وقتی کسی را تا به این حد دوست داری

فرقی ندارد،خوب یا بد، دوست داری

شاید نخواهد باشی اما چاره ای نیست

حتی اگر اوهم نخواهد دوست داری

تردید داری: شاید او عاشق نباشد

هرچند قطعی یا مردد دوست داری

یک روز می افتی به حال من و آن روز

از تو نمی پرسد: .......! دوست داری؟

می گردد از تو، میرود سمت رقیبان

آهسته می گویی که:باشد...دوست داری

آن روز می فهمی که درد عاشقی چیست

آن روز می فهمی که شاید دوست داری


مصطفی توفیقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی !

پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی !


داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم

بدنام که هستیم به اندازه‌ی کافی


تلخینه‌ی آمیخته با هر سخنت را

صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی !


با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی


چندی‌ست که سردم شده دور از دم گرمت

بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی ...

 علیرضا بدیع

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من از عالم تو را تنها گزیدم

روا داری که من غمگین نشینم ؟!


دیوان شمس، مولانا

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٤ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفت دانایی که گرگی خیره‌سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاریست پیکاری ستُرگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگِ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می‌شود انسان پاک

و آن که از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست!

و آن که با گرگش مُدارا می‌کُند

خُلق و خوی گرگ پیدا می‌کُند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگِ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

این‌که انسان هست این‌سان دردمند

گرگ‌ها فرمانروایی می‌کُنند،

و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند

گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟ . . .



زنده یاد «فریــدون مشیری»

 

دانلود شعر زیبای گرگ

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٥ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب


دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی


احسان نصری

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٠ | ٤:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم

از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد

از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آن کـــه آمد و او را خریـد ،  ممنونــــم

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم

فرامرز عرب عامری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٦ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شنیدمت که نظر می‌ کنی به حال ضعیفان


تَبم گرفت و دلم خوش، به انتظارِ عیادت

 

سعدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٧ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی ،  لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است .

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است ،

با زبان سبز راز گفتن است .

گفت و گوی غنچه و گل ، از درون باغچه

باز هم به گوش میرسد

تو چه فکر می کنی ؟

راستی کدام یک درست گفته اند ؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل ، یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده است .

قیصر امین پور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۸ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
کویرم در آغوش باد و غبار
 
به رویای باران و باغم ببر

شبم سایه پوش خیال و سکوت

به ایوان نور و چراغم ببر


بهاری شو و دستهای مرا

بگیر و برویان ازین خاک پیر

سراغم بیا تا چو رودی رها

بریزم در آرامشی دلپذیر


تو را دوست دارم که رویای تو

ستونهای این سقف نیلوفریست

تو را دوست دارم که روز تو عید

شب قصه های تو ماه و پریست


تو را دوست دارم که دنیای تو

به آرامی خوابهای من است

دلی گرم دارم در این خاک سبز

چراغی که تا زنده ام روشن است


صدا کردی از سایه ها و سکوت

مرا زیر نور چراغی که هست

پریدم به رویای بالی که نیست

دویدم در آغوش باغی که هست


تو را دوست دارم که نام تو را

نوشتند برسینه ی سنگها

به پیشانی سبزه ها عیدها

در آرامش باغ آهنگ ها


تو را دوست دارم کویری و باغ

تو را دوست دارم رهایی و شاد

تو را دوست دارم بزرگی و سبز

تو را دوست دارم ...



 عبدالجبار کاکائی
 
 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آیینه خواست مثل تو زیبا شود نشد...

مانند چشمهای تو دریا شود نشد...

گشتیم کوچه کوچه در این شهر در به در...

شاید کسی شبیه تو پیدا شود نشد...

بعد از تو هر زنی  که جنون مرا شنید...

آمد در این قبیله که لیلا شود نشد...

دیشب که چشمهای تو را فال میزدم...

میگفت خواجه آن تو فردا شود نشد...

گفتم که شاید این من تنها در این غزل...

امشب به یک اشاره ی تو ما شود نشد...

 

محمد علی بهمنی




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٧ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان


 نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان


 وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان



برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان


خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امکان


آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم و عشق پنهان


بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان


 بس جامه فروختست و دستار

بس خانه که سوختست و دکان


 ما را سر دوست بر کنارست

آنک سر دشمنان و سندان


چشمی که به دوست برکند دوست

بر هم ننهد ز تیرباران


 سعدی چو به میوه می‌رسد دست

سهلست جفای بوستان بان



سعدی شیرین سخن

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هوا هوای بهار است و باده باده ء ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی ، پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ، ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ، ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ما ، ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم ازین جهان خراب



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بگــیر از من این هـردو فرمانده را
"دل عاشق" و "عقل درمانده" را

اگر عشق با ماست ؛ این عقل چیست ؟
بکُش! هم پــدر هم پــدر خوانده را


تو کاری کن ای مـرگ ! اکنون که خلق
نخــواهند مهمان ناخوانده را

در آغــوش خود "بار دیـگر" بگیر
من این مـوج از هر طرف رانده را

شب عاشـقی رفت و گم کرده ام
در ِ شیشه ی عطر وامانده را ...



فاضل نظری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۱ | ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

 

غلامرضا سلیمانی

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست

کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

 

بهمن صباغ زاده

 

 

چای و رولت هم خوردن داره ها

منتها کنار رولت تو عکس ، بوته خشخاش هم هست !!!

نمی دونم شایدم خشخاش نیست ، از کی بپرسیم ؟

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ | ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشقبازی به همین آسانی ست...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

 

مجتبی کاشانی

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٥ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اگر هزار غمست از جفای او بر دل

هنوز بنده اویم که غمگسار منست

درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد

برو که هر که نه یار منست بار منست

 

سعدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای آرزوی من، زکجا باز جویمت

تا همچو نی نوازم و چون گل ببویمت



تا بنگری چه می کشم از دوری ات دمی

بگذار پا به دیده ی من تا بگویمت



در خون خویش غوطه ورم تا به کوی تو

تا چون قلم طریق محبت بپویمت



گفتی که منتهای امید تو چیست؟ آه

ای منتهای آرزوی من، چه گویمت؟



از هرچه هست در همه عالم تو را گزید

خاطر، اگر که از همه عالم بجویمت



در چشم من یکی ز ره مردمی در آی

تا گرد ره به اشک ز دامن بشویمت


مهرداد اوستا

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٧ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من از تو جز تو چیز ِدیگری هرگز نمیخواهم

تراشیـــــده برلیان پیکری هرگز نمیخواهم

اگر آغوش ِ تو یعنی قفس، من قول خواهم داد

که دیگر تا ابد بال و پری هرگــــز نمیخواهم

شبـــم توفانی ِ امواج ِ مویت حضرت ِ دریا!

مرا غرق ِ خودت کن بندری هرگز نمیخواهم

به حتا برکه ای هم راضی ام مهتاب ِ من باشی

تو را میخاهم و نیلوفـــــری هرگز نمیخواهم

مرا غارت کن از طرز ِ نگاهت در شبی/خونی

بجز چشمان ِ تو غارتگـــری هرگز نمیخواهم

دمـــــار از روزگــــارم دربیاور هرچه میخواهی

منم تسلیم ِ عشقت، سنگری هرگز نمیخواهم

لبت را بر لبم آتش بزن هفتــــــــاد پشتم را

نه تنها دود/مان، خاکستری هرگز نمیخواهم

جهان را با فقط یک گوشه ی ِ اخم تو میگیرم

که غیر از سایه ات تاج ِ سری هرگز نمیخواهم

در آغوش ِ تو تا بعد از قیــــــــامت نیز میخوابم

که من محشرتر از تو محشری هرگز نمیخواهم

به خوابم آمدی با شوق بوسیــــدی مرا گفتی:

من از "شهراد" ِ خود، عاشق تری هرگز نمیخواهم

 

شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٧ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سراپا اگر زرد پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی ، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !

گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخمهایی که نشمرده ایم !

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم



قیصر امین پور



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٧ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

م‍ژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست ..



  حافظ

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٢ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتی چه کسی ؟ درچه خیالی ؟ به کجائی ؟

 

   بیتاب تو ام ،

                 محو تو ام ،

                              خانه خرابم

 

بیدل دهلوی

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱۱ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی      نامه ای خیس به دستم برسانی بروی


در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود        قصدت این بود از اول که نمانی بروی


خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی           شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی


جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی         تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی


بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟            دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟


جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود       خواستی عین قضات همه/دانی بروی


چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!            باید این گونه نگاهی بچکانی بروی


باشد این جان من این تو، بکُشم راحت باش        ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی


شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۸ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

شاعری محو تماشای کسی هست که نیست

در خیالم وسط شعر کسی هست که هست

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه در کوچه به دستان تو عادت میکرد

شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست

مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط

خستگی های من و چای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

احسان کمال

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دل خرابـــــی مـــــی‌کند،

دلدار را آگه کنید...



حافظ

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٧ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اونه می نویسمُ و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

 

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

 

روحت شاد ، زود رفتی اما رسم دنیا همینه

دانلود ترانه یکی عاشقته که تو عاشقشی



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٤ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

غزل کامل در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی که چترت را گشودی در کنارم

با یک دلِ ابری هوس کردم ببارم


در گیر و دار قحطیِ یک لحظه شادی

لبخندهایت می شود دار و ندارم ..


عمری فقط از غصه ها گفتم برایت

از صبر تو .. از چشم هایت شرمسارم

  محمد شریف



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٧ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کـاش عـــشـــق آدمـــهـــــا

شبیه درخت های خرمالو بــود

که درپــایــیـــزبـرگـهـایـشـــان

را ازدســــت مــــی دهــــنـــد

اماعـشقـشان به بار می نشیـنـد

و زیــبــایــی مــی آفــریـــنــــد


                                                      لیلا خراسانی فر/ از کتاب "کاش عاشق بودی "

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٤ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای در دلِ من میل و تمنّا همه تو

واندر سرِ من مایه‌یِ سودا همه تو


هر چند به روزگار در می‌نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو

 

مولوی



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

و خـــدا خواست که یک عــــمر نبینـــد یعـقـــوب !

شهــــر ِ بی یــــار ، مگــر ارزش دیــــدن دارد ؟!


شهریار




تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۳ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﺒﺘﻼ ﮐﻨﺪ

ﺑﺎ ﺭﻧﮓﻫﺎﯼ ﺗـﺎﺯﻩ ﻣــﺮﺍ ﺁﺷﻨﺎ ﮐﻨﺪ

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ

ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻗﺎﻟﯿﭽـــﻪ ﺟﺎ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ

ﺭﺍﺯﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻏﭽـــﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﻼ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ

ﺍﻧﺪﻭﻩﻫــﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﯿــﺎﺭﺩ ، ﺧـﺪﺍ ﮐﻨﺪ

ﺍﻭ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻨﺪ ﻣﺮﺍ

ﺍﻭ ﻗـﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑـﻪ ﻗــﻮﻟﺶ ﻭﻓﺎ ﮐﻨﺪ

ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ، ﻭَ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺟــﺰ ﺍﯾﻦ ﮐــﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﺪ

ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺛﺮ ﮐﻨﺪ، و ﺧﺪﺍﻭﻧد ﻓﺼﻞ ﻫﺎ

ﯾﮏ ﻓﺼﻞ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻭ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﮐﻨﺪ

ﺗﻘﻮﯾـﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺑﻬـــﺎﺭ ﺭﺍ

ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﺪ

ﺧﺶ ﺧﺶ ... ، ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺧﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ

ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑـــﻪ ﺭﻭﯼ ﺣﻀــﺮﺕ ﭘﺎﯾﯿــــﺰ ﻭﺍ ﮐﻨﺪ


ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺑﺪﯾﻊ



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد ...

 

مهدی اخوان ثالث

 

شهر یور سال 69، مهدی اخوان ثالث بدرود حیات گفت



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱۳ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من هستم و بدون تو با گریه ها هنوز

فکر تو تا همیشه ی دنیا و تا هنوز

راحت بگو  بهانه ی دیگر نمانده است

راحت بگو که دوست نداری مرا هنوز

می بینمت ولی تو نگاهم نمی کنی

زجرآور است گفتن این ماجرا هنوز

با این که هیچ راه به جایی نمی برد

می خواهمت تو را همه شب از خدا هنوز

من همچنان به فکر تو هستم بگو که تو

حسّت به من عوض شده آیا؟ و یا هنوز...

سید محمد تولیت

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٩ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ