دل می رود از دست به شوق طلب عشق

سر پا شده در وادی پُر تاب و تب عشق


چون عاشق سرگشته دویده ست به هر سو

گه سوی بخارای رُخ و گه حلب عشق


گویند که از میوه ی ممنوعه چشیده ست

کاین گونه فتاده ست به دام غضب عشق


این مشکل جان سخت کجا سهل نماید

براوج نخیل است همیشه رطب عشق


بی رنج میسر نشودگنج که باید

پایان برسد غربت یلدای شب عشق


باید که قدی خَم شود و دیده پُر از آب

این آیه نوشته ست به صدر کُتب عشق


هرگز نگشاید لب خود را به گلایه

عاشق به پریشانی و بزم و طرب عشق


مجنونی و بد نامی و انگشت نمایی

یک شعله ی خُرداست به ذات لهب عشق


با این همه هرگز نشود راهی مقصود

هرکس نخورد باده زجام ادب عشق

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢۸ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ