گفته بودی که به چشمان تو دعوت دارم

من به این وعده ی خرمن زده عادت دارم


قصه ی سنگ بزرگ است و حدیث نزدن

ور نه سر را هدف سنگ ارادت دارم


گرچه دانم نشود لیک به سر آمده ام

حرم چشم تورا میل زیارت دارم


بی گمان نهرعسل ریخته در دیده ی تو

که به زنبور عسل حس حسادت دارم


یا بهاری ست که در آینه چادر زده است

که چنین با نگه ت شوق وطراوت دارم


عاشقی معرکه ی تهمت و بد عهدی هاست

همچو نی ازغمِ عشقِ تو شکایت دارم


آنقدر پشت درَت دست تمنا زده ام

که به مهمانِ غمِ هجر تو شهرت دارم


گه برانی که میا ،وعده ی ما وقت دگر

گه بگویی که غمِ تیر ملامت دارم


تا خدا حق مرا از تو بگیرد هرشب

بر لب از مصحف دل شکوه تلاوت دارم


با من خسته ی محنت زده ثابت قدمی ست

تا ابد در قفست قصد اسارت دارم....


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٤ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ