وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

تا با تو بگویم غم شبهای جدایی


هوشنگ ابتهاج‌

 


 وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی 

 تا با تو بگویم غم شب های جدایی


 بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان 

 من عودم و از سوختنم نیست رهایی


 تا در قفس بال و پر خویش اسیرست 

 بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی


با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست 

 تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی


عمری ست که ما منتظر باد صباییم 

 تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی


 ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای 

 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی


 افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع 

 در اینه ات دید و ندانست کجایی


 آواز بلندی تو و کس نشنودت باز 

 بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی


 در اینه بندان پریخانه ی چشمم

بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی 


بینی که دری از تو به روی توگشایند 

 هر در که براین خانه ی ایینه گشایی


چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست 

 خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ