دل می تپدم باز درین لحظۀ دیدار

دیدار، چه دیدار؟ که جان در بدنم نیست

 

محمد رضا شفیعی کد کنی

 


در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست

جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست


اشکم که به دنبال تو آوارۀ شوقم

یارای سفر با تو و رای وطنم نیست


این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ

صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست


بدرود، تو را انجمنی گرد تو جمع اند

بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست


دل می تپدم باز درین لحظۀ دیدار

دیدار، چه دیدار؟ که جان در بدنم نیست


بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهاییست

من بستۀ دامم، ره بیرون شدنم نیست


در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا

راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست


تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز

روزی که نشانی ز من الّا سخنم نیست...

محمدرضا_شفیعی_کدکنی



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٥ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ