آمدی تا دل و دین را همه یکجا ببری

تُرک تازی کنی و عقل به یغما ببری


هر مسلمان که به سجاده تعظیم و دعاست

رهزنی کرده و دل سوی چلیپا ببری


خال هندو بنمایی و به صد ناز و ادا

یک شبه ملک سمرقند و بخارا ببری


آمدی تا که به چین و شکن زلف سیه

آبرو از شب طولانی یلدا ببری


هرزبانی سخن از حُسن تو می گوید و بس

گوی سبقت به گمانم که زلیلا ببری


این عجب نیست که با شور زلیخایی خویش

یوسف از تخت به زیر آری و رسوا ببری


چشمه ی آب حیاتی و گهی همچو سراب

آمدی تا که مرا تشنه به صحرا ببری


چون شکارم که به کام تو خریدار بلاست

خواهم این یونس دلخسته به دریا ببری


ای که با سنگ غمت شیشه ی احساس شکست

کاش می شد که مرا بهر مداوا ببری .....


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ