در خواب ، جمال یار خود می دیدم

وز باغ وصال گلی می چیدم

مرغ سحری زخواب بیدارم کرد

ای کاش که بیدار نمی گردیدم ....

ابوسعید ابوالخیر

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱۸ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

می خواهمت ولی،

دوری؛ خیلی خیلی دور،

نه دستم به دستانت می رسد؛

نه چشمانم به نگاهت ...

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سال هاست

من و فراموشی

سر تو جنگ داریم!



محمد غفاری

 

 

تابلویی از دنیای هنر 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۸ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

توافق کرده اند ایران و آمریکا به این سختی

من و تو همچنان در حل یک لبخند درماندیم !  



محمد رسولی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق شده ام بر تو

تدبیر چه فرمایی ؟

از راه صلاح آیم ...

یا از ره رسوایی ؟

 

نظامی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۸ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ازموی تو هی در خیالم

شعر می بافم

با روسری آجر نکن

این قدر نانم را .....

 

محمد حسین بهرامیان

 

تابلویی زیبا از استاد مرتضی کاتوزیان



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٩ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است ..



  امیر سهرابی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٥ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پیری برای جمعی سخن می راند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند....

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،پس چرا بارها و بارها به

گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٧ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سهراب سپهری درباره روز اول مدرسه می نویسد :

مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود.

مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود.

روز ورود یادم نخواهد رفت،

مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند.

خودم را تنها دیدم و غریب.

از آن پس، هر بار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه مى شد...

 

                                                                                برگرفته از اتاق آبی

 بازگشت همه بسوی مدرسه و دانشگاه است...

بانهایت تاسف و تأثر

پایان سه ماه عشق و حال و صفا و خواب لذت بخش صبح

و آغاز نُه ماه زجر و بدبختی و امتحان و...

 بر شما دانش آموز و دانشجوی عزیز تسلیت!



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳۱ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اون قدیما که خونه ها به جای بالکن های کوچیک الان ، ایوان داشتند و

گلای شمعدونی و یاس ، تو گلدونای سفالی

خود نمایی می کردند و این موقع سال که می شد

خونه ها پر می شد از بوی ترشی و رب گوجه

عشق همیشه  جاری بود و دلا  مهربون 

الانم مهربونیم ها ، اما .....

بعد یه هفته ای که نبودم به دوستان سر بزنم ، با یه خط شعر زیبا

از علیرضا بدیع ، گفتم شما هم بفرمائید شعر :

خوش به حال بوته ی یاسی ، که در ایوان توست

می تواند هرزمان  دلتنگ شد ، بویت کند




تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢٩ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ