سر تا به قدم مست و پریشان بنویس

محنت زده ای چو پیرکنعان بنویس


بیژن شده ام ،زخمی و افسرده مرا

درمانده به چاه کین توران بنویس


افتاده ام از نفس،مرا قاصدکی

سرگشته و بی مقصد وحیران بنویس


یا گمشده طفلی به مصلای شلوغ

بی مادر و غرق آه و افغان بنویس


چون برگ تکیده ام به شلاق خزان

بی پرده مرا نحیف و لرزان بنویس


هم عاقل و دیوانه چو شیطان زدگان

اصلا تو مرا یکسره نادان بنویس


درمکتب عاشقان افتاده زپا

پیوسته مرابی سرو سامان بنویس


وقتی نرسد دست به خرمای نخیل

ای دوست مرا خدای حرمان بنویس


گویند که حاذق تر از او نیست طبیب

بیماری من را غم هجران بنویس


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٦ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ