شده یکبار مرا با دل خود یار کنی

گرچه سنگ است ولی باز تو اصرار کنی


دیده ابری ست که درهجرتو باران دارد

شده با ابر خود این زمزمه تکرارکنی


شده یکبار نگویی که موازی باشیم

نقطه ایی آخر خط،صحبت پرگار کنی


شده هنگام غروبی که پراز ناکامی ست

تا که آرام شوم صحبت دیدار کنی


شده یکبار گرفتار وفا باشی و عهد

با رقیبم سخن از فتنه و آزار کنی


شده مهتاب شبی وقت غزلخوانی ماه

همه را جز من محنت زده انکار کنی


شده یکبار قدم را به بیابان بنهی

همدلی باغم مجنون گرفتار کنی


هنری نیست که فارغ بنشینی وبه ناز

روز و شب خون به دل عاشق بیمار کنی


این همه کار نه ازعهده ی تو ساخته نیست

دین و آیین تو این است دل افگار کنی

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٦ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ