مهربان هستی ولی نامهربانی میکنی

شور در سر داری و داری جوانی میکنی

مرغ عشقی و پر از حسرت نگاهت میکنم

دورترها می نشینی نغمه خوانی میکنی

تا بسوزانی دل این شیر در زنجیر را

شوخ و شنگ و دلربا آهو دوانی میکنی

من نمیدانم چرا وقتی قرار بوسه نیست

باز هم لبهای خود را  ارغوانی میکنی

مطمئن هستم برای کشتن من اینچنین

پلکها را تیر و ابرو را کمانی میکنی

روز روشن بافه بافه شانه بر مو میکشی

روی هم میریزی و با شب تبانی میکنی

تا میایم بیخیال گریه ی هر شب شوم

با خیالت میرسی پادرمیانی میکنی

خود بگو اصلا چه معنی میدهد این کارها

آخرش از دست خود، من را روانی میکنی

عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده

بس که هر شب شعری از من بایگانی میکنی!

 

شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٥ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ