در هجر تو عمریست مرا موی سپید است

گویند که پایان سیه روز امید است


ای کاش که این قاعده را غم بپذیرد

دیریست که دل تشنه ی یک لحظه نوید است


قلبی که تپیده ست به دیدار تو هر دم

قفلی ست که در حسرت یک لحظه کلید است


آن سرو که در باغ به صد عشوه خرامید

در دام خزان مانده و بازیچه ی بید است


خم گشته مرا قامت و گویند به طعنه

این نخل نشسته به لب جوی رشید است


هرگز نشناسند مرا کهنه رفیقان

گویند که این چهره ی غم دیده جدید است


یک روز اگر آتش این سینه بخوابد

رقصان شوم آنروز مرا عید سعید است


دیشب زده ام فال به فنجان شکسته

با کینه نوشته است که دیدار بعید است


هر شب به هوای تو قدم می زند این ماه

بر خاک رخ کوچه که با نام شهید است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ