پُرم از غصه و زخمی نگاهم چه کنم

شاخه ای سوخته با حسرت و آهم چه کنم



به تنم جامه ی خاکستر اگر هست چه سود

زیر این نقره ی پوسیده سیاهم چه کنم



مدعی بودم و در صفحه ی شطرنج فلک

شاه درمانده و بی تاج و سپاهم چه کنم



کاروانی همه حُسن تو وسرگرم عبور

غربت یوسف درمانده به چاهم چه کنم



عاشقی راه مبرا شدن از بند خطاست

دل رها گشته و لبریز گناهم چه کنم



تا به کی بند سرِزلف و عسلخانه ی چشم

برکه ای لِه شده با چکمه ی ماهم چه کنم



ابر عشق آمد و چتر از سر من باز گرفت

آری ای عشق تو یی پشت و پناهم چه کنم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٢ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ