به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم

خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من

محال است آنکه از رویت زمانی روی گردانم.....

؟

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۳۱ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد،

نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...

گاهی انگارضروری ست بِگندی درخود ،

تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی...!

گاهی ازحمله ی یک گربه،قفس میشکند،

تا تو پرواز کنی،راهی صحرا بشوی...

گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست،

باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی...

گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی،

آخرقصه هم آغوش زلیخا بشوی...


          فروغ فرخزاد 

 

عکسی زیبا از سال 1352 با عکاسی ...



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۳٠ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مانده‌ام

چگونه تو را فراموش کنم!!!

اگر تو را فراموش کنم

باید

سال‌هایی را نیز که با تو بوده‌ام

فراموش کنم

دریا را فراموش کنم

و کافه‌های غروب را

باران را

اسب‌ها و جاده‌ها را

باید

دنیا را

زندگی را

و خودم را نیز فراموش کنم

تو با همه‌ چیز درآمیخته‌ای!

 

رسول یونان

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۳٠ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

باور نمیکنم خدا به کسی بگوید:  " نه...! "

خدا فقط سه پاسخ دارد:

١- چشم

٢- یه کم صبر کن

٣- پیشنهاد بهتری برایت دارم


همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...


  شاید خداست که در آغوشش می فشاردت


     برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن


        صبر اوج احترام به حکمت خداست...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آتش و آب و آبرو با هم

هر سه گشتند در سفر همراه

عهد کردند هر یکى گم شد

با نشانى ز خود شود پیدا

گفت آتش : به هر کجا دود است

میتوان یافتن مرا آنجا

آب گفتا : نشان من پیداست

هر کجا باغ هست و سبزه بیا

آبرو رفت و گوشه اى بگرفت

گریه سر داد گریه اى جانکاه

آتش آن حال دید و حیران شد

آب در لرزه شد ز سر تا پا

گفتش آتش که گریه ى تو ز چیست ؟

آب گفتا : بگو نشانه   چو ما

آبرو لحظه اى به خویش آمد

دیدگان پاک کرد و کرد نگاه

گفت: محکم مرا نگه دارید

گر شوم گُم نمیشوم  پیدا


                                رهی معیری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بزرگترین هدیه ای که می توان به کسی داد، زمان است!

هنگامیکه برای یک نفر وقت می گذاری،

قسمتی از زندگی ات را به او داده ای ...

که پس نمی گیری!

 

به افتخار تموم معلمای دوره ابتدایی ،



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢۸ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

همه چیز از جایی شروع شد

که گفتی دوستم داری.

گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی،

بهانه ای کافیست!



لیلا کردبچه

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢۸ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هدیه ام از تولّد

گریه بود

خندیدن را

تو به من آموختی.

سنگ بوده‌ام

تو کوهم کردی

برف می شدم

تو آبم کردی

آب می شدم

تو خانه ی دریا را نشانم دادی.

می دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.



شمس لنگرودی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛

ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛

باﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...!

 


 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وا فریادا از عشق ، وا فریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

ور نه من و عشق ، هر چه بادا بادا

 

ابوسعید ابوالخیر

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

رفتی،

گفتی:

دیدارمان به قیامت!!

اما نفهمیدی

قیامت من

حالاست

که تو، رفته ای .....


رضا تنها

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٦ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ذلت نپذیریم وبه آن تن ندهیم                حتی وجبی زخاک میهن ندهیم

اندیشه ی باطلی ست ترفند نفوذ         ما فرصت سرکشی به دشمن ندهیم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٦ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟

عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ !!!

 

شفایی اصفهانی

 

 

سالروز ورود آزادگان ، بعد از سالها مبارک



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٦ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

قرارمان

فصل انگور

شراب که شدم بیا

توجام بیاور

و من جان



رحمان عباسی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٥ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بانو همیشه خیر شما می رسد به ما

از تو چقدر بوی رضا می رسد به ما....

 

میلاد بانوی مهر و وفا ،حضرت معصومه (ع)

بخصوص بر دختران این مرز و بوم مبارک



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در دنیای امروز سه نوع آدم وجود دارد:                                    

1." مسموم کننده ها "

یعنی کسانی که دلسردتان میکنند و خلاقیتتان را زیر پا میگذارند و

میگویند که نمیتوانید کاری بکنید.  


 2."سر به راهها"

یعنی کسانیکه خوش قلبند اما سرشان به کار خودشان است.

آنها به فکر نیازهای خودشان هستند.

کار خودشان را میکنند و هرگز برای کمک به دیگران پا پیش نمیگذارن.      

               
3."الهام بخش ها"

یعنی کسانی که پیش قدم میشوند تا زندگی دیگران را غنی کنند،

روحیه شان را بالا ببرند و به آنها الهام ببخشند.

 

 

ما باید الهام بخش باشیم و خودمان را با افراد الهام بخش احاطه کنیم.      

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من مدتی ست ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزّلم

چیزی به جز ترانه ندارم برای تو

جان من است و جان تو، امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد «دوست دارمت» اعداد عاجزند

اصلاً نمی شود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهی ام تو آب، تو ماهی من آفتاب

یاری برای من تو و یارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو


مهدی فرجی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماهروییست در خلوت نشسته

و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب،

هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟

گفت اگر از مه رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند...

 

شاید پس کار خویشتن بنشستن            لیکن نتوان زبان مردم بستن

 

گلستان سعدی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢۱ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عطر موهایت قرار از شهر میگیرد بگو

دل ربودن را کدام عطار یادت داده است؟

سجاد سامانی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢۱ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دلم را برده ای با رقصی از یک چادر مشکی

تو تنها دلبری هستی که بی چادر نمی خواهم...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٠ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آقا؟

اگر می خواهی از بانویت عکس بگیری

نگو لبخند بزن ...

بگو «دوستت دارم»

و ببین لبخندش

چقدر قشنگ تر می شود ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٠ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای ششمین ستاره تابناک امامت و ولایت،

صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلّم)؛

نامت را با افتخار به دل های غریبمان می سپاریم

تا یادت آرام بخش سینه های بی تابمان باشد.

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٩ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تنها چیزی که طعمش؛

هیچ وقت عوض نمی شود،

دوست داشتن توست؛

همیشه شیرین و دلچسب ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

می خواهمت ولی،

دوری؛ خیلی خیلی دور،

نه دستم به دستانت می رسد؛

نه چشمانم به نگاهت ...

 

                                                                                         یلدا گشتاسبی پور

 Instagram: yalda_goshtasbipour

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به تو که فکر میکنم جوانه میزند آرزوهایم … 

باز هم "خیال" تو مرا "برداشت" !

کجا می برد نمی دانم ؟!

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

انسان موفق نمی پرسد ، آیا می توانم این کار را بهتر انجام دهم ؟

او می داند که می تواند .

پس چنین سوالی از خود می کند :

چطور می توانم این کار را بهتر انجام بدهم ؟

 

برای پرواز فکر  انسان ، فضایی نامتناهی در پیش روست ....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ملک الموت بر اهلِ دلی رسید. او را گفت: تو کیستی؟

ملک الموت گفت: من از بین بَرنده‌ی لذاتم و جداکننده‌ی جفت‌ها.

آن اهلِ دل به وی گفت: چرا از خود خصلت‌های بد نشان میدهی و

از آن صفت‌های نیک چیزی نمی‌گویی؟

ملک الموت گفت: آن چیست؟

اهل دل پاسخش داد: تو رساننده‌ی دوستی به دوست....


داستانهای عرفا

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٧ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
خاطری گر نظرم هست همه خوبی توست

حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست  .....

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٧ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()


مردی در جمعی می گفت :

زن برای مرد به  کفش میماند!!

 مرد هر وقت  بخواهد میتواند آن را عوض کند  !!!

حکیمی هم در همان جمع نشسته بود ،

حکیم گفت : مرد راست میگوید ،

برای مردی که ارزش خود را

چون " پا " میداند زن مانند " کفش " است...

اما برای "مردی " که خو د را چون "پادشاه " میداند

" زن " مانند " تاج " است...

 

 

مراقب تاج سر خودتون باشید و لحظه هاش رو  پر از عشق کنید 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٦ | ٥:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بزرگترین زندانی که برای خود می سازیم،

ترس از آن است که دیگران درباره ی ما چه می اندیشند ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٦ | ٤:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

داشتم از این شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی سفید آرزوها

که رفت و غرق شد

سپاسگزارم از تو

اما

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و

تو صدایم کنی

می خواهم بگویم

نجاتم دادی

تا اسیرم کنی

من با کنایه حرف می زنم !


رسول یونان

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٦ | ٤:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سال هاست

من و فراموشی

سر تو جنگ داریم!



محمد غفاری

 

 

تابلویی از دنیای هنر 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۸ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من حلالت کرده ام

چون توی قرآن خوانده ام

آیه ی شراً یَرَه

بدجور جبران می کند ...


مهرداد تکلو

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۸ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند

یکی زندگی می کند یکی تحمّل

انسان ها شبیه هم تحمّل نمی کنند

یکی تاب می آورد

یکی می شِکند ...

انسان ها شبیه هم نمی شکنند

یکی از وسط دو نیم می شود

دیگری تکه تکه ...

تکه ها شبیه هم نیستند

تکه ای یک قرن عمر میکند

تکه ای

یک روز ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۸ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کنار دریا باشی

عاشق باشی

عاشق تر می شوی

و اگر دیوانه

دیوانه تر.

این خاصیت دریاست

به همه چیز

وسعتی از جنون می بخشد

شاعران

از شهرهای ساحلی

جان سالم به در نمی برند ...



رسول یونان

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۸ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

توافق کرده اند ایران و آمریکا به این سختی

من و تو همچنان در حل یک لبخند درماندیم !  



محمد رسولی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

باز هم کشته و بازنده ی این جنگ منم

که تو با لشکر چشمانت و ... من یک نفرم !


محسن نظری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

این همه دوستت دارم را

برای کدام روز مبادا کنار گذاشته ای

باور کن مُردگان

بوی گل را استشمام نمی کنند ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

این جای خانه،

باید دیوار می شد

پنجره شد اما ...

تا عمری،

به تماشای راه رفتنت بنشینم!


بهمن فاطمی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()


اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .

ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! . . .

ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ؛

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ . . .

 

افلاطون

 

 

استوانهٔ کوروش بزرگ یا منشور حقوق بشر کوروش لوحی از گل پخته است که در سال ۵۳۸ پیش از میلاد به فرمان کوروش بزرگ هخامنشی پادشاه و بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی نگاشته شده‌است.



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٦ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خدایا ...

دریافته ام کسی که می گوید «برایم دعا کن» ...

از روی عادت نمی گوید ...!

کم آورده است ...

دخل و خرجش دیگر با هم نمی خواند ...

صبرش تمام شده است ...

ولی دردهایش هنوز باقی مانده است ...!

مهربانم ...!

کاش می دانستی چقدر دردناک است،

شنیدن جمله ی: «برایم دعا کن ...»

خدایا کمکش کن ...

هنوز هم به معجزه ی کرامتت ایمان دارد ...

یارب!

هنگامی که ثروتم دادی، خوشبختی ام را نگیر.

هنگامی که توانایی ام دادی، عقلم را نگیر.

هنگامی که مقامم دادی، تواضعم را نگیر.

آنگاه که تواضعم دادی، عزتم را نگیر.

وقتی قدرتم دادی، عفوم را نگیر.

هنگامی تندرستی ام دادی، ایمانم را نگیر.

و آنگاه که فراموشت کردم، فراموشم مکن ...

آمین یا رب العالمین

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٦ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی کسی را تا به این حد دوست داری

فرقی ندارد،خوب یا بد، دوست داری

شاید نخواهد باشی اما چاره ای نیست

حتی اگر اوهم نخواهد دوست داری

تردید داری: شاید او عاشق نباشد

هرچند قطعی یا مردد دوست داری

یک روز می افتی به حال من و آن روز

از تو نمی پرسد: .......! دوست داری؟

می گردد از تو، میرود سمت رقیبان

آهسته می گویی که:باشد...دوست داری

آن روز می فهمی که درد عاشقی چیست

آن روز می فهمی که شاید دوست داری


مصطفی توفیقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در تمام عمر منتظر عاشق شدنیم

عاشق که می شویم یادمان می رود این انتظار را ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٤ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کاش همیشه کودک می ماندیم

تا به جای دلمان

سر زانوهایمان زخمی می شد...

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٤ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مردمی که گل ها را دوست میدارند

خود از آن گل ها دوست داشتنی ترند . . .

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۳ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یک عمر باید بگذرد

تا بفهمی بیشتر غصه هایی که خوردی

نه خوردنی بود نه پوشیدنی،فقط دور ریختنی بود...!

و چقدر دیر می فهمیم که

زنــدگـی همین روزهاییست که

منتظـر گذشتنش هستیم ...!

همیشه بیاد داشته باشیم و فراموش نکنیم.

"مقصد"، همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست!

"مقصد" لذت بردن از قدمهاییست، که برمى داریم!


زهرا ظروفچیان

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۳ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق

چه سود چون دل،  دانا و چشم بینا نیست



حافظ

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق نشدی زاهد،

دیوانه چه میدانی؟

در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟

لبریز می غمها،

شد ساغر جان من

خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟

یک سلسله دیوانه،

افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو، افسانه چه میدانی؟

من مست می عشقم،

بس توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد، میخانه چه میدانی؟

عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

ای بت نپرستیده،

بتخانه چه میدانی؟

تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

مقصود یکی باشد،

بیگانه چه میدانی؟

دستار گروگان ده،

در پای بتی جان ده

اما تو ز جان غافل، جانانه چه میدانی؟

ضایع چه کنی شب را،

لب ذاکر و دل غافل

تو ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی؟

 

مولانا

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی !

پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی !


داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم

بدنام که هستیم به اندازه‌ی کافی


تلخینه‌ی آمیخته با هر سخنت را

صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی !


با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی


چندی‌ست که سردم شده دور از دم گرمت

بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی ...

 علیرضا بدیع

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

لازم نیست یکدیگر را "تحمل" کنیم،

کافیست همدیگر را "قضاوت" نکنیم.

لازم نیست برای "شادکردن" یکدیگر تلاش کنیم،

کافیست بهم "آزار"  نرسانیم.

لازم نیست دیگران را "اصلاح" کنیم،

کافیست به "عیوب" خود بنگریم.

حتی لازم نیست یکدیگر را "دوست" داشته باشیم،

فقط کافیست "دشمن" هم نباشیم.

آری، در کنار هم شاد بودن و با آرامش زیستن،

سخت ساده است!

 

احمد شاملو 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﺷﺪ ﭼﻮﻥ ﮔﻞ ﺷﮑﻔﺘﯽ؟

گفت: ﺩﻭﺵ،

ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮ ﺗﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺷﺪﻡ...



حسین جنتی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ