کم کم این تاب و تب عشق زسر می افتد

قافله از ره و وادی زخطر می افتد


کوچه ی عشق که سرهای رقیبان بشکست

در غم بی کسی از شوق گذر می افتد


هم به تن جامه ی احرام کند زلف سیه

هم به افسون بتان رمی جمر می افتد


تکیه بر تخت زند عقل فراموش شده

دولت عشق به یک توطئه بر می افتد


خَم شود قامت و پاییز شود گونه ی سرخ

عقرب از دامن پُر مهر قمر می افتد


لشکر دل نشود یاغی چشمان سیه

که کلاه سر و شمشیر کمر می افتد


رسم ایام چنین است که بعد از گذری

ارث شیرین پدر سوی پسر می افتد


خالی ازرهرو عاشق نشود ساحت عشق

گرچه غم بردل و خونی به جگر می افتد

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٢ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ