عشق آمد و راه و چاه را یادم داد

در پیچ و خَم حادثه امدادم داد


گفتا زتبار کوهکن هایم و بس

شیرینی درد و شور فرهادم داد


وقتی که به دریای غمی نوح شدم

طوفان شد و در مهلکه بربادم داد


با زمزمه ی درس خود استاد جفا

دیوان پریشانی و بیدادم داد


شیطان زده ای همچو مغول آمد و رفت

بیغوله ای از خانه ی آبادم داد


برشانه خسته کوه غم گشت و نشست

با بغض گلو حسرت فریادم داد


رفتم که به عشرت پَر وبالی بزنم

درآبی بی کرانه صیادم داد


با این همه شادم به حضورش که هم او

با جور و جفای خویش بنیادم داد


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱٦ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ