دامِ صیّاد کجا؟ مرغِ گرفتار کجا؟

پرِ پروانه کجا؟ شمعِ شبِ تار کجا؟

مسگرِ شوشتری داند و آهنگرِ بلخ

که بدهکار کجا بود و گنهکار کجا؟

زلفِ لیلی به کجا و دلِ مجنون به کجا؟

سرِ سرگشته کجا؟ خالِ لبِ یار کجا؟

عزّتِ مصر کجا؟ یوسف گم گشته کجا؟

سرِ منصور کجا بود و سرِ دار کجا؟

کاخِ خسرو به دَمَن، خیمه ی شیرین در کوه

دلِ دیوانه کجا؟ نرگسِ بیمار کجا؟

من کجا؟ یار کجا؟ باده کجا؟ سبزه کجا؟

لبِ "کیوان" به کجا بود و لبِ یار کجا؟

 

فکر کنم از کیوان شاهبداغی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٩ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آتش و آب و آبرو با هم

هر سه گشتند در سفر همراه

عهد کردند هر یکى گم شد

با نشانى ز خود شود پیدا

گفت آتش : به هر کجا دود است

میتوان یافتن مرا آنجا

آب گفتا : نشان من پیداست

هر کجا باغ هست و سبزه بیا

آبرو رفت و گوشه اى بگرفت

گریه سر داد گریه اى جانکاه

آتش آن حال دید و حیران شد

آب در لرزه شد ز سر تا پا

گفتش آتش که گریه ى تو ز چیست ؟

آب گفتا : بگو نشانه   چو ما

آبرو لحظه اى به خویش آمد

دیدگان پاک کرد و کرد نگاه

گفت: محکم مرا نگه دارید

گر شوم گُم نمیشوم  پیدا


                                رهی معیری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی کسی را تا به این حد دوست داری

فرقی ندارد،خوب یا بد، دوست داری

شاید نخواهد باشی اما چاره ای نیست

حتی اگر اوهم نخواهد دوست داری

تردید داری: شاید او عاشق نباشد

هرچند قطعی یا مردد دوست داری

یک روز می افتی به حال من و آن روز

از تو نمی پرسد: .......! دوست داری؟

می گردد از تو، میرود سمت رقیبان

آهسته می گویی که:باشد...دوست داری

آن روز می فهمی که درد عاشقی چیست

آن روز می فهمی که شاید دوست داری


مصطفی توفیقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم

ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است

هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام ... روز قشنگی ست ... دوستت دارم ...

چقدر عاشق این جمله ‫های کوتاهم

هوای بودن یک عمر با تو را دارم

منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم

برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط

اسیر سخت ترین زخم های جانکاهم

بدون تو همه ی لحظه ‫ها به این فکرند

که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم



مرتضی کردی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٤ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا

از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است



فاضل نظری

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٤ | ٦:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اردی بهشت بی تو برایم جهنم است

اردی جهنمی که همیشه پُر از غم است

این جا به اوج  عشق و علاقه نمی رسی

این جا حضور خاطره ه ها گیج و مبهم است

می ترسم از خودم، به خودم طعنه می زنم

این طعنه ها برای رسیدن به تو کم است

هر لحظه مثل صاعقه در من نشسته ای

سیلیِ دست حادثه هامان چه محکم است

کاری به جز شکستن وزن غزل نبود

وقتی که زخم قافیه ات عین مرهم است

اردی بهشت گفتی و گفتم: نمی روم

آخر بهشت بی تو برایم جهنم است

 

سید احمد حسینی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۳٠ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()


تو از کی عاشقی؟

این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،

مدت هاست

 

فاضل نظری

 





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی ،  لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است .

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است ،

با زبان سبز راز گفتن است .

گفت و گوی غنچه و گل ، از درون باغچه

باز هم به گوش میرسد

تو چه فکر می کنی ؟

راستی کدام یک درست گفته اند ؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل ، یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده است .

قیصر امین پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۸ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟


گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


 قیصر امین پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است!!!

 

فاضل نظری

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٩ | ٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
کویرم در آغوش باد و غبار
 
به رویای باران و باغم ببر

شبم سایه پوش خیال و سکوت

به ایوان نور و چراغم ببر


بهاری شو و دستهای مرا

بگیر و برویان ازین خاک پیر

سراغم بیا تا چو رودی رها

بریزم در آرامشی دلپذیر


تو را دوست دارم که رویای تو

ستونهای این سقف نیلوفریست

تو را دوست دارم که روز تو عید

شب قصه های تو ماه و پریست


تو را دوست دارم که دنیای تو

به آرامی خوابهای من است

دلی گرم دارم در این خاک سبز

چراغی که تا زنده ام روشن است


صدا کردی از سایه ها و سکوت

مرا زیر نور چراغی که هست

پریدم به رویای بالی که نیست

دویدم در آغوش باغی که هست


تو را دوست دارم که نام تو را

نوشتند برسینه ی سنگها

به پیشانی سبزه ها عیدها

در آرامش باغ آهنگ ها


تو را دوست دارم کویری و باغ

تو را دوست دارم رهایی و شاد

تو را دوست دارم بزرگی و سبز

تو را دوست دارم ...



 عبدالجبار کاکائی
 
 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()


آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم...

رضا احسان پور 

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

 

غلامرضا سلیمانی

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن

به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار

همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم

نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید

به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ

به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن


فاضل نظری

 

مدرسه ای در افغانستان



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۸ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایــــی بهتر است...



فاضل نظری

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٩ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بگو برای تپیدن چقدر باید داد؟...

برای خوب دویدن چقدر باید داد؟

به بارگاه خدا می برند روح مرا...

برای دیر رسیدن چقدر باید داد؟

میان بودن و رفتن،کدام سهم من است...

برای قرعه کشیدن چقدر باید داد؟

بدان که گرگ صفت نیستم، من انسانم...

ولی برای دریدن چقدر باید داد؟

در این زمانه که نان آبروی انسانهاست...

برای قلب خریدن چقدر باید داد؟

صدای پای نبودن،سکوت قلب من است...

برای صدا شنیدن چقدر باید داد؟

درون سینه اگر جای زندگی خالی است...

بگو برای تپیدن چقدر باید داد؟

 

نغمه رضایی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۳ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

     دوای درد مرا هیچ کس نمی داند

                         فقط بگو به طبیبان ، دعا کنند مرا

مهرانه جندقی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

 

کاظم بهمنی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٦ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

        باری امید خویش به دلداری ام فرست

                     دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

 

هوشنگ ابتهاج

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٥ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست

دل به یک لحظه کوتاه به هم میریزد



فاضل نظری

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٢ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پریشانان  پری را می پرستند

گدایان گوهری را می پرستند...

خبر از دین مداحان ندارم

خطیبان منبری را می پرستند

سواران پرچمی را می ستایند

دلیران سنگری را می پرستند

چه می دانند اینان از شهیدان

که خون و خنجری را می پرستند

خدا را عالمان و مفتیان هم

کتاب و دفتری را می پرستند

به بیت الله رفتم دیدم این قوم

به جای او دری را می پرستند

گناه از چشم و گوش بسته ماست

که این کوران کری را می پرستند

صدای اعتراضی نیست اینجا

ابوذرها زری را می پرستند

خوشا آنان که دور از این جماعت

خدای دیگری را می پرستند

علیرضا قزوه

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٩ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را


خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را


فاضل نظری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٠ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه
یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه

بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِ حوای ِ بهشت
من کنارت، غبطه بر آدم بیاید، وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید، وای نه

کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید، وای نه...

 

 شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

...

غلامرضا طریقی


 

 یادش بخیر اتوبوسای دو طبقه و مسیر انقلاب

فکر کنم سال 72 بود ، از بابام یه پونصد تومنی گرفته بودم برم انقلاب

جزوه دانشگاهی (بهتره بگم جزوه های دانشگاهی ) بگیرم

یه نونوایی نون بربری اونجاها هم هست

درست یادمه که زده بود هر نون دو تومن !!!

پیش خودم حساب کردم اگه پونصد تومنم رو بدم نون بربری

و ببرم خونه چی میشه!! دویست و پنجاه تا نون بربری

هیچی دیگه آخرش با اتوبوسای دوطبقه برگشتم خونه نیشخند

اصلا من اسم گرونی نون رو آوردم ؟

چیزی گفتم که جلدی میخا بری ادامه مطلب ؟



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٤ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟

که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت

به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه

هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت


حسین منزوی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱۳ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد

تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها

خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد . . .

 

 

چه سینه سوز آب ها ،که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب ، اسیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای ، نه ذوق شاعرانه ای

قرار عاشقانه ام ، شتاب در شتاب شد

نه فرصت شکایتی ، نه قصه و حکایتی

تمام جلوه های جان ، چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر

نیامده به خود دگر ،که دوری شباب شد



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۸ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

باید بگویم اسم دلم دل نمی شود

دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود

تکلیف پای عابرمان چیست آیه ایی

از آسمان فاصله نازل نمی شود

خط میزنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود ؟

….

می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

تا نیستی تمام غزل ها معلق اند

این شعر مدتی ست که کامل نمی شود


زنده یاد نجمه زارع

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی که چترت را گشودی در کنارم

با یک دلِ ابری هوس کردم ببارم


در گیر و دار قحطیِ یک لحظه شادی

لبخندهایت می شود دار و ندارم ..


عمری فقط از غصه ها گفتم برایت

از صبر تو .. از چشم هایت شرمسارم

  محمد شریف



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٧ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کـاش عـــشـــق آدمـــهـــــا

شبیه درخت های خرمالو بــود

که درپــایــیـــزبـرگـهـایـشـــان

را ازدســــت مــــی دهــــنـــد

اماعـشقـشان به بار می نشیـنـد

و زیــبــایــی مــی آفــریـــنــــد


                                                      لیلا خراسانی فر/ از کتاب "کاش عاشق بودی "

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٤ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پـایـیـز طـرحِ تـازه به جـانم کشیده است

از فـرط ِعشق در هیجانم کشیده است


لـبـخـنـدِ دلـبـری به لبانم نـهـاده است

فـریـادِ عـاشقی ز نهـانم کشیـده است


امسال عـاشقانـه تـر ازعـشـق پـارسال

چون برگِ سرخ تشنه زبانم کشیده است


آهـوی سـرکشم، به دلِ دشت می دوم

انــگار آرشـی بـه کـمـانم کشیـده است


آه از نــهـاد مـن بـه در آورده وســوســه

امشب عجب به اوجِ فغانم کشیده است


رنگِ غروب رنگِ سفر رنگِ خواهش است

طـرحی که نـقشبندِ خزانم کشیده است


بـانـگـم به آسـمـان خــدا می رسـد ز درد

دردی که این چنین به تکانم کشیده است


راحله یار



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢۸ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٥ | ٩:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق پرواز بلندی است ، مرا پر بدهید
به من اندیشه ی از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان ، راه مرا سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

آتش از سینه ی آن سرو جوان بردارید
شعله اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند
به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست، نصیحت به شما گوش کنید
تن برازنده او نیست به او سر بدهید

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانه ی دیگر بدهید

 

محمد سلمانی


                                                                                              



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۸ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر "من دوست دارمت"

بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو ، ببار به کاغذ ، سخن بگو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من ، عزیز غم انگیز برگریز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت


"سید مهدی موسوی"



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٦ | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﺒﺘﻼ ﮐﻨﺪ

ﺑﺎ ﺭﻧﮓﻫﺎﯼ ﺗـﺎﺯﻩ ﻣــﺮﺍ ﺁﺷﻨﺎ ﮐﻨﺪ

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ

ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻗﺎﻟﯿﭽـــﻪ ﺟﺎ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ

ﺭﺍﺯﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻏﭽـــﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﻼ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ

ﺍﻧﺪﻭﻩﻫــﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﯿــﺎﺭﺩ ، ﺧـﺪﺍ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻨﺪ ﻣﺮﺍ

ﺍﻭ ﻗـﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑـﻪ ﻗــﻮﻟﺶ ﻭﻓﺎ ﮐﻨﺪ

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ، ﻭَ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺟــﺰ ﺍﯾﻦ ﮐــﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﺪ

ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺛﺮ ﮐﻨﺪ، و ﺧﺪﺍﻭﻧد ﻓﺼﻞ ﻫﺎ

ﯾﮏ ﻓﺼﻞ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻭ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﮐﻨﺪ

ﺗﻘﻮﯾـﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺑﻬـــﺎﺭ ﺭﺍ

ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﺪ

ﺧﺶ ﺧﺶ ... ، ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺧﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ

ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑـــﻪ ﺭﻭﯼ ﺣﻀــﺮﺕ ﭘﺎﯾﯿــــﺰ ﻭﺍ ﮐﻨﺪ


ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺑﺪﯾﻊ



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد ...

 

مهدی اخوان ثالث

 

شهر یور سال 69، مهدی اخوان ثالث بدرود حیات گفت



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱۳ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خسته ام از آرزوها؛ آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی؛ بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را؛ روز وشب تکرارکردن

خاطرات بایگانی ؛ زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین؛ پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین؛ آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته؛ چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته؛ خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده؛ میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده؛ گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی؛ پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی؛ نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را؛ روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی؛ جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را؛ با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی؛ باد خواهد برد باری

روی میز خالی من؛ صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها؛ نامی از ما یادگاری

                                                       قیصر امین پور




تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۸ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی


شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی


شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی


از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت

از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی


نام تو را می کند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی


بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

بیچاره تر ، شیری که صید چشم آهویی


اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی


آئینه خیلی هم نباید راستگو باشد

من مایه رنج تو هستم، راست می گویی ...


فاضل نظری 




تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٥ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سیمین بهبهانی هم پر کشید و رفت

یاد

شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود

میل تو گرم، در دل بی تاب می دود

در پرده ی نهان ِ دلم جای می کنی

گویی به چشم خسته تنی خواب می دود

می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش

چون شبنمی که بر گل شاداب می دود

می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام

چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود

وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم

آن گونه می دود که می ناب می دود

بر دامنم ز مهر بنهْ سر، که عیب نیست

خورشید هم به دامن مرداب می دود

وزگفتگوی خلق مخور غم، که گاهگاه

ابر سیه به چهره ی مهتاب می دود.



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۸ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی

چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی

چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر

گمان برم که غم‌انگیز ماه و سال منی

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام

لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی


به یاد بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی ، یادت همواره گرامی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۸ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است

سعید بیابانکی



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٤ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به رسم صبر ، باید مرد آهش را نگه دارد

 اگر مرد است ، بغض گاهگاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر

مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد

عصای دست من عشق است ، عقل سنگدل بگذار

که این دیوانه تنها تکیه گاهش را نگه دارد

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم

خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

دلم را چشم هایش تیرباران کرد ، تسلیمم

بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد

 

سجّاد سامانی





تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٩ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من هستم و بدون تو با گریه ها هنوز

فکر تو تا همیشه ی دنیا و تا هنوز

راحت بگو  بهانه ی دیگر نمانده است

راحت بگو که دوست نداری مرا هنوز

می بینمت ولی تو نگاهم نمی کنی

زجرآور است گفتن این ماجرا هنوز

با این که هیچ راه به جایی نمی برد

می خواهمت تو را همه شب از خدا هنوز

من همچنان به فکر تو هستم بگو که تو

حسّت به من عوض شده آیا؟ و یا هنوز...

سید محمد تولیت

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٩ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ