ای امیر عرفه بی تو صفا نیست که نیست

بی تو در آن عرفه عشق و صفا نیست که نیست


ای امیر عرفه ، یوسف زهرا مهدی

حاجتی غیر ظهورت به خدا نیست که نیست...


سعید میری

تابلویی زیبا به مناسبت شهدای منا از ؟



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/٢۱ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خواب و خیال من همه با یاد روی توست

تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی


دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف

بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی



هوشنگ ابتهاج

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۱ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو

به کدام دل، صبوری، کنم ای نگار بی‌تو ؟


 ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده

که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بی‌تو



سعدی

 

مجموعه شعر و نقاشی از م. مه راد





تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢٠ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

درامتداد میز رسیدم  به یاد تو

سیگار میکشم دوسه نخ در هوای تو

فنجان قهوه سرد شده باز روی میز

اما چه داغ مانده هنوز خاطرات


مجموعه شعرهای م.مه راد  و (نقاشی )

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/۳۱ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سرم را نه ظلم می تواند خم کند،

نه مرگ،

نه ترس!

سرم فقط برای بوسیدن دست های تو

خم می شود...


ناظم حکمت

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/۱٠ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تنهـا یک حرف مرا آزار میدهـد ...

حتی یک کلمـه هم نمیشـود !

تنهـا یک حرف مرا هر روز غمگـین تر میکنـد ...

همان یک "ن" که در ابتدای "بودنـت" نشسته است !

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایـــــی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنــچه از رفتنت آمد بــــــه سرم را فـــردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کســــی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

کاظم بهمنی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٢ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در خواب ، جمال یار خود می دیدم

وز باغ وصال گلی می چیدم

مرغ سحری زخواب بیدارم کرد

ای کاش که بیدار نمی گردیدم ....

ابوسعید ابوالخیر

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱۸ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

می خواهمت ولی،

دوری؛ خیلی خیلی دور،

نه دستم به دستانت می رسد؛

نه چشمانم به نگاهت ...

 

                                                                                         یلدا گشتاسبی پور

 Instagram: yalda_goshtasbipour

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سال هاست

من و فراموشی

سر تو جنگ داریم!



محمد غفاری

 

 

تابلویی از دنیای هنر 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۸ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

توافق کرده اند ایران و آمریکا به این سختی

من و تو همچنان در حل یک لبخند درماندیم !  



محمد رسولی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق شده ام بر تو

تدبیر چه فرمایی ؟

از راه صلاح آیم ...

یا از ره رسوایی ؟

 

نظامی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۸ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ازموی تو هی در خیالم

شعر می بافم

با روسری آجر نکن

این قدر نانم را .....

 

محمد حسین بهرامیان

 

تابلویی زیبا از استاد مرتضی کاتوزیان



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٩ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است ..



  امیر سهرابی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٥ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پیری برای جمعی سخن می راند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند....

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،پس چرا بارها و بارها به

گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٧ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سهراب سپهری درباره روز اول مدرسه می نویسد :

مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود.

مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود.

روز ورود یادم نخواهد رفت،

مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند.

خودم را تنها دیدم و غریب.

از آن پس، هر بار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه مى شد...

 

                                                                                برگرفته از اتاق آبی

 بازگشت همه بسوی مدرسه و دانشگاه است...

بانهایت تاسف و تأثر

پایان سه ماه عشق و حال و صفا و خواب لذت بخش صبح

و آغاز نُه ماه زجر و بدبختی و امتحان و...

 بر شما دانش آموز و دانشجوی عزیز تسلیت!



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳۱ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اون قدیما که خونه ها به جای بالکن های کوچیک الان ، ایوان داشتند و

گلای شمعدونی و یاس ، تو گلدونای سفالی

خود نمایی می کردند و این موقع سال که می شد

خونه ها پر می شد از بوی ترشی و رب گوجه

عشق همیشه  جاری بود و دلا  مهربون 

الانم مهربونیم ها ، اما .....

بعد یه هفته ای که نبودم به دوستان سر بزنم ، با یه خط شعر زیبا

از علیرضا بدیع ، گفتم شما هم بفرمائید شعر :

خوش به حال بوته ی یاسی ، که در ایوان توست

می تواند هرزمان  دلتنگ شد ، بویت کند




تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢٩ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ