دیگر ساعتی بر دستِ من نخواهی دید

من بعد عبور ریز عقربه‌ها را مرور نخواهم کرد

وقتی قراری ما بین نگاه من

و بی اعتنایی نگاه تو نیست،

ساعت به چه کارِ من می‌آید؟

می‌خواهم به سرعت پروانه‌ها پیر شوم

مثلِ همین گلِ سرخِ لیوان نشین،

که پیش از پریروز شدنِ امروز

می‌پژمرد

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بعد بیایم و با عصایی در دست،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی،

مرا نشناسی،

ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی

حالا می‌روم که بخوابم

خدا را چه دیده‌ای

شاید فردا

به هیئت پیرمردی برخواستم

تو هم از فردا،

دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر

دلواپس نباش

آشنایی نخواهم داد

قول می‌دهم آن‌قدر پیر شده باشم،

که از نگاه کردن به چشم‌هایم نیز،

مرا نشناسی

شب بخیر


یغماگلرویی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢۸ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وای بر آن روزی که

چیزی حتی عشق عادتمان شود!

عادت همه‌چیز را ویران می‌کند،

از جمله عظمت دوست داشتن را،

تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را،

عاشق کم است،

سخن عاشقانه فراوان!

روزگاریست چه بد!

که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه‌ خواندن

دلیل عاشق بودن...!



یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٥ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی تلفن زنگ می‌زند

یعنی از یاد نرفته‌ای

حتی اگر به اشتباه شماره‌ات را گرفته باشند

ببین دوست من

در این دنیا

خیلی از آدم‌ها هست‌اند که

شماره‌شان حتی به اشتباه گرفته نمی‌شود ...



رسول یونان

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بیا کمی

زندگی را بدَویم

شاید

از اینهمه غم و دلتنگی

جلو بزنیم..

نیلوفر ثانی

 

حالا نمی شد اونور دیوار می شد دیوار مهربانی ؟



تاريخ : ۱۳٩٥/۸/۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بیا برگردیم به قدیم تر ها....

نه آنقدر دور که توی قحطیِ زمانِ احمدشاه بیوفتیم

نه آنقدر نزدیک که سیاهچاله یِ دیوارهایِ مجازی عشقمان

را قورت بدهــد....

حوالیِ دهه یِ شصت یا پنجــاه....

تویِ یک شبِ"برف تا کمــر باریده"

عقدمان را ببندند

دست به دستمان بدهندُ برویم پیِ زندگیمــان....

راستش

"دوستت دارم"هایِ با قابلیت ویرایشِ این زمان به دلم نمی چسبــد....



 فاطمه صابری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/۳٠ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دلم برای تو تنگ شده است

اما نمیدانم چکار کنم

مثل پرنده ای لالم

که میخواهد آواز بخواند و نمیتواند

نیمی آتشم،

نیمی باران.

اما بارانم،

آتشم را خاموش نمیکند.



رسول یونان

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/٢٧ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نهایتا دل,

به جایی می رسد,

که دو راه بیشتر ندارد:

یا باید خون شود

یا

سنگ!



عباس صفاری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/۱٩ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دلم نمی گیرد از شب

یادت

هزار فانوس آویخته بر

ثانیه هاست ...



نیلوفرثانی

 





تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٤ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دقایقی در زندگی هست که

دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که

میخواهی او را از رویاهایت بیرون بکشی و

در دنیای واقعی بغلش کنی !




گابریل گارسیا مارکز

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٠ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی تو نیستی ...

شادی کلام نامفهومی ست !

و " دوستت می‌ دارم " رازی‌ ست ،

که در میان حنجره‌ ام دق می ‌کند !

و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا ،

به تو معتادند ...



حسین منزوی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٤ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دردهایی هست که مال همه ست،

و من آن دردها را هرگز پنهان نمی کنم.

اما درد قلب،

مال هیچکس نیست،

به جز صاحب قلب!



نادر ابراهیمی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱۱ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دنیا

پُر از آدم هایی ست

که همدیگر را گم کرده اند ...


عباس  معروفی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱۱ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آدمها بالاخره یک روزی یک جایی,

در یک لحظه تمام میشوند.

نه که بمیرند...

نه!

جوهر احساسشان تمام می شود...!



 ناظم حکمت

 





تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٧ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گرچه خرافات است،

بستم سبزه ها

شاید به پایت گیر کردند و نرفتی ..

 

احسان پرسا

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/۱۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خیالی نیست ،

دیگر دردهایــــــم را نمی گویم

به روی دردهای کهنه ام تشـــــــــدید بگذارید ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱٤ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دوباره

نیمه شب است و

خودت که می دانی

من و خیال تو و

این سکوت طولانی ...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٩ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هر انسانی ، یک بار

برای رسیدن به یک نفر

دیر می کند

و پس از آن

برای رسیدن به کسان دیگر

عجله ای نمی کند



یاشار کمال

طرحی جدید برای پیدا کردن صفحات خوانده شده 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سال ها گذشت ...

ما به هم نرسیدیم ...

جای تو اما ، زنی همراه من است ...

به تو شباهتی ندارد .

از تو بهتر نیست ...

حتی از تو زیباتر نیست ...

تنها بخاطر لجاجتم کار به اینجا رسید ...

اما ، وقتی موهایش را باز میکند ...

بی اختیار مثل همیشه تو را صدا میزنم ...

و او میخندد ...

با اشتیاق میپرسد..

رابطه ی بین موهایش و دخترمان چیست ...؟!

و من هر بار "میمیرم" .

 

از ؟

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٩ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
گاهی میان خنده میگریم
 
گاهی میان گریه میخندم 
 
شبها به کنجی میروم آرام
 
در را به روی خلق می بندم
 
از روزهای رفته دلگیرم 
 
از روزهای نامده نومید
 
هر روز با یک قصه ای تازه
 
یاد تو در من میشود تجدید 
 
دور از نوازش های دست تو
 
دستان من در انزوا تنهاست
 
حتی نسیمی از بهاران هم
 
دور از تو این ایام جانفرساست
 
یادت شبیه سایه ای سنگین
 
هر لحظه افتاده ست دنبالم
 
دیدی چه کردی با دلم آخر
 
دیدی چه آوردی بر احوالم؟ 
 
آن روزها دیگر نمی آیند
 
آن روزهای مملو از خنده
 
هر روزمان با شادمانی بود
 
هر روزمان از عشق آکنده 
 
گفتم که شاید شعرهای من
 
تسکین دهد این زخم و بیماری
 
این زخم ها اما نمی میرند 
 
این زخمهای تا ابد کاری
 
مانند اسپندم که در آتش
 
می سوزم اما بوی خوش دارم
 
کوهم! که گاهی سخت می گریم
 
می گریم اما جوی خوش دارم
 
ای کاش چشمانت نمی افتاد
 
بر باغ های سبز همسایه 
 
تا بر سرم دیگر نمی انداخت
 
این غصه ها، اندوه ها، سایه
 
دریای شور انگیز عشق ما
 
ناگاه دیدم در تلاطم شد
 
آن زورق رویای من آنگاه
 
در هم شکست و بین آن گم شد
 
دور از تو هرجائی که من رفتم
 
انگار رنگی از جهنم داشت
 
هر گل که در اطراف خود دیدم
 
مانند من در چشم شبنم داشت
 
ای شهرزاد قصه های من
 
این قصه را هم نقل کن پشتم
 
این هم بگو یک شاعری را من
 
از شدت عشق خودم کشتم
 
دیگر رها کن دستهایم را
 
ای عمر من ای هستی مسموم
 
دیگر نمیخواهم تو را ای عمر
 
حتی تو را ای هستی موهوم
 
رفتی و من هم بعد از آن دیدار
 
دیدار دیگرها نمیخواهم
 
با اینکه یادم نیستی دیگر
 
اما من از یادت نمی کاهم
 
رضا خادمه مولوی




تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چگونه پیدایت کنم

وقتی به یاد نمی آورم

چگونه گمت کردم؟



گروس عبدالملکیان

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱۳ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کاش

امروز

اتفاق قشنگی می افتاد.

مثلا

کمی نگرانم می‌شدی!

یا اصلا

زنگ می‌زدی و می‌گفتی

"دوستت دارم"


بهنام محبی فر

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کاش می شد سرزمین عشق را

در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد


کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد



کاش می شد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد


کاش می شد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید


کاش می شد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پُر نور شد

کاش می شد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد


کاش می شد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید ...


مریم حیدرزاده

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۸ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به صدای رعد و برق حسادت میکنم ...

آسمـان

چه راحت دردش را فریاد میزند...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٦ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تو حق نداری

عاشقِ کسی بمانی که سال هاست رفته

تو مالِ کسی نیستی که نیست

تو حق نداری

اسمِ دردهای مزمنت را عشق بگذاری

می توانی مدیونِ زخم هایت باشی اما

محتاجِ آنکه زخمی ات کرده نه!

دست بردار

از این افسانه های بی سر و ته که به نامِ عشق

فرصتِ عشق را از تو می گیرد،

آنکه تو را زخمیِ خود می خواهد

آدمِ تو نیست

آدم نیست و

تو سال هاست

حوای بی آدمی ...

حواست نیست



افشین یداللهی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یکی از روزهای چهل سالگی ات

در میان گیر و دار زندگی ملال آورت

لابه لای آلبوم عکس هایت

عکس دختری مو مشکی را پیدا می کنی

زندگی برای چند لحظه متوقف می شود

و قبض های برق و آب

برایت بی اهمیت!

تازه می فهمی بیست سال پیش

چه بی رحمانه او را در هیاهوی زندگی جا گذاشته ای ...  


یغما گلرویى

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۳ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چیزی نیست

که مرا سر شوق بیاورد

جز تو ،

که تو هم نیستی !



علیرضا روشن

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

فکرَش را بکن

چه مرگ قشنگی می تواند باشد!

تو از کوچه مرا صدا بزنی

و من از شدت شوق

در و پنجره را با هم قاطی کنم!!



داریوش حسن پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ......

ﺑﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﻦ

ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ، ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﻝ

ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ

ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ.....

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ

ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ....

ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻭﺑﺪﺍﻧﺪ.....

ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﯼ

ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻗﺒﻼ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽﻭ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﯿﺴﺖ.....

ﻭ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺳﻮﯾﯽ ﺁﻣﺪﻩ

ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﺶ ﺑﻮﺩﯼ....

ﻭ ﺟﺎﯾﺶ، ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ی ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻩ ......

همیشه....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تنهـا یک حرف مرا آزار میدهـد ...

حتی یک کلمـه هم نمیشـود !

تنهـا یک حرف مرا هر روز غمگـین تر میکنـد ...

همان یک "ن" که در ابتدای "بودنـت" نشسته است !

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتن "دوستت دارم" ها

هیچ فایده ای ندارد!

باید آنها را

روی سنگفرش خیابان نوشت...

شاید رهگذری خواند

دلش تپید...

ماند و نرفت.

وگرنه،

گفتن های من،

همه را مسافر کرد…!

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٧ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کوچک که بودم

کشتی هایم که غرق می شد

سریع برگی از دفتر مشقم می کندم

و دوباره یکی عین آن را می ساختم

حالا ولی، روزهاست که کشتی هایم غرق شده

و تنها، در حسرت آنم

که چرا دیگر دفتر مشقی ندارم؟!

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٦ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

میخواستم از عشق بنویسم

از حس خوب عاشق شدن

از طعم شیرین دلدادگی

از تپیدن های عاشقانه قلب

از تبسم شیرین مانده بر چهره ی عشاق

ولی نگذاشتند !

گفتند ننویس جرم است

مجازات دارد دروغگویی !

محکوم میشوی بیچاره ...

اینجا همه عشاق تحت تعقیب اند

اینجا اگر عاشق شوی مجنون صدایت میکنند

اگر دلت را تقدیم کنی با سو ظن نگاهت میکنند

اگر قلبی به قرمزیه عشق بکشی تیری از میانش میگذرانند

و آنقدر گفتند و شنیدم که حالا به خوبی فهمیده ام

اینجا نباید عاشق شد ... نباید دل سپرد ...

نباید از لیلی و مجنون چیزی نوشت و نباید به دروغ لب گشود !

اینجا باید صادق بود ...

و صداقت یعنی

عشق هم مثل شیرین ، فرهاد فقط یک افسانه است .....

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٦ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تو می دانی

حتی اگر کنارم نشسته باشی

باز هم دلتنگ توام

حالا ببین

نبودنت، با من چه می کند ...

عباس معروفی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۸ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تــو میگذری ..

زمان ..

 میــگـــــذرد !!!!

چه کنم با دلــــی

که از تو

توان گذشتنش نیست .....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٤ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دوباره ســـیبی بچـــین آدم

هـــــمه خستــــه ایم

شــــاید از اینجــــــا هم بیــرونمـــــــان کـــردند...

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ما هیچ وقت به هم نمی رسیم

همیشه سوزنبانی هست

که به وقت رسیدنمان

خط ها را عوض کند .....

 

رضا کاظمی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

چیز بنویسد

به خیابان برود

ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

سهراب سپهری

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دیگر شعرهایم " به درد " نمی خورند

دیگران می خوانند

و اشک می ریزند

واژه ها افسرده

و هر مصرع یاس و ناامیدی

باری که شعرهایم

روی دوششان می گذارد

حال می فهمم

علت رونق مطب ها را

و گرانی مشاوره

برای شنیدن چار کلمه

حرف های تکراری و احساسی .


 تسکین - حسین قاسمی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٤ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کلمات

بعضى...

دیر به زبان مى آیند.

من یاد گرفته ام

چنین مواقعى با چشمهایم

سخن بگویم.

زندگى ... گاهى

چیزى غیر از خودِ زندگى ست.


سیدعلى صالحى

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۱٢ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی دلتنگ باشی 

تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند 

باز هم 

دل تو بارانیست 

خیس تراز دریا 

خراب تر از امواج.....

آدم چقدر زود پیر می شود ؛

وقتی احساسش ،

اضافه تر از درک آدم هاست ... !!!

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٩ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من بارها به سوی تو باز آمدم ولی

هر بار دیر بود !...

هوشنگ ابتهاج

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱٩ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

همیشه دلم خواسته بدانم

لحظه‌های تو

بی من

چطور می‌گذرد ؟

وقتی نگاهت می‌افتد به برگ

به شاخه

به پوست درخت

وقتی بوی پرتقال می‌پیچد

وقتی باران تنها تو را خیس می‌کند

وقتی با صدایی برمی‌گردی پشت سرت نیستم

وقتی آفتاب تنها بر تو می‌تابد

نه عشق من !

همان آفتاب مرا هم گرم می‌کند

من هم همین‌طور !


 عباس معروفی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱٩ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چندیست

از رودخانه های بی ماهی

سنگ صید می کنند

برای شکستن پنجره ها...



شفیقه طهماسبی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

این جای خانه،

باید دیوار می شد

پنجره شد اما ...

تا عمری،

به تماشای راه رفتنت بنشینم!


بهمن فاطمی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گاه نمیدانم چه پیامی را بهانه کنم

تا از حال آنکه روحم با اوست آگاه شوم

این بار که دلتنگی را بهانه کردم فردا را چه کنم .....

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢٠ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه تفاوتی میکند کنارت باشم

یا چند کوچه آن طرفتر ...!!!

پای دوست داشتن که در میان باشد .....

دل تن گی .....!!!!

دمار آدم را در می آورد..

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۳۱ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ