین عدد خواستمت

زیباتر از آنچه هست آراستمت


حالا که بزرگ گشته عشق من و تو!!!

یکباره نگویی که.......نمی خواستمت!!!

 

ناصر عاشقی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٢ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گاهی به خودت احترام بگذار؛...

یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکان خانه؛...

یک دانه شیرینی هم بگذار کنارش ؛...

همراه یک آهنگ دلنشین و به خودت بگو :

بفرمایید... !

چایتان سرد نشود...!

به خودت ؛ باورت و زندگی ات عشق بورز؛...

سن و سال ات مشکل عشق نیست؛...

زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند؛...

مگر آنکه تو پیوسته؛ برق انداختن آن را از یاد برده باشی؛...

برای خودت دعا کن که آرام باشی ؛ صبور باشی ؛...

مهم نیست که آخرین زلزله ی زندگی ات چند ریشتر بود؛

مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی را از دست دادی ؛...

مهم این است که دوباره از نو بسازی زندگی ات و باورت را...

جهانت را...

حالا بفرمائید شیرینی یزدی...

جاتون خالی لوز و قطاب

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۱ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق که بر در خانه ات کوبید

زود در را باز نکن

بعضى ها مثل کودکان

در را زده و فرار مى کنند..

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۱ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نمی دانی وُ

در عمق ِتنهایی

فرو میروم

مرداب می شوم

نام تورا میخوانم وُ

دوباره رود می شوم

و این قصه ی بارانی

هرروز تکرار میشود

 

نیلوفر ثانی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۱ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من

همان

ماهی تنُگ بلورم

که

نفسم

تو

بودی !!

و تمام شدم

چون بی تو ماندم....


رضا تنها

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٠ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اینقدر سکوت نکن …

زمزمه کن گاهی !

قدم بزن در کوچه های زندگی …

و گاهی آرام پرواز کن …

این آبی بیکران مال تو نباشد …

مال کیست ؟؟

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٩ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از تو می خواهم بگویم...

بی آن که در جستجوی قافیه باشم....

و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم...

از تو می خواهم بگویم...

با ساده ترین کلمات...

امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم...

نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم...

و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم...

فقط ساده و با صداقت...

همراه با شاهدی صادق...

از اعماق جانی سوخته...

با چشمانی بارانی...

و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید...

من تقدس عشقت را...

بر کرامت وجودم نشانده ام...

و اگر سراسر وجودم زبان باشد...

یکسره خواهد گفت:

دوســـــــــــــــــــــــــــــــت دارم...

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٩ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

استادی از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامی که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکری کردند و یکی از آنها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است

امّا چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صدای ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایی دادند امّا پاسخ‌های هیچکدام استاد را راضی نکرد...

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامی که دو نفر از دست یکدیگر عصبانی هستند،

قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها برای این که فاصله را جبران کنند

مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و

آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامی که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقی می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلی به آرامی با هم صحبت می‌کنند.

چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلی به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقی می‌افتد؟

آنها حتی حرف معمولی هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و

عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتی از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند!

این هنگامی است که دیگر هیچ فاصله‌ای بین قلب‌های آن‌ها باقی نمانده باشد ...




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٩ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقت شرعی ، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستی ایمان مردم می شود ...

جواد منفرد

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٩ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نمی گیرد کسی همچون نفس در سینه جایت را

چه باشی، چه نباشی، دایما دارم هوایت را


جواد منفرد

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۸ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دل

قصر عاطفه هاست

اگر یاد خوبان زینتش نباشد ،

ویرانه ایست تاریک ....

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۸ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

» تو « ...

مرا به عصر حجر برمیگردانی ...

به ...

زمانیکه ...

آدم چای ...

را ...

با خندهٔ » حوا « ...

شیرین میکرد ...


عباس رزاقی 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۸ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از نگاهت تا دلم

رنگین کمان گل می کند

با تو باید

مثل باران حرف زد ....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۸ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

» تو « ...

رفتی ...

اما ...

بدان چیزی عوض نشد ...!!

پای » ما « ...

تا ...

ابد گیر است ..

» من و تو « ...

شریک جرم ...

یک مشت خاطره ایم ...!!!

 

عباس رزاقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٧ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ما به مسمومیّت افکار، عادت کرده ایم

ما به حرف زشت در گفتار، عادت کرده ایم

این مکان مردها و آن مکان بانوان

ما به حایل بودن دیوار، عادت کرده ایم...

می گذاریم آخر هر جمله « بی معنی »، چرا؟

چون به صحبت های معنادار، عادت کرده ایم

خط قرمز روی شعر و روی شاعر می کشیم

ما به بی انصافیِ خودکار، عادت کرده ایم

هر بلایی بر سر ما آمده دیروزی است!

ما به مجرم کردن « قاجار »، عادت کرده ایم

« شینِ » خود را می کشد تا این که گردد با کلاس

ما به این لحن و به این اطوار، عادت کرده ایم

چندسالی می شود در پرده های سینما

ما به عکس رنگی « گلزار »، عادت کرده ایم

بی سوادی، فقر فرهنگی، همه شد ریشه کن!

ما به نشر کاذب آمار، عادت کرده ایم

ما به صحبت کردن « دارا » توجه می کنیم

چون به آه و ناله ی « نادار »، عادت کرده ایم

در خبرها آمده من شاعر برتر شدم!

ما به خالی بندیِ اخبار، عادت کرده ایم

 

امیر حسین خوشحال

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٧ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آیینه خواست مثل تو زیبا شود نشد...

مانند چشمهای تو دریا شود نشد...

گشتیم کوچه کوچه در این شهر در به در...

شاید کسی شبیه تو پیدا شود نشد...

بعد از تو هر زنی  که جنون مرا شنید...

آمد در این قبیله که لیلا شود نشد...

دیشب که چشمهای تو را فال میزدم...

میگفت خواجه آن تو فردا شود نشد...

گفتم که شاید این من تنها در این غزل...

امشب به یک اشاره ی تو ما شود نشد...

 

محمد علی بهمنی




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٧ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هفت سین برای من امّا ،

نه هفت حرف ،

که فقط یک نقطه کافی است .

نقطه ای که با آن سال ِ نو

بشود سال ِ تو ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٦ | ٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کاش باران بودم

و غم پنجره را میشستم

و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده

از سر عشق ندا میدادم

پاک کن پنجره از دلتنگی

که هوا دلخواه است

گوش کن باران را

که پیامی دارد :

دست از غم بردار

زندگی کوتاه است

باز کن پنجره را

روز نو در راه است...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٦ | ٧:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه تعبیری خدا در نقطه دارد

که تفسیری جدا هر نقطه دارد

به تعداد بهار عمر زهرا(س)

همین اندازه کوثر نقطه دارد ...

 سوره ی کوثر ۱۸ نقطه دارد

 


 

نام تو با علی و محمد قرینه است

هرجا که عطر نام تو باشد مدینه است

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۳ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ