وای اگر رفتن تو غیبت کبرا بشود

و غمت تا به ابد در دل من جا بشود


قلمم رخت عزا پوشد و هر بیت غزل

بی تو چون مثنوی غرق تمنا بشود


من شوم عاشق دیوانه و تو پرده نشین

سرنوشت من وتو وامق و عذرا بشود


وقت تحویل به آخر نرسد سال قدیم

پای نوروز پُر از تاول یلدا بشود


دولت باد خزان آیدو غوغای کلاغ

در دل باغ طرب معرکه بر پا بشود


انتظار آید و گیرد زدلم نور امید

نوبت موی سفید آید و قد تا بشود


آن زمان دست بشویم زهمه هستی خویش

تا که این واقعه افسانه به دنیا بشود



مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/۱۸ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مثل هر چیز که فرهنگ خودش را دارد

عشق هم آشتی و جنگ خودش را دارد

 

دلی از سنگ و دلی خانه ای از آینه است

هر بنا آجر خود سنگ خودش را دارد

 

به سیه چردگی لیلی من خُرده مگیر

گل این طایفه هم رنگ خودش را دارد

 

لاک پشتی که به تنهایی خود خو کرده

فارغ از برکه دلِ تنگ خودش را دارد

 

از سپید و غزل شعر چرا بحث کنیم

هر دلی نغمه و آهنگ خودش را دارد

 

محمود صادقی

 


 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٠ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بگذار فقط از غم دوری بنویسم

از کاسه ی لبریز صبوری بنویسم


آتش شد و افتاد به جانم غم عشقت

بگذار از این هجرت زوری بنویسم


پیوند عجیبی ست میان من و چشمت

خواهم که از این دشمن صوری بنویسم


از چشم به راهی که غمی سخت بزرگ است

از حسرت یک جمله حضوری بنویسم


پهلوی مرا خنجرغم کارگر افتاد

خواهم که زدرمان ضروری بنویسم


خورشیدی و من ذره و این فاصله هارا

بگذارچو صد ساله ی نوری بنویسم


غیرت نگذارد که زحُسن تو بگویم

یا از شب گیسوی تو حوری بنویسم


تاموج رقیبم نشود تشنه ی ماهت

از چشم بد و خواهش کوری بنویسم


دستم چمدانی و به پایم همه تاول

بر خار رهت کاش عبوری بنویسم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۸/٢۱ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هر کجا هستم ، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت؟

 

من نمی دانم

که چرا می گویند:

اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

.......

   پانزدهم مهر روز سهراب

سهراب سپهری

 





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٧/۱٥ | ٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

لکنت ززبان و و و ولی

حرف شی شی شی شیرین حق

کا کا کا کاغذهای مو مو چاچا چا له شده و و و ولی

پر مح مح مح محتوا

قلمهای شکسته و و و ولی

با جو جو جو جوهر

کمرهای خمیده و و و ولی

ای ای ای ایستاده

د د د درک مردم م م م محروم و و و ولی

با دی دی دی دیوارهایی کوکوکو کوتاه

چهار عنصر خلقت و و و ولی

ته ته ته تنها آتش سو سو سو سوزان

آب ن ن نیسان با با باران و و و ولی

گ گ گ گل آ آ آ آلولود

حوض های ش ش ش شش پر زمان و و و ولی

تو تو تو تهی

تخم مرغ های دو دو دو دو زرده و و و ولی

س س س سترون

گ گ گ گندم های پر بار د د د دشت و و و ولی

شی شی شی شیطانی

ع ع ع عرق پیشانی س س سفید و و و ولی

ش ش ش شرم

سکه ک که های سیم و زر و و و ولی

د د د دست قا قا قا قارون

گ گ گ گریه های مم مم ممتد شبانه و و و ولی

کو کو کو آس آس آس آستین



باقر رمزی باصر

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/٥ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتی نظر خطاست .....

تو دل می بری رواست ؟!!!!

خود کرده جرم و خلق گنهکار می کنی ؟

سعدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٧/٢ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

رفتی و پاییزی ترین ایّام حاصل شد

وحشی ترین امواج دریا سهم ساحل شد


زیبایی تصویر ها را با خودت بردی

زیبای من !  تصویر ها بعد از تو باطل شد


بعد از تو از این ابرها باران که نه ، امّا

هی درد پشت درد پشت درد نازل شد


دیگر ندارد رنگ و بوی عشق ، این دنیا

وقتی به کام بخت من زهر هلاهل شد


آیینه وقتی علت خاموشی ام را خواست ؛

این اشک ها بارید و توضیح المسائل شد


سهراب ! گفتی : « آب ها را گِل نباید کرد »

رفتی ، ندیدی بعد تو این آب ها گِل شد


آن قدر بدبختم که در این  نابسامانی

حتی خدا در مرگ هم از بنده غافل شد



حنظله ربانی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/۱٠ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پُرم از غصه و زخمی نگاهم چه کنم

شاخه ای سوخته با حسرت و آهم چه کنم



به تنم جامه ی خاکستر اگر هست چه سود

زیر این نقره ی پوسیده سیاهم چه کنم



مدعی بودم و در صفحه ی شطرنج فلک

شاه درمانده و بی تاج و سپاهم چه کنم



کاروانی همه حُسن تو وسرگرم عبور

غربت یوسف درمانده به چاهم چه کنم



عاشقی راه مبرا شدن از بند خطاست

دل رها گشته و لبریز گناهم چه کنم



تا به کی بند سرِزلف و عسلخانه ی چشم

برکه ای لِه شده با چکمه ی ماهم چه کنم



ابر عشق آمد و چتر از سر من باز گرفت

آری ای عشق تو یی پشت و پناهم چه کنم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٢ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
تا نفس هست من از عشق تو دَم خواهم زد

بی تو برهستی خود مُهر عدم خواهم زد


چون قناری زتب هجر توهرشام و سحر

بال حسرت به سرو ناله زغم خواهم زد


گرکند قصد ستم با دل من پیر فلک

با تو آتش به سراپای ستم خواهم زد


آنقدر از مِی حُسن تو به وجد آمده ام

که شرر بر دل پیمانه ی جَم خواهم زد


گرچه هر پیچ و خَم راه وصال تو بلاست

با سر و دل به هوای تو قدم خواهم زد


تا اشارت شود از سمت ضریح نگه ت

پنجه بر حلقه ی فولاد حَرم خواهم زد


تار زلف تو و چنگ من و سرمستی جام

توبه بشکسته و هم قید قسم خواهم زد


کوه عشقند اگروامق و مجنون و کسان

قله خواهم شد و این رتبه بهم خواهم زد
مرتضی برخورداری
 
 
 


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱۳ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آیینه هست غرق تماشای ماه تو

بانو چقدر جاذبه دارد نگاه تو


دائم طلوع می کند از گوشه ی افق

خورشید با اشاره ی پلک پگاه تو


چیزی به نام عشق خدا آفریده است

یعنی تو را و بعد مرا سر براه تو


افتاده تا قیام قیامت به دوش من

گندم ترین حواله ی بار گناه تو


دامادی ام گذشت به هر صورتی که بود

در گیر و دار حلقه ی زلف سیاه تو


از دست خود بپرس که (صهبا)چه میکشد

در زیر سقف خانه ی بی سر پناه تو


یک کاروان نگاه به پایت فتاده است

بانو چقدر جاذبه دارد نگاه تو.............؟!

 

صهبای بیدگلی

 




تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٤ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کم کم این تاب و تب عشق زسر می افتد

قافله از ره و وادی زخطر می افتد


کوچه ی عشق که سرهای رقیبان بشکست

در غم بی کسی از شوق گذر می افتد


هم به تن جامه ی احرام کند زلف سیه

هم به افسون بتان رمی جمر می افتد


تکیه بر تخت زند عقل فراموش شده

دولت عشق به یک توطئه بر می افتد


خَم شود قامت و پاییز شود گونه ی سرخ

عقرب از دامن پُر مهر قمر می افتد


لشکر دل نشود یاغی چشمان سیه

که کلاه سر و شمشیر کمر می افتد


رسم ایام چنین است که بعد از گذری

ارث شیرین پدر سوی پسر می افتد


خالی ازرهرو عاشق نشود ساحت عشق

گرچه غم بردل و خونی به جگر می افتد

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٢ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از گل فروشی ، لاله رخی، لاله می خرید

می گفت: بی تبسم گل، خانه بی صفاست


گفتم: صفای خانه کفایت نمیکند

باید صفای روح یابی ،که کیمیاست


خوب است ای کسی که به گلزار زندگی

روی تو همچو لاله، صفابخش و دلرباست

 

روح تو نیز چون رخ تو با صفا بود

تا بنگری که خانه تو خانه خداست



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱۱ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه فرقی می کند؟ هر عید من با فصل پاییزم
که من آیینه در آیینه از اندوه لبریزم

ببین دیوانه ها هم گاه می خندند بر حالم
ز بس از صبح تا شب با سر و جانم گلاویزم

شبیه مولوی آشفته ام از این جدایی ها
نمی آید سحر دور از تو آخر شمس تبریزم

کجایی؟ مثل بوتیمار دارم تشنگی اما
از این دوری بگو یک جرعه در کامم نمی ریزم

برای دیدنت از بس که گفتم "حق" به شبهایم
که هرکس با خودش گوید که گویا من شباویزم

به لبهایم نمی روید شکوفه های لبخندی
که همچون ساقه های خشک پاییزی غم انگیزم



 رضا خادمه مولوی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٤ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در هجر تو عمریست مرا موی سپید است

گویند که پایان سیه روز امید است


ای کاش که این قاعده را غم بپذیرد

دیریست که دل تشنه ی یک لحظه نوید است


قلبی که تپیده ست به دیدار تو هر دم

قفلی ست که در حسرت یک لحظه کلید است


آن سرو که در باغ به صد عشوه خرامید

در دام خزان مانده و بازیچه ی بید است


خم گشته مرا قامت و گویند به طعنه

این نخل نشسته به لب جوی رشید است


هرگز نشناسند مرا کهنه رفیقان

گویند که این چهره ی غم دیده جدید است


یک روز اگر آتش این سینه بخوابد

رقصان شوم آنروز مرا عید سعید است


دیشب زده ام فال به فنجان شکسته

با کینه نوشته است که دیدار بعید است


هر شب به هوای تو قدم می زند این ماه

بر خاک رخ کوچه که با نام شهید است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کاش می شد سرزمین عشق را

در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد


کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد



کاش می شد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد


کاش می شد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید


کاش می شد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پُر نور شد

کاش می شد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد


کاش می شد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید ...


مریم حیدرزاده

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۸ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خُرد شد آینه پیش تو ، گمانم که نداشت

قدرت هضم چنین منظره ای زیبا را

 

جواد منفرد

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۸ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد

دست دلداده به دستان نگارش برسد

بهترین لحظه ی عمر است اگر سربازی

بعد یک غربت پر غم به دیارش برسد

مثل بید نگرانی که زمستانی را

منتظر مانده به گرمای بهارش برسد

حکم یک قاتل محکوم به حبس ابدی

عفو رهبر بخورد ختم حصارش برسد

مثل سرپنجه فرو بردن در زلف شماست

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد



سهام الدین خداشناس

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٩:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق می‌شود ساحل ندارد


مهدی فرجی

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی

به چشمم خیره میگردی ولی غم را نمیخوانی


چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردم

چه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی


برایم روز روشن بود میدانستم از اول

که میاید چنین روزی که میگوئی نمیمانی


برای من که بعد از تو ندارم شاخه ی سبزی

چه فرقی میکند دیگر هوای صاف و بارانی


شبیه موریانه،خاطرت در ذهن می ماند

که میپوسد مرا کم کم به آرامی و پنهانی

 

دل آئینه ام حتی اگر کوهی شود آخر

به سنگی،خرد می گردد به یک لحظه به آسانی


چه میدانی؟که میسوزد تمام پیکرم چون شمع

که امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی

 

رضا خادمه مولوی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٢ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق شده ام حال و هوایم خوبست

درد است ولی درد برایم خوبست

آرامش من ! با تو فقط حالم نه

خوابم ، نفسم ، لحن صدایم خوبست

تشخیص پزشک است کنارم باشی

عطر تو برای ریه هایم خوبست

من با تو خوشم ، نا خوشی ام چیزی نیست

آنقدر که تاثیر دوایم خوبست

هربار فقط عاشق تو خواهم بود

صدباااار به دنیا که بیایم ... خوب است؟؟!

طوفان که نه ! بگذار قیامت باشد

من در بغل گرم تو جایم خوبست


مهیاغلامی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۱ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطرۀ آبم که در اندیشۀ دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

 

فاضل نظری

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱۳ | ۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی هیچ گونه علت و بی هر بهانه ای

من می نویسم از تو غزل یا ترانه ای


از بس که روح و جان بهاری درون توست

تا دیدمت درون دلم زد جوانه ای


شاعر توئی ! اگرچه که شعری نگفته ای

سازد کلام تو،غزل جاودانه ای


من می سرایم از تو ترانه چرا که تو

زیباترین ترانه و شعر زمانه ای


می گویمت چنان که "رهی" گفت و "شهریار"

ای بهترین من که برایم یگانه ای


پرواز می کنم به هر آنجا ، اگر توِئی

هر جا شود که از تو بگیرم نشانه ای


شاعر:رضا خادمه مولوی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱٢ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دیوانه دلم سنگ به تو عین ثواب است

امید به هشیاری تو نقش برآب است


در کوچه و بازار چنان شهره ی خلقی

نامت همه جا پرسش وهم ختم جواب است


هرلحظه حضور تو چوآهی ست شرر خیز

دردی که قدم های تو لبریز عذاب است


با توست غم بی کسی وحسرت جانکاه

ای دشمن هر دوست چه آیین صواب است


مجنون زتو آموخت غم دربه دری را

کاین گونه به هر وادیه در بند سراب است


ای کاش طبیبی برسد حاذق و عاشق

احوال عمومی دلم سخت خراب است


گه کوه گرفتار غرورست و گهی کاه

گه زهر هلاهل شده گه باده ی ناب است


گفتم که چو دریاست به درگاه تو آرم

آنجا که دل مدعیان در تب و تاب است


امواج حضور تو چو برخاست بلم گفت

این دل به سراپرده ی عاشق حباب است

 

شعری زیبا از مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱٢ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عقل پرسید :

که دشوار تر از کشتن چیست ؟

عشق فرمود : فراق از همه دشوار تر است

 

فروغی بسطامی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٩ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چشم‌های تو چه زیباست خدا رحم کند

ماه هم محو تماشاست خدا رحم کند

روی دیوار بلند دل بی‌ایمانم

سایه‌ی وسوسه پیداست خدا رحم کند

جای مهتاب به آن چشم نگاهی بکنید

ماه مجنون شده لیلاست خدا رحم کند

شانه‌ام خم شده از بار گناه و تردید

دوزخ عشق همین جاست خدا رحم کند

ننگ بر نام اگر از تو مرا دور کند

عصر من عصر زلیخاست خدا رحم کند

جای منع من دیوانه کمی فکر کنید

موج دیوانه‌ی دریاست خدا رحم کند

 

شیما شاهسواران احمدی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٧ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

غصه می سوزد مرا ، باران ببار

کوچه می خواند تو را ، باران ببار

ابرها را دانه دانه جمع کن

بر زمین دامن گشا ، باران ببار

خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است

آسمان را کن رها ، باران ببار

باغبان از کوچه باغان رفته است

ابر را جاری نما ، باران ببار

موج میخواهد بیابان سکوت

با خوِد دریا بیا ، باران ببار

تا بیاید آن بهار سبز سبز

تازه تر باید هوا ، باران ببار

سینه ام آشوب و دل خونابه است

غصه می سوزد مرا ، باران ببار

 

شعر از ؟

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۱٧ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تمام برگ های دفترم تمام شد

قلمم به پایان رسید

دستم سست شد

چه سرمشقی دادی به من …؟

هنوز هم می نویسم :

" دل دادن خطاست "

 

 

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم ..

 

حافظ



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱٧ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چمدان را که جمع می‌کردیم،

هرکسی یک نفس دعا می‌خواست

پسرت عاقبت به خیر شدن

دخترت اذن کربلا می‌خواست...

اسم‌ها را نوشته بودی تا،

هییچ قولی ز خاطرت نرود

مرد همسایه شیمیایی بود،

همسرش وعده‌ی شفا می‌خواست!

من که این سال‌ها قدم به قدم،

پا به پای تو زندگی کردم

در خیالم دمی نمی‌گنجید،

دل بی طاقتت چه‌ها می‌خواست...

تو شهادت مقدرت بوده،

گرچه از جنگ زنده برگشتی

ملک الموت از همان اول،

قبض روح تو را مِنا می‌خواست!

عصر روز گذشته در عرفات،

در مناجات عاشقانه‌ی خود

تو چه گفتی که من عقب ماندم؟؟

که خدا هم فقط تو را می‌خواست؟!!!

ما دوتن هر دو همقدم بودیم،

لحظه لحظه کنار هم بودیم

کاش با هم عروج می‌کردیم،

کاش می‌شد...

اگر

خدا

می‌خواست...

 

نفیسه سادات موسوی در شعری برای عروج همسرش در منا

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٤ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بین هجوم این همه تصویر رنگ رنگ

تنها نگاه توست که در قاب میزنم...

 

حسین منزوی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢٩ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن

بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن


....... 

مهدی فرجی

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢۸ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی کسی را تا به این حد دوست داری

فرقی ندارد،خوب یا بد، دوست داری

شاید نخواهد باشی اما چاره ای نیست

حتی اگر اوهم نخواهد دوست داری

تردید داری: شاید او عاشق نباشد

هرچند قطعی یا مردد دوست داری

یک روز می افتی به حال من و آن روز

از تو نمی پرسد: .......! دوست داری؟

می گردد از تو، میرود سمت رقیبان

آهسته می گویی که:باشد...دوست داری

آن روز می فهمی که درد عاشقی چیست

آن روز می فهمی که شاید دوست داری


مصطفی توفیقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی !

پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی !


داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم

بدنام که هستیم به اندازه‌ی کافی


تلخینه‌ی آمیخته با هر سخنت را

صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی !


با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی


چندی‌ست که سردم شده دور از دم گرمت

بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی ...

 علیرضا بدیع

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من از عالم تو را تنها گزیدم

روا داری که من غمگین نشینم ؟!


دیوان شمس، مولانا

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٤ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفت دانایی که گرگی خیره‌سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاریست پیکاری ستُرگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگِ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می‌شود انسان پاک

و آن که از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست!

و آن که با گرگش مُدارا می‌کُند

خُلق و خوی گرگ پیدا می‌کُند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگِ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

این‌که انسان هست این‌سان دردمند

گرگ‌ها فرمانروایی می‌کُنند،

و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند

گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟ . . .



زنده یاد «فریــدون مشیری»

 

دانلود شعر زیبای گرگ

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٥ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب


دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی


احسان نصری

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٠ | ٤:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم

از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد

از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آن کـــه آمد و او را خریـد ،  ممنونــــم

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم

فرامرز عرب عامری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٦ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شنیدمت که نظر می‌ کنی به حال ضعیفان


تَبم گرفت و دلم خوش، به انتظارِ عیادت

 

سعدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٧ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی ،  لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است .

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است ،

با زبان سبز راز گفتن است .

گفت و گوی غنچه و گل ، از درون باغچه

باز هم به گوش میرسد

تو چه فکر می کنی ؟

راستی کدام یک درست گفته اند ؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل ، یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده است .

قیصر امین پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۸ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
کویرم در آغوش باد و غبار
 
به رویای باران و باغم ببر

شبم سایه پوش خیال و سکوت

به ایوان نور و چراغم ببر


بهاری شو و دستهای مرا

بگیر و برویان ازین خاک پیر

سراغم بیا تا چو رودی رها

بریزم در آرامشی دلپذیر


تو را دوست دارم که رویای تو

ستونهای این سقف نیلوفریست

تو را دوست دارم که روز تو عید

شب قصه های تو ماه و پریست


تو را دوست دارم که دنیای تو

به آرامی خوابهای من است

دلی گرم دارم در این خاک سبز

چراغی که تا زنده ام روشن است


صدا کردی از سایه ها و سکوت

مرا زیر نور چراغی که هست

پریدم به رویای بالی که نیست

دویدم در آغوش باغی که هست


تو را دوست دارم که نام تو را

نوشتند برسینه ی سنگها

به پیشانی سبزه ها عیدها

در آرامش باغ آهنگ ها


تو را دوست دارم کویری و باغ

تو را دوست دارم رهایی و شاد

تو را دوست دارم بزرگی و سبز

تو را دوست دارم ...



 عبدالجبار کاکائی
 
 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آیینه خواست مثل تو زیبا شود نشد...

مانند چشمهای تو دریا شود نشد...

گشتیم کوچه کوچه در این شهر در به در...

شاید کسی شبیه تو پیدا شود نشد...

بعد از تو هر زنی  که جنون مرا شنید...

آمد در این قبیله که لیلا شود نشد...

دیشب که چشمهای تو را فال میزدم...

میگفت خواجه آن تو فردا شود نشد...

گفتم که شاید این من تنها در این غزل...

امشب به یک اشاره ی تو ما شود نشد...

 

محمد علی بهمنی




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٧ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان


 نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان


 وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان



برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان


خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امکان


آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم و عشق پنهان


بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان


 بس جامه فروختست و دستار

بس خانه که سوختست و دکان


 ما را سر دوست بر کنارست

آنک سر دشمنان و سندان


چشمی که به دوست برکند دوست

بر هم ننهد ز تیرباران


 سعدی چو به میوه می‌رسد دست

سهلست جفای بوستان بان



سعدی شیرین سخن

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هوا هوای بهار است و باده باده ء ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی ، پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ، ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ، ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ما ، ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم ازین جهان خراب



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بگــیر از من این هـردو فرمانده را
"دل عاشق" و "عقل درمانده" را

اگر عشق با ماست ؛ این عقل چیست ؟
بکُش! هم پــدر هم پــدر خوانده را


تو کاری کن ای مـرگ ! اکنون که خلق
نخــواهند مهمان ناخوانده را

در آغــوش خود "بار دیـگر" بگیر
من این مـوج از هر طرف رانده را

شب عاشـقی رفت و گم کرده ام
در ِ شیشه ی عطر وامانده را ...



فاضل نظری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۱ | ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

 

غلامرضا سلیمانی

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست

کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

 

بهمن صباغ زاده

 

 

چای و رولت هم خوردن داره ها

منتها کنار رولت تو عکس ، بوته خشخاش هم هست !!!

نمی دونم شایدم خشخاش نیست ، از کی بپرسیم ؟

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ | ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشقبازی به همین آسانی ست...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

 

مجتبی کاشانی

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٥ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اگر هزار غمست از جفای او بر دل

هنوز بنده اویم که غمگسار منست

درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد

برو که هر که نه یار منست بار منست

 

سعدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای آرزوی من، زکجا باز جویمت

تا همچو نی نوازم و چون گل ببویمت



تا بنگری چه می کشم از دوری ات دمی

بگذار پا به دیده ی من تا بگویمت



در خون خویش غوطه ورم تا به کوی تو

تا چون قلم طریق محبت بپویمت



گفتی که منتهای امید تو چیست؟ آه

ای منتهای آرزوی من، چه گویمت؟



از هرچه هست در همه عالم تو را گزید

خاطر، اگر که از همه عالم بجویمت



در چشم من یکی ز ره مردمی در آی

تا گرد ره به اشک ز دامن بشویمت


مهرداد اوستا

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٧ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من از تو جز تو چیز ِدیگری هرگز نمیخواهم

تراشیـــــده برلیان پیکری هرگز نمیخواهم

اگر آغوش ِ تو یعنی قفس، من قول خواهم داد

که دیگر تا ابد بال و پری هرگــــز نمیخواهم

شبـــم توفانی ِ امواج ِ مویت حضرت ِ دریا!

مرا غرق ِ خودت کن بندری هرگز نمیخواهم

به حتا برکه ای هم راضی ام مهتاب ِ من باشی

تو را میخاهم و نیلوفـــــری هرگز نمیخواهم

مرا غارت کن از طرز ِ نگاهت در شبی/خونی

بجز چشمان ِ تو غارتگـــری هرگز نمیخواهم

دمـــــار از روزگــــارم دربیاور هرچه میخواهی

منم تسلیم ِ عشقت، سنگری هرگز نمیخواهم

لبت را بر لبم آتش بزن هفتــــــــاد پشتم را

نه تنها دود/مان، خاکستری هرگز نمیخواهم

جهان را با فقط یک گوشه ی ِ اخم تو میگیرم

که غیر از سایه ات تاج ِ سری هرگز نمیخواهم

در آغوش ِ تو تا بعد از قیــــــــامت نیز میخوابم

که من محشرتر از تو محشری هرگز نمیخواهم

به خوابم آمدی با شوق بوسیــــدی مرا گفتی:

من از "شهراد" ِ خود، عاشق تری هرگز نمیخواهم

 

شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٧ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سراپا اگر زرد پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی ، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !

گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخمهایی که نشمرده ایم !

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم



قیصر امین پور



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٧ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

م‍ژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست ..



  حافظ

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٢ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتی چه کسی ؟ درچه خیالی ؟ به کجائی ؟

 

   بیتاب تو ام ،

                 محو تو ام ،

                              خانه خرابم

 

بیدل دهلوی

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱۱ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی      نامه ای خیس به دستم برسانی بروی


در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود        قصدت این بود از اول که نمانی بروی


خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی           شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی


جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی         تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی


بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟            دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟


جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود       خواستی عین قضات همه/دانی بروی


چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!            باید این گونه نگاهی بچکانی بروی


باشد این جان من این تو، بکُشم راحت باش        ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی


شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۸ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

شاعری محو تماشای کسی هست که نیست

در خیالم وسط شعر کسی هست که هست

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه در کوچه به دستان تو عادت میکرد

شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست

مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط

خستگی های من و چای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

احسان کمال

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دل خرابـــــی مـــــی‌کند،

دلدار را آگه کنید...



حافظ

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٧ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اونه می نویسمُ و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

 

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

 

روحت شاد ، زود رفتی اما رسم دنیا همینه

دانلود ترانه یکی عاشقته که تو عاشقشی



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٤ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

غزل کامل در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی که چترت را گشودی در کنارم

با یک دلِ ابری هوس کردم ببارم


در گیر و دار قحطیِ یک لحظه شادی

لبخندهایت می شود دار و ندارم ..


عمری فقط از غصه ها گفتم برایت

از صبر تو .. از چشم هایت شرمسارم

  محمد شریف



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٧ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کـاش عـــشـــق آدمـــهـــــا

شبیه درخت های خرمالو بــود

که درپــایــیـــزبـرگـهـایـشـــان

را ازدســــت مــــی دهــــنـــد

اماعـشقـشان به بار می نشیـنـد

و زیــبــایــی مــی آفــریـــنــــد


                                                      لیلا خراسانی فر/ از کتاب "کاش عاشق بودی "

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٤ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای در دلِ من میل و تمنّا همه تو

واندر سرِ من مایه‌یِ سودا همه تو


هر چند به روزگار در می‌نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو

 

مولوی



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

و خـــدا خواست که یک عــــمر نبینـــد یعـقـــوب !

شهــــر ِ بی یــــار ، مگــر ارزش دیــــدن دارد ؟!


شهریار




تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۳ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﺒﺘﻼ ﮐﻨﺪ

ﺑﺎ ﺭﻧﮓﻫﺎﯼ ﺗـﺎﺯﻩ ﻣــﺮﺍ ﺁﺷﻨﺎ ﮐﻨﺪ

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ

ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻗﺎﻟﯿﭽـــﻪ ﺟﺎ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ

ﺭﺍﺯﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻏﭽـــﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﻼ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ

ﺍﻧﺪﻭﻩﻫــﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﯿــﺎﺭﺩ ، ﺧـﺪﺍ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻨﺪ ﻣﺮﺍ

ﺍﻭ ﻗـﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑـﻪ ﻗــﻮﻟﺶ ﻭﻓﺎ ﮐﻨﺪ

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ، ﻭَ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺟــﺰ ﺍﯾﻦ ﮐــﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﺪ

ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺛﺮ ﮐﻨﺪ، و ﺧﺪﺍﻭﻧد ﻓﺼﻞ ﻫﺎ

ﯾﮏ ﻓﺼﻞ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻭ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﮐﻨﺪ

ﺗﻘﻮﯾـﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺑﻬـــﺎﺭ ﺭﺍ

ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﺪ

ﺧﺶ ﺧﺶ ... ، ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺧﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ

ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑـــﻪ ﺭﻭﯼ ﺣﻀــﺮﺕ ﭘﺎﯾﯿــــﺰ ﻭﺍ ﮐﻨﺪ


ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺑﺪﯾﻊ



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد ...

 

مهدی اخوان ثالث

 

شهر یور سال 69، مهدی اخوان ثالث بدرود حیات گفت



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱۳ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من هستم و بدون تو با گریه ها هنوز

فکر تو تا همیشه ی دنیا و تا هنوز

راحت بگو  بهانه ی دیگر نمانده است

راحت بگو که دوست نداری مرا هنوز

می بینمت ولی تو نگاهم نمی کنی

زجرآور است گفتن این ماجرا هنوز

با این که هیچ راه به جایی نمی برد

می خواهمت تو را همه شب از خدا هنوز

من همچنان به فکر تو هستم بگو که تو

حسّت به من عوض شده آیا؟ و یا هنوز...

سید محمد تولیت

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٩ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ