مرداد

انتهایی ندارد

برای من؛

که آغاز تقویم ما

دوست داشتن است...



علیرضا اسفندیاری





تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۳۱ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد


نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت!

صائب تبریزی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۳٠ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در من بدمی، من زنده شوم

    یک جان چه بود ....

                             صد جان منی

مولانا

 

کارت دعوت عروسی یک زوج خبرنگار خوش ذوق



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۳٠ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هیچ کس

در هیچ جای زمین

بقچه ای همراهش نیست که برایمان

حال  خــــــــــوب بیاورد!

هـــــنر این ست بلد باشم

شـــــاد باشم و شـادی بیافرینم.

 

از ؟

 




تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٩ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی است


ما بغیر از تو نداریم تمنای دگر



سعدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۸ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مثل گنجشک کوچکی هستم

خسته از حوض‌های نقاشی

می‌شود

آسمان من باشی...؟



نیلوفر جهانگیر

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۸ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چگونه "عشق" نمیرد به دوره‌ای که جوانان


به جای حافظ و سعدی "کتاب گاج" بخوانند؟!


غلامعباس سعیدی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٧ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حس غریبی بود؛

عشق خودنمایی می کرد.

اقاقیا به استقبال آمده و

آفتابگردان صورت خود را به خورشید سپرده بود.

نسیم، مژده وصل می داد.

انتظار پایان یافت و بازگشت پرستوها،

سخنی بود که هر پیر و جوانی ورد زبان خود کرده بود.

پاییز اسارت و بهار آزادی بر شما مبارک باد

آزادگان سرافراز میهن ....

 





تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٦ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من امیدی را در خود،


بارور ساخته ام


تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام،


مثل تابیدن مهری در دل،


مثل جوشیدن شعری از جان،


مثل بالیدن عطری در گل،


جریان خواهم یافت،


راه خواهم افتاد،


باز از ریشه به برگ،


باز از "بود" به "هست"...


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٥ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تقصیر تو نیست؟ قامتی خَم دارم ؟؟؟


یا اینهمه بیت های مبهم دارم ؟؟؟


تقصیر تو نیست ؟؟؟ باور من این است!!!


تا هستم و نیستی تو را کم دارم


ناصرعاشقی

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در تصویر زیر چند نفر اشتباه کرده اند ؟

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٥ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()


این کودکیِ من است با چشمی خیس


می‌گرید و خادم تو می‌گوید: «هیس!»


من گمشده نیستم، بیا نام مرا


در دفتر پیداشدگانت بنویس

 

مرتضی آخرتی نیشابوری

 


اثری زیبا از حمید قربانپور



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٤ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﭼـﻨﺪﯾﺴﺖ ﻫـﻮﺍﯼ ﭼـﺸـﻢ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺳﺖ


ﻫـﺮ ﺧـﺸﺖ ِ ﺩﻟـﻢ ،ﺑﯿﺎﻧﮕـﺮ ِ ﻭﯾﺮﺍﻧﯽ ﺳﺖ


ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﺧـﺮﺍﺳﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ


ﺗﺠـﻮﯾﺰ ﭘﺰﺷﮏ ﻣـﻦ ، ﺣـَﺮﻡ ﺩﺭﻣﺎﻧﯽ ﺳﺖ

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۳ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 نظری هم به گدایی چو منِ گوشه نشین کن


ای که در پادشهی صاحب ایوان طلایی..



السَّلامُ عَلَیْکَ یٰا مُعینَ الضُّعَفاء





تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۳ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 در کشور دل غیر توأم یاری نیست


جز خدمت درگاه توام کاری نیست


هــر چند بَدَم گدای با سابقه ام


وین سابقه را جز تو خریداری نیست



میلاد امام رضا (ع) بر امام عصر  مبارک

 






تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۳ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق...


همیشه رفتن و رفتن از آمدن چه خبر؟



حسین منزوی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٢ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پُرم از غصه و زخمی نگاهم چه کنم

شاخه ای سوخته با حسرت و آهم چه کنم



به تنم جامه ی خاکستر اگر هست چه سود

زیر این نقره ی پوسیده سیاهم چه کنم



مدعی بودم و در صفحه ی شطرنج فلک

شاه درمانده و بی تاج و سپاهم چه کنم



کاروانی همه حُسن تو وسرگرم عبور

غربت یوسف درمانده به چاهم چه کنم



عاشقی راه مبرا شدن از بند خطاست

دل رها گشته و لبریز گناهم چه کنم



تا به کی بند سرِزلف و عسلخانه ی چشم

برکه ای لِه شده با چکمه ی ماهم چه کنم



ابر عشق آمد و چتر از سر من باز گرفت

آری ای عشق تو یی پشت و پناهم چه کنم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٢ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است

قلبم از اشتیاق زیارت بایستد ...

 






تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۱ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خواب و خیال من همه با یاد روی توست

تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی


دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف

بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی



هوشنگ ابتهاج

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۱ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سرم به دنیا گرم است

دلم به تو

این ناله های شاعرانه را به دل نگیر

من

گلایه می کنم

تا بهانه داشته باشم

برای آن همه شعر بی جواب!


روشنک آرامش

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٠ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

رفتیم پای چاه، عزیز کسی شویم  


نوبت به ما رسید، برادر تمام شد...


فرامرز عرب عامری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٩ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

جان اگر خواهی مده تا می‌توانی دل ز دست

دل چو رفت از دست
غیر از جان سپردن چاره نیست....
هاتف اصفهانی
 


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٩ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در میزنم وتو در را باز کن

بگذار برای یک بارهم که شده ، پشت این درهای بسته

کسی باشد که در را باز میکند

لبخند میزند و دل را مهمان یک فنجان حرف های معطرمیکند

حرفی از جنس بودن ها ،تعلق ها

در میزنم وتو در را باز کن

گشودن در یعنی هنوز کسی جایی منتظر توست

ومسیری رو به گشایش گره ها

یعنی زندگی هنوز هم

نفس میکشد حتی میان دیوار ها ...


نیلوفرثانی

 

خانه ای قدیمی در بروجرد



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱۸ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آرامش را مرد به زن میبخشد

و زن آن را در خانه و بین کودکان تقسیم میکند

و دوباره به مرد باز میگرداند...

 




تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٦ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خبر نداشتن از حال من، بهانه ی توست

بهانه ی همه ی ظالمان شبیه هم است....


تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست

وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است...



فاضل نظری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٦ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ماییم که از باده ی بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند  سرانجام  ندارید  شما

ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم



دیوان شمس مولانا

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٦ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اگر می دانستم

این آخرین دقایقی است که تو را می بینم

به تو می گفتم «دوستت دارم»

و نمی پنداشتم

تو خود این را می دانی ...

همیشه

فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری

برای جبران این غفلت ها به ما دهد ...



گابریل گارسیا مارکز

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٦ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هر کس دور تر افتاد

عاشق تر است

اول خودم...

حواسم را بده تا پرت کنم....



کیکاوس یاکیده

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در عشق تو هر حیله که کردم هیچست

هر خون جگر که بیتو خوردم هیچست

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچست

مولانا

 




تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٤ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خداوند لبخند زد

دختر آفریده شد!

لبخند خدا روزت مبارک

روز دخترای گل مبارک

 

 

روز عزیز دل باباهااا

هووی ماماناا

روزلباس صورتیا

عشق پاستیلا

لاک خوشکلیا

خلاصه روزتون مبارک



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٤ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بانوی مهربان جهان اشفعی لنا

ای عمه امام زمان اشفعی لنا

دستت کریم و سفره خیرت کثیر تر

هرگز ندیده ایم ز تو دستگیر تر



میلاد کریمه اهل بیت علیهم السلام مبارک

 


 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٤ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
تا نفس هست من از عشق تو دَم خواهم زد

بی تو برهستی خود مُهر عدم خواهم زد


چون قناری زتب هجر توهرشام و سحر

بال حسرت به سرو ناله زغم خواهم زد


گرکند قصد ستم با دل من پیر فلک

با تو آتش به سراپای ستم خواهم زد


آنقدر از مِی حُسن تو به وجد آمده ام

که شرر بر دل پیمانه ی جَم خواهم زد


گرچه هر پیچ و خَم راه وصال تو بلاست

با سر و دل به هوای تو قدم خواهم زد


تا اشارت شود از سمت ضریح نگه ت

پنجه بر حلقه ی فولاد حَرم خواهم زد


تار زلف تو و چنگ من و سرمستی جام

توبه بشکسته و هم قید قسم خواهم زد


کوه عشقند اگروامق و مجنون و کسان

قله خواهم شد و این رتبه بهم خواهم زد
مرتضی برخورداری
 
 
 


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱۳ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
هی چنگ می زد ، چنگ می زد ، چنگ می زد
 
چنگیز چشمانش که دم از جنگ می زد

می آمد و سرسبزی ام را سرخ می کرد

با خون من لب های خود را رنگ می زد

یک آسمان آیینه با خود داشت اما

بر عکس آن آیینه ها نیرنگ می زد

آهسته آهسته قدم می ریخت در شهر

دل - شیشه های عابران را سنگ می زد

با این که نام از شهر " عشق - آباد " هم داشت

در عشق بازی ها کمیتش لنگ می زد

ای کاش ! دست از دشمنی می شست ، ای کاش !

دستی به من می داد و قید جنگ می زد
 
حنظله ربانی




تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٢ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به غیر دل ،

که عزیز و نگه داشتنى ست

جهان و هرچه در آن است واگذاشتنى ست ....



صائب تبریزی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱۱ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مردها خیلی هم خوبند...

دوست داشتنی و مهربان..

عاشق محبت واقعی...

گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند..

و گاهی مثل یک پیرمرد خسته...

اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند...

بیشترشان درد کشیده اند...

و اکثرا غمهایشانرا در وجودشان مخفی کرده اند..

خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد..

مردها میروند قدم میزنند تا یادشان

نرود که به جای گریه باید قدمهای محکم داشته باشند..

همانهای که اگر عاشق شوند ؛

برایتان شاملو می شوند ،و بیستون میکنند...

و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت...

اری اینها مرد هستند...


فروغ فرخزاد

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱۱ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اگر کسی به تو لبخند نمیزند ..

علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن


 دیل کارنگی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٠ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پدرم گفت :

پسر جان به کسی دل ندهی  !!!


دل که نه ...

حضرت بانو سر و جان را برده است ...



علی جعفرزاده

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٠ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سالها بعد

قهرمان فیلم کسی نیست

که شهر را از دست هیولای غول پیکر نجات دهد

به تنهایی از عجیب ترین زندان ها فرار کند

و یا یک تنه ارتشی را حریف باشد..

سال ها بعد

قهرمان قصه کسی است

که جرات می کند

و میان "آدم ها"

عاشق می شود..



نادر ابراهیمی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٠ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خط در خانواده ی ما ارثی بود.

نیاکانمان دور خلاف را خط کشیده بودند

کمر پدر بزرگم زیر بار خط فقر خمیده بود

پدرم در خط  تهران – تبریز بود

که با خط ریشهای چکمه ایش

عاشق خط چشم مادرم شد.

به شهر که آمدیم

زلزله نیز مثل گاز

مثل تلفن

خطش را از زیر و روی خانه ی ما عبور داد.

عاشق که شدم

زدم به خط شاعری

و حالا سالهاست

خوشنویش خط نستعلیق هستم.



ﺩاﻭﻭﺩ ﺳﻮﺭاﻥ

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٠ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

زندگی کمی دیوانگی می خواست

اما ما زیادی دیوانه شدیم

از تمام کافه ها بیرونمان کردند

ما زیادی دیوانه شدیم و

همه چیز را را فراموش کردیم

غیر از خندیدن

به همه چیز خندیدیم و

خندیدن شغل ما شد

دیوانه که باشی

خودت هم نخندی

زخم هایت می خندند



رسول یونان

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٩ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هزار طایفه آمد، هزار مکتب رفت


و ماند شیعه که "قال الامام صادق" داشت ....

 




تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٩ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

همچون رودخانه باش....

روان  و  رها

وگرنه تبدیل به مرداب خواهی شد

و مرداب هرگز به دریا نمی رسد

روان باش...

بی آغاز و بی پایان...

دریا دور نخواهد بود.....

 


خارطوم ،سودان



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۸ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

زندگی،

هرگز

کُهنه

نمی شود ....

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٧ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تقوای عاشقانه غم عشق خوردن است

برآستان حضرت دل سر سپردن است



از قید خودرهیدن وبا تارزلف دوست

دائم گلوی عقل پریشان فشردن است



با پای مانده در ره وبا روزه ی سکوت

در غربتی دقایق هجران شمردن است



چون هیزمی به آتش وچون قایقی به موج

جان را به کام حادثه با میل بردن است



تقوای عاشقانه به غیرازخلوص نیست

رخساردل زکین ودورنگی ستردن است



با خون وضوکنی و بمیری به تیرعشق

آری حیات تازه در این گونه مردن است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٧ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی از ته دل بخندی ...

وقتی هر چیزی را به خودت نگیری ،

وقتی سپاسگزار آنچه که هست، باشی ،

وقتی برای شاد بودن نیاز به بهانه نداشته باشی ،

آن زمان است که واقعا زندگی می کنی ... !

بازی زندگی، بازی بومرنگ‌هاست؛

اندیشه‌ها، کردارها و سخنان ما

دیر یا زود با دقت شگفت‌آوری به سوی ما باز می‌گردند.

زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند،

هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.


فلورانس اسکاول شین

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٦ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هوس میکند سیب

با دست تو

سقوط را باز

زیبا کند...



نیلوفرثانی

 





تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٦ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 هر چه دورتر می شوی

من؛

عاشق تر میشوم!

و هر چه نزدیک تر می آیی

بی تاب تر می شوم!

گویی عاشق که باشی

دور یا نزدیک

فرقی ندارد

حتی اندک یاد تو

کافیست

برای بی تاب بودن...



علیرضا اسفندیاری

 





تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٥ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کندوی لب های تو  را زنبور هستم

آماده ی انجام هر دستور هستم


آماده ام تا تحت فرمان تو  باشم

سربازم و در خدمت  "تیمور" هستم


بشکن مرا ، تحقیر کن ، من تا تو هستی

با میل خود ، خواهان حرف زور هستم


ای با تو  من سرسبز تر از هر گلستان !

بی تو کویرانه چه سوت و کور هستم


وقتی طناب دار ، موهای تو باشد

صد بار اگر ، دار ِ تو را " منصور " هستم


گفتی : « کبوتر با کبوتر ، باز با باز » ؟

بانو ! نگو که وصله ی ناجور هستم


حالا بیا و ُ " داعشانه " ، بوسه  ، بوسه

تسخیر کن من را که " دَیْرالزّور " هستم



حنظله ربانی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٥ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم

که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی


نه سراغ من گرفتی ، نه سخن به نامه گفتی

به همان بهانه ای که، نشنیده ای ندائی


من به چشم مانده در راه ،به دلی لبالب از«آه»

دیده ام که ره رسیده به تقاطع دوراهی


غصه ی دوباره ی من ، قلب پاره پاره ی من

مانده در حسرت رویت ،به سلامی ونگاهی


این شکسته قلب عاشق ،خون به سینه چون شقایق

زغمت چنان شکسته که نباشدش دوائی


شب بی ترانه ی من ، اشک عاشقانه ی من

میرود زغصه دل ، تا به درگه خدائی


توبرو که قلب شیدا ، گرچه جان سپرده درجا

سر نهد به دامن غم ، در فغان این جدائی...



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٤ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

امروز جمله قشنگی رو دیدم

دوباره با لبخند به زندگی نگاه کردم و ....

" شاد باشید ، شما همین یک زندگی را دارید و

دیگر هیچگاه متولد نخواهید شد..."

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٤ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دلیل عشق ، فراموش کردن دنیاست

و گرنه بین من و دوست، ماجرایی نیست

فاضل نظری

 





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ