از آن زمان که زهجر تو دربه در شده ام

نبوده ای که ببینی شکسته تر شده ام


قدی خمیده و مویی سفید و رویی زرد

دگر نمانده شکوهی و مختصر شده ام


تویی بهار دل انگیزِ تاج گُل بر سر

منم خزان زده باغی که بی ثمر شده ام


از آن زمان که میان تو و دلم جنگ است

برای نیزه ی غم های تو سپر شده ام


تمام حرف دلم را زدیده ام برخوان

که با ندیدن روی تو خون جگر شده ام


ندارم از تو گلایه که تحفه ی عشق است

اگر هلال غریب شب و سحر شده ام


تمام هستی من کوله ای و بر دوشم

برای هستی گمگشته در سفر شده ام


دوباره ابر غم است و غروب دلتنگی

دوباره بی تو اسیر شبی دگر شده ام

 

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢٥ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سر به جنگل میگذارد آسمان از دست عشقت

تا که پشتش خم شود رنگین کمان از دست عشقت


قد و بالا آبشاری! چشمهایت بختیاری!

رنگ لبهایت اناری! ای امان از دست عشقت


ای "الاهه"! ناز کم کن، گُل بریز و چای دم کن

بعد از این کمتر ستم کن بر "بنان" از دست عشقت


حضرت انگور نم نم! مست کردی هرچه آدم

میخورد بر هم دمادم، استکان از دست عشقت


"رودکی" فکر تو بوده، "خاجه" دیوانی گشوده

کم مگر "سعدی" سروده بوستان از دست عشقت


"شمس" و "فردوسی" و "جامی"، یا که "پروین اعتصامی"

گفته هر بیتی "نظامی" داستان از دست عشقت


معضل تهران و دودش، خاک اهواز و رکودش

خشک شد زاینده رودش اصفهان از دست عشقت


"مهرجویی" خسته هستم، مثل "سنتوری" نشستم

نت به نت در خود شکستم هر پلان از دست عشقت


چون پلنگی قله بستر، تا بگیرم ماه در بر

می پرم در دره آخر، بی گمان از دست عشقت


گرچه خط خورده ست برگم، گرچه زخمی از تگرگم

می سرایم بعد مرگم همچنان از دست عشقت


شهرادمیدری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢٢ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای عشق،

تو ما را به کجا می‌کِشی ای عشق؟

جز محنت و غم نیستی،

امّا خوشی ای عشق...



هوشنگ ابتهاج

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٩ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حس طوفانی یک مـــــوج جـوان دارد عشــق

مثل هر حــادثه در خود هیــــجان دارد عشــق

 

نه به چشمان قشــــنگ است و نه چیـــزی دیگر

خارج از خط لـــب و چشـــــم نشان دارد عشــق

 

"دوســـتت دارم" عاشــــق به زبان بازی نیست

شکل پیچیـــــده ای از فن بیان دارد عشــق

 

صــــبر کن جـــــاذبه تا کار خودش را بکند

مثل افتـــادن یک ســیب، زمـــان دارد عشــق

 

محمود صادقی

 


 
 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٠ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نام تو بر لبم افتاد عجب غوغا شد

گونه ها ساحل و چشمان ترم دریا شد


به بغل آمده زانو و به نفرین غمت

سر سودا زده برقبله ی زانو تا شد


سینه ابری شد از آه گلوگیر فراق

آتشی سرزد و هنگامه ی غم بر پا شد


به شماره نفس افتاد و به لرزیدن دست

راز دلدادگیم بار دگر افشا شد


راه پیمود خودش را به هوا خواهی تو

آنقدر رفت که در حادثه نا پیدا شد


هم فلک آمده با دامنی از سنگ بلا

بر رُخ شیشه ی احساس تَرک پیدا شد


تازه گشته ست مرا داغ تو و پیش نظر

پرده ی رفتن تو بار دگر اجرا شد


ساده می آید و سخت است تب عشق دریغ

همچو روزیست که یکباره شب یلدا شد


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/٤ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دلداه و بی پناه بودن هنر است

مجنونی و سربه راه بودن هنراست


با حلقه ی فرزین و رُخ و کیش مدام

در صفحه ی دل چو شاه بودن هنر است


در خلوت عاشقانه با غمزه ی دوست

آشفته وبی گناه بودن هنر است


با خیل رخ وقامت و مژگان سیه

در معرکه بی سپاه بودن هنر است


در پیچ و خَم کوچه ای از جنس خسوف

در حسرت روی ماه بودن هنر است


وقتی که به جنگ توست دوار فلک

بی شکوه درون چاه بودن هنر است


در دست اگرچه جامی از باده ی ناب

بر لب عطشی زآه بودن هنر است


وقتی که تمام چشم ها خیره به توست

دلبسته به یک نگاه بودن هنر است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/۱٢ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خواب و خیال من همه با یاد روی توست

تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی


دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف

بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی



هوشنگ ابتهاج

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۱ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خبر نداشتن از حال من، بهانه ی توست

بهانه ی همه ی ظالمان شبیه هم است....


تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست

وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است...



فاضل نظری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٦ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کندوی لب های تو  را زنبور هستم

آماده ی انجام هر دستور هستم


آماده ام تا تحت فرمان تو  باشم

سربازم و در خدمت  "تیمور" هستم


بشکن مرا ، تحقیر کن ، من تا تو هستی

با میل خود ، خواهان حرف زور هستم


ای با تو  من سرسبز تر از هر گلستان !

بی تو کویرانه چه سوت و کور هستم


وقتی طناب دار ، موهای تو باشد

صد بار اگر ، دار ِ تو را " منصور " هستم


گفتی : « کبوتر با کبوتر ، باز با باز » ؟

بانو ! نگو که وصله ی ناجور هستم


حالا بیا و ُ " داعشانه " ، بوسه  ، بوسه

تسخیر کن من را که " دَیْرالزّور " هستم



حنظله ربانی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٥ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم

که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی


نه سراغ من گرفتی ، نه سخن به نامه گفتی

به همان بهانه ای که، نشنیده ای ندائی


من به چشم مانده در راه ،به دلی لبالب از«آه»

دیده ام که ره رسیده به تقاطع دوراهی


غصه ی دوباره ی من ، قلب پاره پاره ی من

مانده در حسرت رویت ،به سلامی ونگاهی


این شکسته قلب عاشق ،خون به سینه چون شقایق

زغمت چنان شکسته که نباشدش دوائی


شب بی ترانه ی من ، اشک عاشقانه ی من

میرود زغصه دل ، تا به درگه خدائی


توبرو که قلب شیدا ، گرچه جان سپرده درجا

سر نهد به دامن غم ، در فغان این جدائی...



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٤ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دل می رود از دست به شوق طلب عشق

سر پا شده در وادی پُر تاب و تب عشق


چون عاشق سرگشته دویده ست به هر سو

گه سوی بخارای رُخ و گه حلب عشق


گویند که از میوه ی ممنوعه چشیده ست

کاین گونه فتاده ست به دام غضب عشق


این مشکل جان سخت کجا سهل نماید

براوج نخیل است همیشه رطب عشق


بی رنج میسر نشودگنج که باید

پایان برسد غربت یلدای شب عشق


باید که قدی خَم شود و دیده پُر از آب

این آیه نوشته ست به صدر کُتب عشق


هرگز نگشاید لب خود را به گلایه

عاشق به پریشانی و بزم و طرب عشق


مجنونی و بد نامی و انگشت نمایی

یک شعله ی خُرداست به ذات لهب عشق


با این همه هرگز نشود راهی مقصود

هرکس نخورد باده زجام ادب عشق

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢۸ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی تابم و دل خسته تر از آه ِ شبانگاه

دارد به کجا می برَدَم این غم جانکاه ؟!


فرجام پلنگانه ام از دست تو مرگ است

از دست تو ای ماه ! تو ای ماه ! تو ای ماه !


لبخند بزن "پنجره ی بسته ی " خود را

بگشای به روی من ِ بدجور " هوا خواه " !


تا دامنه ی دامنت آشفته ترین است ؛

هستی تو دلیل سفر این همه سیّاح


تنها روش "کشف حجاب" تو همین است ،

باید که عمل کرد به " قانون رضا شاه "


" شیرینی " و پابند "اصولت " و چه افسوس !

" فرهاد وَش " اما نشدی "طالب اصلاح "



حنظله ربانی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٦ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دل می تپدم باز درین لحظۀ دیدار

دیدار، چه دیدار؟ که جان در بدنم نیست

 

محمد رضا شفیعی کد کنی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٥ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آیینه هست غرق تماشای ماه تو

بانو چقدر جاذبه دارد نگاه تو


دائم طلوع می کند از گوشه ی افق

خورشید با اشاره ی پلک پگاه تو


چیزی به نام عشق خدا آفریده است

یعنی تو را و بعد مرا سر براه تو


افتاده تا قیام قیامت به دوش من

گندم ترین حواله ی بار گناه تو


دامادی ام گذشت به هر صورتی که بود

در گیر و دار حلقه ی زلف سیاه تو


از دست خود بپرس که (صهبا)چه میکشد

در زیر سقف خانه ی بی سر پناه تو


یک کاروان نگاه به پایت فتاده است

بانو چقدر جاذبه دارد نگاه تو.............؟!

 

صهبای بیدگلی

 




تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٤ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گر تو را حس غریبی ست یقین از عشق است

به سرت شور عجیبی ست یقین از عشق است


خوف داری و رجا لشکر غم آمده است

در دلت جنگ صلیبی ست یقین از عشق است


رنگ رخساره زدردی ست که پنهان داری

گر تو را میل طبیبی ست یقین از عشق است



گوشه گیری و چنین حاضر غایب بودن

دل، پریشان حبیبی ست یقین از عشق است



همه جا ورد زبانی و به لبهات اگر

سخن از جور رقیبی ست یقین از عشق است

 


دیده یک سو رود وپای دلت سوی دگر

نه تورا صبر شکیبی ست یقین از عشق است



گاه محبوبی گه گاه گرفتار عذاب

هر فرازی و نشیبی ست یقین از عشق است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٠ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کمی دیر آمدی ای عشق اما باز با این حال

اگر چیزی از این غارت ‌زده باقیست ،غارت کن...



حسین زحمتکش

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٧ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به یقین،فلسفه خلقت دنیا عشق است

آنچه نقش است دراین گنبد مینا،عشق است

اهرمن، سیب، هوس، وسوسه، غفلت ...بس کن

علت معجزه آدم و حوا، عشق است

 

رضا اسماعیلی

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٥ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مجنون به نٖصیحت دلم آمده است

بنگر به کجا رسیده دیوانگی‌ام


ابوسعیدابوالخیر

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢۳ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟

بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟


در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی

من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟


محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت

آوار غمت بـــر ســــرم افتـــاد ، کجایی ؟


آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نــدارم

در راه تــو دادم همه بـر بــــاد ، کجایی ؟


اینجا چه کنـــم ؟ ازکه بگیـــرم خبرت را ؟

از دست تــو و ناز تـو فریـــاد ، کجایی ؟


دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر

دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟



پریناز جهانگیر

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 لطفی کن و

در خلوت محزون من ای دوست

آرام و قرار

دل دیوانه ی من باش…


مهدى اخوان ثالث

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱۱ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفته بودی که به چشمان تو دعوت دارم

من به این وعده ی خرمن زده عادت دارم


قصه ی سنگ بزرگ است و حدیث نزدن

ور نه سر را هدف سنگ ارادت دارم


گرچه دانم نشود لیک به سر آمده ام

حرم چشم تورا میل زیارت دارم


بی گمان نهرعسل ریخته در دیده ی تو

که به زنبور عسل حس حسادت دارم


یا بهاری ست که در آینه چادر زده است

که چنین با نگه ت شوق وطراوت دارم


عاشقی معرکه ی تهمت و بد عهدی هاست

همچو نی ازغمِ عشقِ تو شکایت دارم


آنقدر پشت درَت دست تمنا زده ام

که به مهمانِ غمِ هجر تو شهرت دارم


گه برانی که میا ،وعده ی ما وقت دگر

گه بگویی که غمِ تیر ملامت دارم


تا خدا حق مرا از تو بگیرد هرشب

بر لب از مصحف دل شکوه تلاوت دارم


با من خسته ی محنت زده ثابت قدمی ست

تا ابد در قفست قصد اسارت دارم....


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٤ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه سرنوشت عجیبی ست تازه فهمیدم !

که دور بوده زِ من نیمی از تمام خودم...



نجمه زارع

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٠ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آن دوست که عهد دوستداری بشکست

  میرفت و منش گرفته دامان دردست


میگفت که بعد از این به خوابم بینی

  پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست ....

سعدی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٥ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حق من نیست چنین پای دلم لنگ شود

راه دیدار تو با خون جگر رنگ شود


حق من نیست به وقت طرب و شور و نوا

ساز وصل تو به هر پرده بد آهنگ شود


باورم نیست که در مهلکه ی دلشدگان

عنبر زلف تو بیگانه ی این چنگ شود


رستم انگاشته ای درصف عشاق مرا

تا شغال غم تو در پی نیرنگ شود


توسلیمانی و من مور ضعیفم مپسند

بین دریای تو و قطره ی من جنگ شود


من که یوسف نیم ای عشق چرا خواسته ای

همچو خویشان من اینگونه دلت سنگ شود


کاروانی گذرد کاش براین چاه بلا

تا به اقبال تو مانی من ارژنگ شود


آنقدر خاطر عشق تو شریف است که دل

با همه جور وجفای تو هماهنگ شود


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٦ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دوستت دارم  را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است.

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست،

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!

 در دل مردم عالم  به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید.

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

« دوستم داری » را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

 

فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱۱ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود

اینک هزار بار ، رها کرده بودمت

زان پیشتر که باز مرا سوی خود کِشی

در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید

آغوش گرم خویش برویم گشاده ای

دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست

اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای

در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کنی و مرا رام او کنی

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

ای زندگی ، دریغ که چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

 

نادر نادرپور

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٧ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من دلم تنگ شده ،فاجعه را میفهمی ؟!

عمق دلتنگی و این حال مرا میفهمی؟

چون درختی که بریزد همه ی بار و برش

شده ام مضحکه ی صاعقه ها ،میفهمی؟

رو به موتم همه اینگونه به من خیره شدند

منم آن روح سراسیمه رها ،میفهمی ؟

قهر تو برده مرا تا درکاتی دیگر

شده ام کافر و مغضوب خدا، میفهمی ؟

گر خداوند بپرسد که چه می خواهی تو

من بگویم که تو را، باز ترا میفهمی ...؟



مریم جلالوند

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٥ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

منم و داغ نگاهی که به قلبم زده ای

آتش خرمن آهی که به قلبم زده ای

 
قول دادی همه ی دار و ندارم باشی

در تنم رخنه کنی، فصل بهارم باشی

 
من به بد قولی چشمان تو عادت کردم

به همین بودنت از دور قناعت کردم

 
ترسم این است بیایی و صدایم نکنی

کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی

 
ترسم این است صدایم به صدایت نرسد

بدوم با سر و سر باز به پایت نرسد

 
نکند حادثه ای باز به بادم بدهد

داغ فهمیدن یک راز به بادم بدهد

 
نکند جای تو را فاصله ات پر بکند

خاطره روی تورا سایه تصور بکند

 
از تمام تو فقط فاصله ات سهم من است

عشق وا مانده ی بی حوصله ات سهم من است

 

شعری زیبا از ؟

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

با یادی از استاد شهریار

گرچه پیر است این تنم ، دل نوجوانی میکند

در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند

شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من

زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند

عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم

لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند

هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی

درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند

عقل بیچاره به گِل مانده ولیکن دست خود

داده بر دست ِ دل و ،با او تبانی میکند

گیج و منگم کرده این دل، آنچنانی کاین زبان

همچو او رفته ز دست و ، لنَتَرانی میکند

گفتمش رسوا مکن ما را بدین شهرو دیار

دیدمش رسوا مرا ، سطحِ جهانی میکند

بلبلی را دیده دل اندر شبی نیلوفری

دست وپایش کرده گم، شیرین زبانی میکند

 

قاسم ملایی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تـــو

می‌توانم مایه‌ی گهگاه‌ دلگرمی شوم‌

میل‌، میل توست‌ ، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم


مهدی فرجی

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا نگویند رقیبان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ..



سعدی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

من هم ستونی در کنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت

با شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

بگذار همچون آینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

 

مرحوم حسین منزوی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٥ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تو اگر به هر نگاهی، ببری هزارها دل

نرسد بدان نگارا، که دلی نگاه داری


شهریار

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۳ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

صدایم کن، چو لب وا می کنی عشق است

خودت را در دلم جا می کنی عشق است


تو با شرم قشنگ عمق چشمانت

مرا وقتی تماشا می کنی عشق است


سکوتی خفته در حجم نفس هایت

محبت را که حاشا می کنی عشق است

 

چه شد آن وقت دیدارت نمی دانم

همین امروز و فردا می کنی عشق است


تو کز پشت حصار پنجره هر روز

فضای شیشه را  ها  می کنی عشق است


میان کوچه می پاشی نجابت را

دلم را  اینچنین تا می کنی عشق است

شعر از ؟

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٦ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی

به چشمم خیره میگردی ولی غم را نمیخوانی


چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردم

چه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی


برایم روز روشن بود میدانستم از اول

که میاید چنین روزی که میگوئی نمیمانی


برای من که بعد از تو ندارم شاخه ی سبزی

چه فرقی میکند دیگر هوای صاف و بارانی


شبیه موریانه،خاطرت در ذهن می ماند

که میپوسد مرا کم کم به آرامی و پنهانی

 

دل آئینه ام حتی اگر کوهی شود آخر

به سنگی،خرد می گردد به یک لحظه به آسانی


چه میدانی؟که میسوزد تمام پیکرم چون شمع

که امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی

 

رضا خادمه مولوی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٢ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق شده ام حال و هوایم خوبست

درد است ولی درد برایم خوبست

آرامش من ! با تو فقط حالم نه

خوابم ، نفسم ، لحن صدایم خوبست

تشخیص پزشک است کنارم باشی

عطر تو برای ریه هایم خوبست

من با تو خوشم ، نا خوشی ام چیزی نیست

آنقدر که تاثیر دوایم خوبست

هربار فقط عاشق تو خواهم بود

صدباااار به دنیا که بیایم ... خوب است؟؟!

طوفان که نه ! بگذار قیامت باشد

من در بغل گرم تو جایم خوبست


مهیاغلامی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۱ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی هیچ گونه علت و بی هر بهانه ای

من می نویسم از تو غزل یا ترانه ای


از بس که روح و جان بهاری درون توست

تا دیدمت درون دلم زد جوانه ای


شاعر توئی ! اگرچه که شعری نگفته ای

سازد کلام تو،غزل جاودانه ای


من می سرایم از تو ترانه چرا که تو

زیباترین ترانه و شعر زمانه ای


می گویمت چنان که "رهی" گفت و "شهریار"

ای بهترین من که برایم یگانه ای


پرواز می کنم به هر آنجا ، اگر توِئی

هر جا شود که از تو بگیرم نشانه ای


شاعر:رضا خادمه مولوی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱٢ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دیر کردی نازنینم کم کم آذر میرسد

عمر آبان ماه هم دارد به آخر میرسد

فرصت از کف میرود، امروز و فردا تا به کی؟

فصل عشق و عاشقی هم عاقبت سر میرسد

برگهای دفتر پاییز سرخ و زرد شد

آخرین برگ سفیدِ کهنه دفتر میرسد

زودتر برگرد تا وقتی بجا مانده هنوز

میرود پاییزِ عاشق، فصل دیگر میرسد

مهر و آبان طی شدند و نوبت آذر رسید

نازنینم زودتر، سرما سراسر میرسد

این هوا با عاشقان چندی مدارا میکند

فصل سرما، زوزه ی باد ستمگر میرسد

یک نفر با یک خبر ای کاش امشب میرسید

مژده می آورد برخیزید، دلبر میرسد...

 

شعر از فرهاد شریفی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۳٠ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چشم‌های تو چه زیباست خدا رحم کند

ماه هم محو تماشاست خدا رحم کند

روی دیوار بلند دل بی‌ایمانم

سایه‌ی وسوسه پیداست خدا رحم کند

جای مهتاب به آن چشم نگاهی بکنید

ماه مجنون شده لیلاست خدا رحم کند

شانه‌ام خم شده از بار گناه و تردید

دوزخ عشق همین جاست خدا رحم کند

ننگ بر نام اگر از تو مرا دور کند

عصر من عصر زلیخاست خدا رحم کند

جای منع من دیوانه کمی فکر کنید

موج دیوانه‌ی دریاست خدا رحم کند

 

شیما شاهسواران احمدی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٧ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ساعت نشدم پشت به دیوار کنم.

خود را به دقیقه ها گرفتار کنم.

ساعت  شده ام که دوستت دارم را

هر ثانیه در گوش تو تکرار کنم.

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٥ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست .....

ناصر حامدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۳۱ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یک نفر اینجا دلش تنگ است ، باور می کنی؟!

یک گذر بر قلب او ، یکبار دیگر می کنی؟!

یک نفر دارد ، هوای پر کشیدن ، در دلت

یک سفر ، شهباز من ، با این کبوتر می کنی؟!

ماه من ، چشمان زیبایت ، مرا دیوانه کرد !

با من دیوانه ، ای زیبای من ، سر می کنی؟

گل بده در باغ دل ، تا جان دهم در پای تو !؟

گل بده ، کاشانه ی دل را ، معطر می کنی؟!

ساعتی پیشم نشین ، من خسته ام از زندگی

خستگی را از تنم ، با بوسه ای در می کنی؟

گوش من لج می کند ، وقتیکه حرف از رفتن است !

صحبت رفتن ، تو با این آدم کر می کنی؟

 

هاله جعفری

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢۸ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اسم خود را حذف کردم از صف اهدای عضو

قلب عاشق ها که دیگر قابل پیوند نیست .....

علی صفری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٩ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دامِ صیّاد کجا؟ مرغِ گرفتار کجا؟

پرِ پروانه کجا؟ شمعِ شبِ تار کجا؟

مسگرِ شوشتری داند و آهنگرِ بلخ

که بدهکار کجا بود و گنهکار کجا؟

زلفِ لیلی به کجا و دلِ مجنون به کجا؟

سرِ سرگشته کجا؟ خالِ لبِ یار کجا؟

عزّتِ مصر کجا؟ یوسف گم گشته کجا؟

سرِ منصور کجا بود و سرِ دار کجا؟

کاخِ خسرو به دَمَن، خیمه ی شیرین در کوه

دلِ دیوانه کجا؟ نرگسِ بیمار کجا؟

من کجا؟ یار کجا؟ باده کجا؟ سبزه کجا؟

لبِ "کیوان" به کجا بود و لبِ یار کجا؟

 

فکر کنم از کیوان شاهبداغی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٩ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم

خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من

محال است آنکه از رویت زمانی روی گردانم.....

؟

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۳۱ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد،

نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...

گاهی انگارضروری ست بِگندی درخود ،

تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی...!

گاهی ازحمله ی یک گربه،قفس میشکند،

تا تو پرواز کنی،راهی صحرا بشوی...

گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست،

باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی...

گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی،

آخرقصه هم آغوش زلیخا بشوی...


          فروغ فرخزاد 

 

عکسی زیبا از سال 1352 با عکاسی ...



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۳٠ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من مدتی ست ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزّلم

چیزی به جز ترانه ندارم برای تو

جان من است و جان تو، امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد «دوست دارمت» اعداد عاجزند

اصلاً نمی شود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهی ام تو آب، تو ماهی من آفتاب

یاری برای من تو و یارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو


مهدی فرجی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عطر موهایت قرار از شهر میگیرد بگو

دل ربودن را کدام عطار یادت داده است؟

سجاد سامانی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢۱ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقتی کسی را تا به این حد دوست داری

فرقی ندارد،خوب یا بد، دوست داری

شاید نخواهد باشی اما چاره ای نیست

حتی اگر اوهم نخواهد دوست داری

تردید داری: شاید او عاشق نباشد

هرچند قطعی یا مردد دوست داری

یک روز می افتی به حال من و آن روز

از تو نمی پرسد: .......! دوست داری؟

می گردد از تو، میرود سمت رقیبان

آهسته می گویی که:باشد...دوست داری

آن روز می فهمی که درد عاشقی چیست

آن روز می فهمی که شاید دوست داری


مصطفی توفیقی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق نشدی زاهد،

دیوانه چه میدانی؟

در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟

لبریز می غمها،

شد ساغر جان من

خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟

یک سلسله دیوانه،

افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو، افسانه چه میدانی؟

من مست می عشقم،

بس توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد، میخانه چه میدانی؟

عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

ای بت نپرستیده،

بتخانه چه میدانی؟

تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

مقصود یکی باشد،

بیگانه چه میدانی؟

دستار گروگان ده،

در پای بتی جان ده

اما تو ز جان غافل، جانانه چه میدانی؟

ضایع چه کنی شب را،

لب ذاکر و دل غافل

تو ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی؟

 

مولانا

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﺷﺪ ﭼﻮﻥ ﮔﻞ ﺷﮑﻔﺘﯽ؟

گفت: ﺩﻭﺵ،

ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮ ﺗﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺷﺪﻡ...



حسین جنتی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کاش تا دل میگرفت و میشکست

دوست می آمد کنارش می نشست!

کاش میشد روی هر رنگین کمان

می نوشتم "مهربان "با من بمان!!!

کاش می شد قلب ها آباد بود

کینه و غم ها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم باران هم آغوشی نداشت

کاش می شد کاش های زندگی

تا شود در پشت قاب بندگی

کاش میشد کاش ها مهمان شوند

درمیان غصه ها پنهان شوند

کاش می شد آسمان غمگین نبود

رد پای کینه ها رنگین نبود



شعر از نیما یوشیج

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢٤ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی

کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی ...



سعدی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢٢ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم

به زندان جفایت هم کشانی دوستت دارم

به پیش خلق اگر نتوان حدیث عشق را گفتن

درون سینه ی تنگم نهانی دوستت دارم

مزن زخمی دگر بر دل ندارم شکوه ای گل

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم.....

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٩ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا بــــا تو ندید

 

محمد علی بهمنی

 

 

 خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا بــــا تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چـــــــه سروقت مرا هــــــم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مـــــــــرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما بــه اندازه هــــم سهـــــم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تـــو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعـــم غـــزلــــــم را ز نگاه تو چشید

من که حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمــزمه ام را همــــه شهر شنید



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٦ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شنیده ام عزم سفر کرده ای

هوای دلدار دگر کرده ای

مهر مرا زسر بدر کرده ای

تو رو به خدا اگه میشه تنها نرو ....

 

بگذر از این سفر ، تو بی ما نرو

 

 

                                         دانلود

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٥ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم

ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است

هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام ... روز قشنگی ست ... دوستت دارم ...

چقدر عاشق این جمله ‫های کوتاهم

هوای بودن یک عمر با تو را دارم

منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم

برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط

اسیر سخت ترین زخم های جانکاهم

بدون تو همه ی لحظه ‫ها به این فکرند

که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم



مرتضی کردی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٤ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق شده ام بر تو

تدبیر چه فرمایی ؟

از راه صلاح آیم ...

یا از ره رسوایی ؟

 

نظامی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۸ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق  دانشکده ی تجربه ی انسان هاست

گرچه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

 

غلامرضا طریقی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۳٠ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق، قابیل است؛

قابیلی که سرگردان هنوز

کشته ی خود را نمی داند کجا پنهان کند!



زنده یاد نجمه زارع

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢۸ | ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مهربان هستی ولی نامهربانی میکنی

شور در سر داری و داری جوانی میکنی

مرغ عشقی و پر از حسرت نگاهت میکنم

دورترها می نشینی نغمه خوانی میکنی

تا بسوزانی دل این شیر در زنجیر را

شوخ و شنگ و دلربا آهو دوانی میکنی

من نمیدانم چرا وقتی قرار بوسه نیست

باز هم لبهای خود را  ارغوانی میکنی

مطمئن هستم برای کشتن من اینچنین

پلکها را تیر و ابرو را کمانی میکنی

روز روشن بافه بافه شانه بر مو میکشی

روی هم میریزی و با شب تبانی میکنی

تا میایم بیخیال گریه ی هر شب شوم

با خیالت میرسی پادرمیانی میکنی

خود بگو اصلا چه معنی میدهد این کارها

آخرش از دست خود، من را روانی میکنی

عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده

بس که هر شب شعری از من بایگانی میکنی!

 

شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٥ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم

از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد

از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آن کـــه آمد و او را خریـد ،  ممنونــــم

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم

فرامرز عرب عامری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٦ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گویند چرا ، تو دل بدیشان دادی


والله ، که من ندادم  ایشان بردند



ابوسعید اباالخیر

 

 

از گندم‌زارها که می‌گذرم

دست‌ام به خوشه‌هاست

دلم با تو



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱۳ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
ما بر در عشق حلقه کوبان

تو قفل زده کلید برده !!!!
 
 
 
مولانا


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٢ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ