وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد

دست دلداده به دستان نگارش برسد

بهترین لحظه ی عمر است اگر سربازی

بعد یک غربت پر غم به دیارش برسد

مثل بید نگرانی که زمستانی را

منتظر مانده به گرمای بهارش برسد

حکم یک قاتل محکوم به حبس ابدی

عفو رهبر بخورد ختم حصارش برسد

مثل سرپنجه فرو بردن در زلف شماست

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد



سهام الدین خداشناس

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٩:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حرف دکترها قبول ، آرام می گیرم ولی

درد یک بیمار را بیمار می فهمد فقط

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کودکی از مسئول سیرکی پرسید:

چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این  کوچکی و ضعیفی بسته اید؟

فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و

خیلی خطرناک است.

صاحب فیل گفت: این فیل چنین کاری نمیتواند بکند.

چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است،

آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است.

کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟

صاحب فیل گفت:

وقتی که این فیل بچه بود مدتی آن را با یک طناب بسیار محکم بستم.

تلاش زیاد فیل برای رهایی اش هیچ اثری نداشت،

و از آن موقع دیگر تلاشی برای آزادی نکرده است.

فیل به این باور رسیده است که نمیتواند این کار را بکند.

شاید هر کدام از ما، با نوعی فکر، با نوعی باور غلط بسته شده ایم

که مانع حرکت ما به سوی پیروزی است.

در واقع این باورهای غلط مثل یه سد عمل میکنه،

سد فکری.

باورهایتان را تغییر دهید تا دنیایتان تغییر کند.

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

 

 

 

دوست دارم 

تو را برای یک روز

از خدا قرض بگیرم!

و فردا

هر چقدر تماس گرفت

گوشی را برندارم ...!

 

 

 

 رسول ادهمی

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

منم و داغ نگاهی که به قلبم زده ای

آتش خرمن آهی که به قلبم زده ای

 
قول دادی همه ی دار و ندارم باشی

در تنم رخنه کنی، فصل بهارم باشی

 
من به بد قولی چشمان تو عادت کردم

به همین بودنت از دور قناعت کردم

 
ترسم این است بیایی و صدایم نکنی

کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی

 
ترسم این است صدایم به صدایت نرسد

بدوم با سر و سر باز به پایت نرسد

 
نکند حادثه ای باز به بادم بدهد

داغ فهمیدن یک راز به بادم بدهد

 
نکند جای تو را فاصله ات پر بکند

خاطره روی تورا سایه تصور بکند

 
از تمام تو فقط فاصله ات سهم من است

عشق وا مانده ی بی حوصله ات سهم من است

 

شعری زیبا از ؟

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

احساس تو

  تکثیر در زیبایی هاست

  درهر آرامشی

  ردی از تو پیداست

  تکرار نمیشوی در هیچ اثری ....

  چشم تو

اعجاز بی چون وچرا ست ...


نیلوفرثانی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تو را که ترک می کنم تازه بعد می فهمی


که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟



الهام دیداریان

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

امروز.‌..

حواس شهر پرت برف است

حواس من اما،

هنوز درگیر گرمی دستان توست...

 

سما قشقایی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٧ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شهر بوی خوبی گرفته

یا شال گردنت را جایی جا گذاشتی

یا پنجره ی اتاقت باز مانده

یا همین اطرافی



رسول ادهمی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٧ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از تــــو چه پنهان ،

گاهی آنقدر خواستنی می شوی

که شروع می کنم

به شمارش تــک تــک ثانیه ها

با همان ساعت یادگاریت .....

 


 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٧ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق ژرفایش را نمی یابد

مگر هنگام جدا شدن ......

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٦ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خودم را دوست دارم

همه جا همراهم بوده

همه جا!

یکبار نگفت حاضر نیستم با تو بیایم

آمد و هیچ نگفت

حرف نزد ... گفتم و او شنید

رنجش دادم و تحمل کرد

خودم را سخت دوست دارم ...


علیرضا روشن

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٦ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خدا کند یک اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیمان ...

آری همین جا!

وسط بی حوصلگی های روزانه مان ...

نگرانی های شبانه مان ...

وسط زخم های دلمان ...

آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم

یک اتفاق خوب بیافتد

آنقدر خوب

که خاطرات سال ها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود

آنگونه که یک اتفاق خوب همین الان، همین ساعت

همین حالا ... از پشت کوه های صبرمان طلوع کند

طلوعی که غروبش

غروب همه ی غصه هایمان باشد

برای همیشه ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٦ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

باور آدم های ساده را

خراب نکن

آدم های ساده

با تو تا ته خط می آیند ...

و اگر

بی معرفتی ببینند

قهر نمی کنند ...

می میرند

مرگِ پروانه ها را دیده ای؟

با یک تلنگر می میرند ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کجای شهر قدم می زنی؟

می خواهم

کاملا اتفاقی

از آنجا رد شوم



مریم قهرمانلو

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تو حق نداری

عاشقِ کسی بمانی که سال هاست رفته

تو مالِ کسی نیستی که نیست

تو حق نداری

اسمِ دردهای مزمنت را عشق بگذاری

می توانی مدیونِ زخم هایت باشی اما

محتاجِ آنکه زخمی ات کرده نه!

دست بردار

از این افسانه های بی سر و ته که به نامِ عشق

فرصتِ عشق را از تو می گیرد،

آنکه تو را زخمیِ خود می خواهد

آدمِ تو نیست

آدم نیست و

تو سال هاست

حوای بی آدمی ...

حواست نیست



افشین یداللهی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گاهی دوست داری،

غافلگیر شوی ...!

مثلا بفهمی؛

یک نفر آن دور دورها،

آنجایی که فکرش را هم نمی کردی ...

«دوستت دارد» ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۳ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یکی از روزهای چهل سالگی ات

در میان گیر و دار زندگی ملال آورت

لابه لای آلبوم عکس هایت

عکس دختری مو مشکی را پیدا می کنی

زندگی برای چند لحظه متوقف می شود

و قبض های برق و آب

برایت بی اهمیت!

تازه می فهمی بیست سال پیش

چه بی رحمانه او را در هیاهوی زندگی جا گذاشته ای ...  


یغما گلرویى

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۳ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

با یادی از استاد شهریار

گرچه پیر است این تنم ، دل نوجوانی میکند

در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند

شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من

زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند

عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم

لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند

هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی

درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند

عقل بیچاره به گِل مانده ولیکن دست خود

داده بر دست ِ دل و ،با او تبانی میکند

گیج و منگم کرده این دل، آنچنانی کاین زبان

همچو او رفته ز دست و ، لنَتَرانی میکند

گفتمش رسوا مکن ما را بدین شهرو دیار

دیدمش رسوا مرا ، سطحِ جهانی میکند

بلبلی را دیده دل اندر شبی نیلوفری

دست وپایش کرده گم، شیرین زبانی میکند

 

قاسم ملایی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

روزهامیگذرند!!

و من هر روز...

دنیا را بیشتر میشناسم

عاقل تر می شوم

و محتاط تر

دیگر کمتر رویا میبافم

دیرتر آدمها را باور میکنم

کمتر از زشتیها تعجب میکنم

بیشتر احساساتم را نادیده میگیرم

روزها میگذرند

و من هر روز

بیشتر از دنیای سادگی ام فاصله میگیرم...

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کتاب مقدس آدم برفی ها

یک آیه دارد:

« دلگرم نشو ! »


احسان پرسا

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حتی یک نفر در این دنیا

شبیه تو نیست ...

نه در نفس کشیدن ،

نه در نفس نفس نفس زدن ،

و نه از قشنگی ... نفس مرا بند آوردن !!



عباس معروفی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق است و به دیدنت می آید روزی

بگذار کلید خانه دستش باشد ...



مجتبی صادقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آدم ها خیلی نمیتوانند از همدیگر دور شوند ..

بالاخره یک چیزی جا میگذارند که مجبور میشوند برگردند

سعی نکن از من دور شوی..

دلت اینجاست و

یکی دوستت دارد عزیزم …

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آنانکه به سرمستی ما طعنه زنانند

بگذار بمانند به خمــــاری، که ز مـــا هیــــچ نـــدانند !

 

جالبه الان دانشجوها هم روشون نمیشه کتاب دست بگیرند !!!

با افتخار یه کتاب دستتون بگیرید و هر جا شد بخونید

کتاب عار نیست...




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٠ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من و تو مثل دو تا رود، موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی ...


مهدی فرجی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٠ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دور گردنش شال پیچیدند و

  سرش کلاه گذاشتند و

 رفتند....

کسی نفهمید

همین محبت ها آدم برفی را آب کرد...!

 

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٠ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ممنونم..

می آیی در "وا" می شود...

می روی در "بسته" می شود...

می بینی حتی در هم

"وابسته" می شود ...!


حسین پناهی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٠ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی ناز نگاهت دو جهان مختصری نیست

هم صحبتی ات لایق هر بی خبری نیست

دور از تو همی فاصله ها کار مرا ساخت

با این همه از عشق، دلت را خبری نیست

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چیزی نیست

که مرا سر شوق بیاورد

جز تو ،

که تو هم نیستی !



علیرضا روشن

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

فکرَش را بکن

چه مرگ قشنگی می تواند باشد!

تو از کوچه مرا صدا بزنی

و من از شدت شوق

در و پنجره را با هم قاطی کنم!!



داریوش حسن پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من

عادت کرده ام

هر صبح

قبل از باز شدن چشم هایم

دوستت داشته باشم!

و برایم مهم نباشد که تو

درکجای این شهرِ شلوغ

به دغدغه های زندگی مشغول هستی

برایت شنبه ای پر عشق آرزو دارم  ....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی هدف می نویسم و می دانم ...

در یکی از همین سطرها

تـــو عاشق می شوی

و من تنها می مانم


شهریار بهروز

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق می‌شود ساحل ندارد


مهدی فرجی

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یک شب که

هزار شب نمی شود ...

گره بزن

سیاهی موهایت را

به سیاهی شب

ماهم شو ...



رسول عظیمی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

انعطاف باعث می شود که نظرات تازه ای بیابید و

به نتایج تازه تری برسید ...

 

آنتونی رابینز

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ......

ﺑﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﻦ

ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ، ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﻝ

ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ

ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ.....

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ

ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ....

ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻭﺑﺪﺍﻧﺪ.....

ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﯼ

ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻗﺒﻼ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽﻭ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﯿﺴﺖ.....

ﻭ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺳﻮﯾﯽ ﺁﻣﺪﻩ

ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﺶ ﺑﻮﺩﯼ....

ﻭ ﺟﺎﯾﺶ، ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ی ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻩ ......

همیشه....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دسته گل را

این بار

در آغوش تو به آب می دهم

هرچه بادا باد

عاشقی که حساب و کتاب ندارد .

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تـــو

می‌توانم مایه‌ی گهگاه‌ دلگرمی شوم‌

میل‌، میل توست‌ ، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم


مهدی فرجی

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

رابطه اى که توش احساس و عشق و زندگی نباشه

ساعت 9 بذارین دم در خونه , شهردارى ببره ....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ماه در روی کسی غیر تو دیدن ممنوع

ناز از چشم کسی جز تو خریدن ممنوع

دلم از لحظه ی آغاز به بام تو نشست

و به هر قیمت از این نقطه پریدن ممنوع

تابلویی سر دروازه ی قلبم زده ام

که ورود  احدی جز تو  اکیدا  ممنوع

 

شعر از : ؟

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

زندگی"باغی"است

که باعشق"باقی"است

"مشغول دل"باش

نه"دل مشغول"

بیشتر"غصه های ما"

از"قصه های خیالی ماست"

پس بدان اگر"فرهاد"باشی

همه چیز"شیرین"است

کسی هرگز نمیداند…

چه سازی میزندفردا…

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا نگویند رقیبان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ..



سعدی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یک دنیا حرف دارد

حرف

ردپای تو در "برف"...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

همه ی رابطه ها یک قانون اصلی دارند:

هیچ گــاه باعث نشوید،کسی که دوستتان دارد،

احساس تنهایی کند،

بخصوص وقتی کنارش هستید...



موریس مترلینگ

 

 

اینا که از شب عروسی شروع کردن



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ز خاک من اگر گندم بر آید

از آن گر نان پزی ، مستی فزاید

 

خمیر و نانوا ، دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید ...

دیوان شمس -مولانا

 

دانلود تصنیف زیبای" زخاک من اگر گندم بر آید" با صدای استاد ناظری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٤ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

این رابطه به تعادل نخواهد رسید

چون

تو را کم دارد..

من را

زیاد

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٤ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده اید؟

چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید: تو، هِی تو!

خودش می اُفتد و می میرد!


بیژن نجدی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۱ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دوباره غروب جمعه ای دیگر

دوباره دلتنگی و دلی خسته

غمبار و بی روح

انگار این جمعه ها تو را کم دارند

بیا مهدی جان ...

"بیا تا جوانم  بده رخ نشانم

که این زندگانی وفایی ندارد"

 

دانلود به طاها به یاسین2

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۱ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هوا سرد است

من از عشق لبریزم

چنان گرمم

چنان با یاد تو در خویش سرگرمم

که رفت روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است

هوا سرد است اما من

به شور و شوق دلگرمم

چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟

تو را هر شب درون خواب می‌بینم..

تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم

و وقتی از میان کوچه می‌آیی

و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم

به خود آرام می‌گویم:

دوباره خواب می‌بینم!

دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد

بیا..

من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم.



لیلا مؤمن‌پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٠ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
ﻣﻦ ﻫﻨوز

ﮔﺎﻫﯽ

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ...

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ

ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.                                        
   ناظم حکمت
 


تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٠ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بعضی وقتا تو زندگی ریخت و پاش زیادی داریم

خرج می کنیم ، هدیه میدیم

اسراف می کنیم

بعدم میگیم مسلمونیم

اما چه اندازه از هم دوریم

یکی از هدیه های عالی تو اسلام

سنت حسنه وقفه

وقف  می تونه یک یادگاری باشه

 ریخت و پاش درست و حسابی با نیتی درست

 ایثار مال اونم با نیتی حسنه

و موندگار شدن، شاید تا ابد

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٠ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق مانند بیمار شدن است

نمی دانی چطور اتفاق می افتد!

عطسه می کنی، یکهو می لرزی و دیگر دیر شده ...

سرما خورده ای!

بدبختی بر سرت فرود آمده ...

 

آنا گاوالدا

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

همش از اون شب مناظره لعنتی شروع شد

وقتی که دو رقیب به جای دادن نظر و راهکار برای پیشرفت جامعه

به عقده گشایی کمبودهای خوشون مشغول شدن

کاش کسی بیاد که

بی چشم داشت و پر کردن جیب خودش

برای این ملت  کار کنه .....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تنهـا یک حرف مرا آزار میدهـد ...

حتی یک کلمـه هم نمیشـود !

تنهـا یک حرف مرا هر روز غمگـین تر میکنـد ...

همان یک "ن" که در ابتدای "بودنـت" نشسته است !

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

فرا رسیدن هفدهم ربیع الاول ،

میلاد محمد مصطفی ختمی مرتبت و امام جعفر صادق مبارک و تهنیت

 

 

در کوچه به او سنگ پرتاب می کردند .

از بام خانه خاکستر بر سرش می ریختند .

او را دیوانه می خواندند !

اما ثروتشان را برای حفظ و نگهداری به او می دادند .

چون او محمد امین بود...

درود خدا بر او باد



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٧ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به ابوسعید ابوالخیر،گفتند :

فلانی قادر است پرواز کند،

گفت:این که مهم نیست، مگس هم میپرد.

گفتند:فلانی را چه میگویی..؟؟روی آب راه میرود..!!

گفت:اهمیتی ندارد،تکه ای چوب نیز همین کار را میکند.

گفتتند: پس از نظر تو شاهکار چیست..؟؟

گفت:این که در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی

زَخم زبان نزنی،دروغ نگویی، کلک نزنی٬دلی نشکنی

٬از اعتماد کسی سوءاستفاده نکنی

و کسی را از خود ناراحت نکنی.

این شاهکار است...!!!

 


 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٧ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتن "دوستت دارم" ها

هیچ فایده ای ندارد!

باید آنها را

روی سنگفرش خیابان نوشت...

شاید رهگذری خواند

دلش تپید...

ماند و نرفت.

وگرنه،

گفتن های من،

همه را مسافر کرد…!

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٧ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کوچک که بودم

کشتی هایم که غرق می شد

سریع برگی از دفتر مشقم می کندم

و دوباره یکی عین آن را می ساختم

حالا ولی، روزهاست که کشتی هایم غرق شده

و تنها، در حسرت آنم

که چرا دیگر دفتر مشقی ندارم؟!

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٦ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

میخواستم از عشق بنویسم

از حس خوب عاشق شدن

از طعم شیرین دلدادگی

از تپیدن های عاشقانه قلب

از تبسم شیرین مانده بر چهره ی عشاق

ولی نگذاشتند !

گفتند ننویس جرم است

مجازات دارد دروغگویی !

محکوم میشوی بیچاره ...

اینجا همه عشاق تحت تعقیب اند

اینجا اگر عاشق شوی مجنون صدایت میکنند

اگر دلت را تقدیم کنی با سو ظن نگاهت میکنند

اگر قلبی به قرمزیه عشق بکشی تیری از میانش میگذرانند

و آنقدر گفتند و شنیدم که حالا به خوبی فهمیده ام

اینجا نباید عاشق شد ... نباید دل سپرد ...

نباید از لیلی و مجنون چیزی نوشت و نباید به دروغ لب گشود !

اینجا باید صادق بود ...

و صداقت یعنی

عشق هم مثل شیرین ، فرهاد فقط یک افسانه است .....

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٦ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خدایا دلم به سان قبله نماست ؛

وقتی عقربه اش به سمت "تو" می ایستد ،

آرام می  شود...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٦ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

زندگی بی عشق

کسل کننده است ....

 

 

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم زود می میرم



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٦ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

می‌ترسیدم عاشقت شده باشم

مثل زمین

که می‌ترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شود

و آسمان

که می‌دانست یک شب ، پرنده‌ای

تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری می‌بَرد

می‌ترسیدم

و عشق در تمامِ خواب‌هایم می‌غلتید

می‌ترسیدم

و ملافه‌ها حالتِ تهوّع داشتند

گاهی

برای ترسیدن دیر می‌شود

آنقدر که دست‌هایت را

با تمامِ پنجره‌ها باز می‌کنی

و یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شوی

دوباره به آغوش خودت برمی‌گردی

خودت را به خواب بزن

پیش از آنکه ناچار شوی

برای خودت قصه‌های تازه ببافی

از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند

باید بشکنی...



لیلا کردبچه

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٦ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٦ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

من هم ستونی در کنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت

با شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

بگذار همچون آینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

 

مرحوم حسین منزوی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٥ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مواظب باشید ....

مردم حرفهای شما را فراموش می کنند ،

کارهای شما را فراموش می کنند ،

ولی ، احساسی که در آنها ایجاد کرده اید را

محال است فراموش کنند ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٤ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اشخاص عادی با تجربه اولین شکست دست از تلاش بر میدارند

به همین دلیل است که

در زندگی با انبوهِ اشخاص عادی و تنها با یک " ادیـسون " روبرو هستیم!

عادی نباش !


 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۳ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بهشت مکان نیست ...

زمان است ..!

زمانی که اندیشه‌های مثبت

و میل به نیکی

و عشق‌ورزی در وجودمان است ...

و جهنم مکان نیست... 

زمان است ...! 

زمانی که اندیشه‌های منفی

و کینه‌ورزی وجودمان را می‌آلاید ...

خالق بهشت باشیم

حتی در زمستانی سرد.....

 


 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۳ | ٦:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تو اگر به هر نگاهی، ببری هزارها دل

نرسد بدان نگارا، که دلی نگاه داری


شهریار

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۳ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هیچ فردی در پی اصلاح خوی خویش نیست

هر که را دیدیم در آرایش روی خود است



صائب تبریزی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۳ | ٥:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست.

ماموریت ما در زندگی

"بی مشکل زیستن " نیست

"با انگیزه زیستن " است.

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ