گاهی میان خنده میگریم
 
گاهی میان گریه میخندم 
 
شبها به کنجی میروم آرام
 
در را به روی خلق می بندم
 
از روزهای رفته دلگیرم 
 
از روزهای نامده نومید
 
هر روز با یک قصه ای تازه
 
یاد تو در من میشود تجدید 
 
دور از نوازش های دست تو
 
دستان من در انزوا تنهاست
 
حتی نسیمی از بهاران هم
 
دور از تو این ایام جانفرساست
 
یادت شبیه سایه ای سنگین
 
هر لحظه افتاده ست دنبالم
 
دیدی چه کردی با دلم آخر
 
دیدی چه آوردی بر احوالم؟ 
 
آن روزها دیگر نمی آیند
 
آن روزهای مملو از خنده
 
هر روزمان با شادمانی بود
 
هر روزمان از عشق آکنده 
 
گفتم که شاید شعرهای من
 
تسکین دهد این زخم و بیماری
 
این زخم ها اما نمی میرند 
 
این زخمهای تا ابد کاری
 
مانند اسپندم که در آتش
 
می سوزم اما بوی خوش دارم
 
کوهم! که گاهی سخت می گریم
 
می گریم اما جوی خوش دارم
 
ای کاش چشمانت نمی افتاد
 
بر باغ های سبز همسایه 
 
تا بر سرم دیگر نمی انداخت
 
این غصه ها، اندوه ها، سایه
 
دریای شور انگیز عشق ما
 
ناگاه دیدم در تلاطم شد
 
آن زورق رویای من آنگاه
 
در هم شکست و بین آن گم شد
 
دور از تو هرجائی که من رفتم
 
انگار رنگی از جهنم داشت
 
هر گل که در اطراف خود دیدم
 
مانند من در چشم شبنم داشت
 
ای شهرزاد قصه های من
 
این قصه را هم نقل کن پشتم
 
این هم بگو یک شاعری را من
 
از شدت عشق خودم کشتم
 
دیگر رها کن دستهایم را
 
ای عمر من ای هستی مسموم
 
دیگر نمیخواهم تو را ای عمر
 
حتی تو را ای هستی موهوم
 
رفتی و من هم بعد از آن دیدار
 
دیدار دیگرها نمیخواهم
 
با اینکه یادم نیستی دیگر
 
اما من از یادت نمی کاهم
 
رضا خادمه مولوی




تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ