دل زمن بردی و پرسیدی :

که دل گم کرده ای ؟

عطار

 

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما

جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ای

این چنین طراریت با من مسلم کی شود

عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی

چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود

خلوتی می‌بایدم با تو زهی کار کمال

ذره‌ای هم‌خلوت خورشید عالم کی شود

نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی

گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود

 

عارفانه ای از عطار



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

 

 

 

برو ای فقیه دانا 

به خدای بخش ما را .....

تو  و  زهد و پارسایی

من و عاشقی و مستی !!!

 

سعدی شیرین سخن

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم ، نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 

مولانا




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست !!!

سعدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتی شکار آتش دوزخ نمی شود

چشمی که در عزای تو لب تر کند نمی

 

دستی به زلف دسته ی زنجیر زن بکش

آشفته ام میان صفوف منظمی

 

سعید بیابانکی

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٠ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟


هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی» ، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

 

فاضل نظری



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٩ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی      نامه ای خیس به دستم برسانی بروی


در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود        قصدت این بود از اول که نمانی بروی


خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی           شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی


جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی         تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی


بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟            دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟


جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود       خواستی عین قضات همه/دانی بروی


چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!            باید این گونه نگاهی بچکانی بروی


باشد این جان من این تو، بکُشم راحت باش        ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی


شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۸ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چنان چشم و دمار از من در آورده است چشمانت

که از کرمانیان، آقا محمّد خان قاجاری ...


رضا احسان پور

 

شاید خیلی از دوستان ندونند ،

اما وقتی آقا محمد خان قاجار بعد از چند ماه محاصره کرمان ،

بالاخره تونست وارد شهر بشه ، چند هزار چشم رو از حدقه در آورد و ...

این تک بیت ناب هم اشاره به این موضوع داره و اعجاز چشمها



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٥ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گر تو نباشی یار من ، گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من ، بی تو به سر نمی شود


بی تو نه زندگی خوشم ، بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم ، بی تو به سر نمی شود


مولانا



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است ..


گفتم مرا غم تو ، خوشتر زشادمانی

گفتا که در ره ما ، غم نیز شادمانیست ..


گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغان است ..


گفتم فراق تا کی ؟ گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است .. گفتا سخن همان است ..


فیض کاشانی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٧ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست


به زلیخا بنویسید نیاید بازار

این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست


حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک

حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست


چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش

بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست


با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقوئی کند

ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست


عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا

عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست



حامد عسگری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۱ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تواند باغبانت ، باغ را بیهوده در بندد

ولى نتواند اى گل ، بلبلت را بال و پر بندد


دل ما را به هم راهى است پنهانى که می آیم

به کویت از رهى دیگر اگر راهى دگر بندد


دلم با نور مه می آید و باد سحرگاهى

مگر در بر رخ نور مه و باد سحر بندد


رقیبا رو دعایى کن که عشق از ما زوال آید

که نبود در جهان دستى که دست عشق بر بندد


چه زیبا بسته بودى دوش آن نازک کمر جانا

چنین زیبا ندیدم کَس به قتل اى مَه ، کمر بندد ..


  عماد خراسانى 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٤ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سیمین بهبهانی هم پر کشید و رفت

یاد

شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود

میل تو گرم، در دل بی تاب می دود

در پرده ی نهان ِ دلم جای می کنی

گویی به چشم خسته تنی خواب می دود

می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش

چون شبنمی که بر گل شاداب می دود

می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام

چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود

وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم

آن گونه می دود که می ناب می دود

بر دامنم ز مهر بنهْ سر، که عیب نیست

خورشید هم به دامن مرداب می دود

وزگفتگوی خلق مخور غم، که گاهگاه

ابر سیه به چهره ی مهتاب می دود.



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۸ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

سمت چشمان تو یک پنجره باشد کافیست

چشم من خیره به آن منظره باشد کافیست

تو به من خیره شوی، من به تبسم هایت

خنده بر روی لبت یکسره باشد کافیست

فاصله دفتر تقدیر مرا پُر کردست

سهم من چند ورق خاطره باشد کافیست

گریه خوبست ولی فکر غرورم هستی؟

بغض دل پشت همین حنجره باشد کافیست

گفتی از فاصله ها خسته شدی درد بس است

خواستی بسته شود پنجره؟

باشد....کافیست

                                             حمید رضا دولتی (معراج )

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٧ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

توبزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو درخانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

سعدی علیه الرحمه



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٩ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ