چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی

به چشمم خیره میگردی ولی غم را نمیخوانی


چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردم

چه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی


برایم روز روشن بود میدانستم از اول

که میاید چنین روزی که میگوئی نمیمانی


برای من که بعد از تو ندارم شاخه ی سبزی

چه فرقی میکند دیگر هوای صاف و بارانی


شبیه موریانه،خاطرت در ذهن می ماند

که میپوسد مرا کم کم به آرامی و پنهانی

 

دل آئینه ام حتی اگر کوهی شود آخر

به سنگی،خرد می گردد به یک لحظه به آسانی


چه میدانی؟که میسوزد تمام پیکرم چون شمع

که امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی

 

رضا خادمه مولوی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٢ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ