از آن زمان که زهجر تو دربه در شده ام

نبوده ای که ببینی شکسته تر شده ام


قدی خمیده و مویی سفید و رویی زرد

دگر نمانده شکوهی و مختصر شده ام


تویی بهار دل انگیزِ تاج گُل بر سر

منم خزان زده باغی که بی ثمر شده ام


از آن زمان که میان تو و دلم جنگ است

برای نیزه ی غم های تو سپر شده ام


تمام حرف دلم را زدیده ام برخوان

که با ندیدن روی تو خون جگر شده ام


ندارم از تو گلایه که تحفه ی عشق است

اگر هلال غریب شب و سحر شده ام


تمام هستی من کوله ای و بر دوشم

برای هستی گمگشته در سفر شده ام


دوباره ابر غم است و غروب دلتنگی

دوباره بی تو اسیر شبی دگر شده ام

 

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢٥ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()


وای اگر رفتن تو غیبت کبرا بشود

و غمت تا به ابد در دل من جا بشود


قلمم رخت عزا پوشد و هر بیت غزل

بی تو چون مثنوی غرق تمنا بشود


من شوم عاشق دیوانه و تو پرده نشین

سرنوشت من وتو وامق و عذرا بشود


وقت تحویل به آخر نرسد سال قدیم

پای نوروز پُر از تاول یلدا بشود


دولت باد خزان آیدو غوغای کلاغ

در دل باغ طرب معرکه بر پا بشود


انتظار آید و گیرد زدلم نور امید

نوبت موی سفید آید و قد تا بشود


آن زمان دست بشویم زهمه هستی خویش

تا که این واقعه افسانه به دنیا بشود



مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/۱۸ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حس طوفانی یک مـــــوج جـوان دارد عشــق

مثل هر حــادثه در خود هیــــجان دارد عشــق

 

نه به چشمان قشــــنگ است و نه چیـــزی دیگر

خارج از خط لـــب و چشـــــم نشان دارد عشــق

 

"دوســـتت دارم" عاشــــق به زبان بازی نیست

شکل پیچیـــــده ای از فن بیان دارد عشــق

 

صــــبر کن جـــــاذبه تا کار خودش را بکند

مثل افتـــادن یک ســیب، زمـــان دارد عشــق

 

محمود صادقی

 


 
 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٠ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مثل هر چیز که فرهنگ خودش را دارد

عشق هم آشتی و جنگ خودش را دارد

 

دلی از سنگ و دلی خانه ای از آینه است

هر بنا آجر خود سنگ خودش را دارد

 

به سیه چردگی لیلی من خُرده مگیر

گل این طایفه هم رنگ خودش را دارد

 

لاک پشتی که به تنهایی خود خو کرده

فارغ از برکه دلِ تنگ خودش را دارد

 

از سپید و غزل شعر چرا بحث کنیم

هر دلی نغمه و آهنگ خودش را دارد

 

محمود صادقی

 


 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٠ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نام تو بر لبم افتاد عجب غوغا شد

گونه ها ساحل و چشمان ترم دریا شد


به بغل آمده زانو و به نفرین غمت

سر سودا زده برقبله ی زانو تا شد


سینه ابری شد از آه گلوگیر فراق

آتشی سرزد و هنگامه ی غم بر پا شد


به شماره نفس افتاد و به لرزیدن دست

راز دلدادگیم بار دگر افشا شد


راه پیمود خودش را به هوا خواهی تو

آنقدر رفت که در حادثه نا پیدا شد


هم فلک آمده با دامنی از سنگ بلا

بر رُخ شیشه ی احساس تَرک پیدا شد


تازه گشته ست مرا داغ تو و پیش نظر

پرده ی رفتن تو بار دگر اجرا شد


ساده می آید و سخت است تب عشق دریغ

همچو روزیست که یکباره شب یلدا شد


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/٤ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

رفتی و پاییزی ترین ایّام حاصل شد

وحشی ترین امواج دریا سهم ساحل شد


زیبایی تصویر ها را با خودت بردی

زیبای من !  تصویر ها بعد از تو باطل شد


بعد از تو از این ابرها باران که نه ، امّا

هی درد پشت درد پشت درد نازل شد


دیگر ندارد رنگ و بوی عشق ، این دنیا

وقتی به کام بخت من زهر هلاهل شد


آیینه وقتی علت خاموشی ام را خواست ؛

این اشک ها بارید و توضیح المسائل شد


سهراب ! گفتی : « آب ها را گِل نباید کرد »

رفتی ، ندیدی بعد تو این آب ها گِل شد


آن قدر بدبختم که در این  نابسامانی

حتی خدا در مرگ هم از بنده غافل شد



حنظله ربانی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/۱٠ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چگونه سر کند اینجا ترانۀ خود را؛


دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟

 

سلمان هراتی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٦/٢ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پُرم از غصه و زخمی نگاهم چه کنم

شاخه ای سوخته با حسرت و آهم چه کنم



به تنم جامه ی خاکستر اگر هست چه سود

زیر این نقره ی پوسیده سیاهم چه کنم



مدعی بودم و در صفحه ی شطرنج فلک

شاه درمانده و بی تاج و سپاهم چه کنم



کاروانی همه حُسن تو وسرگرم عبور

غربت یوسف درمانده به چاهم چه کنم



عاشقی راه مبرا شدن از بند خطاست

دل رها گشته و لبریز گناهم چه کنم



تا به کی بند سرِزلف و عسلخانه ی چشم

برکه ای لِه شده با چکمه ی ماهم چه کنم



ابر عشق آمد و چتر از سر من باز گرفت

آری ای عشق تو یی پشت و پناهم چه کنم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٢ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
تا نفس هست من از عشق تو دَم خواهم زد

بی تو برهستی خود مُهر عدم خواهم زد


چون قناری زتب هجر توهرشام و سحر

بال حسرت به سرو ناله زغم خواهم زد


گرکند قصد ستم با دل من پیر فلک

با تو آتش به سراپای ستم خواهم زد


آنقدر از مِی حُسن تو به وجد آمده ام

که شرر بر دل پیمانه ی جَم خواهم زد


گرچه هر پیچ و خَم راه وصال تو بلاست

با سر و دل به هوای تو قدم خواهم زد


تا اشارت شود از سمت ضریح نگه ت

پنجه بر حلقه ی فولاد حَرم خواهم زد


تار زلف تو و چنگ من و سرمستی جام

توبه بشکسته و هم قید قسم خواهم زد


کوه عشقند اگروامق و مجنون و کسان

قله خواهم شد و این رتبه بهم خواهم زد
مرتضی برخورداری
 
 
 


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱۳ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
هی چنگ می زد ، چنگ می زد ، چنگ می زد
 
چنگیز چشمانش که دم از جنگ می زد

می آمد و سرسبزی ام را سرخ می کرد

با خون من لب های خود را رنگ می زد

یک آسمان آیینه با خود داشت اما

بر عکس آن آیینه ها نیرنگ می زد

آهسته آهسته قدم می ریخت در شهر

دل - شیشه های عابران را سنگ می زد

با این که نام از شهر " عشق - آباد " هم داشت

در عشق بازی ها کمیتش لنگ می زد

ای کاش ! دست از دشمنی می شست ، ای کاش !

دستی به من می داد و قید جنگ می زد
 
حنظله ربانی




تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱٢ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تقوای عاشقانه غم عشق خوردن است

برآستان حضرت دل سر سپردن است



از قید خودرهیدن وبا تارزلف دوست

دائم گلوی عقل پریشان فشردن است



با پای مانده در ره وبا روزه ی سکوت

در غربتی دقایق هجران شمردن است



چون هیزمی به آتش وچون قایقی به موج

جان را به کام حادثه با میل بردن است



تقوای عاشقانه به غیرازخلوص نیست

رخساردل زکین ودورنگی ستردن است



با خون وضوکنی و بمیری به تیرعشق

آری حیات تازه در این گونه مردن است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٧ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کندوی لب های تو  را زنبور هستم

آماده ی انجام هر دستور هستم


آماده ام تا تحت فرمان تو  باشم

سربازم و در خدمت  "تیمور" هستم


بشکن مرا ، تحقیر کن ، من تا تو هستی

با میل خود ، خواهان حرف زور هستم


ای با تو  من سرسبز تر از هر گلستان !

بی تو کویرانه چه سوت و کور هستم


وقتی طناب دار ، موهای تو باشد

صد بار اگر ، دار ِ تو را " منصور " هستم


گفتی : « کبوتر با کبوتر ، باز با باز » ؟

بانو ! نگو که وصله ی ناجور هستم


حالا بیا و ُ " داعشانه " ، بوسه  ، بوسه

تسخیر کن من را که " دَیْرالزّور " هستم



حنظله ربانی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٥ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم

که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی


نه سراغ من گرفتی ، نه سخن به نامه گفتی

به همان بهانه ای که، نشنیده ای ندائی


من به چشم مانده در راه ،به دلی لبالب از«آه»

دیده ام که ره رسیده به تقاطع دوراهی


غصه ی دوباره ی من ، قلب پاره پاره ی من

مانده در حسرت رویت ،به سلامی ونگاهی


این شکسته قلب عاشق ،خون به سینه چون شقایق

زغمت چنان شکسته که نباشدش دوائی


شب بی ترانه ی من ، اشک عاشقانه ی من

میرود زغصه دل ، تا به درگه خدائی


توبرو که قلب شیدا ، گرچه جان سپرده درجا

سر نهد به دامن غم ، در فغان این جدائی...



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٤ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دل می رود از دست به شوق طلب عشق

سر پا شده در وادی پُر تاب و تب عشق


چون عاشق سرگشته دویده ست به هر سو

گه سوی بخارای رُخ و گه حلب عشق


گویند که از میوه ی ممنوعه چشیده ست

کاین گونه فتاده ست به دام غضب عشق


این مشکل جان سخت کجا سهل نماید

براوج نخیل است همیشه رطب عشق


بی رنج میسر نشودگنج که باید

پایان برسد غربت یلدای شب عشق


باید که قدی خَم شود و دیده پُر از آب

این آیه نوشته ست به صدر کُتب عشق


هرگز نگشاید لب خود را به گلایه

عاشق به پریشانی و بزم و طرب عشق


مجنونی و بد نامی و انگشت نمایی

یک شعله ی خُرداست به ذات لهب عشق


با این همه هرگز نشود راهی مقصود

هرکس نخورد باده زجام ادب عشق

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢۸ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی تابم و دل خسته تر از آه ِ شبانگاه

دارد به کجا می برَدَم این غم جانکاه ؟!


فرجام پلنگانه ام از دست تو مرگ است

از دست تو ای ماه ! تو ای ماه ! تو ای ماه !


لبخند بزن "پنجره ی بسته ی " خود را

بگشای به روی من ِ بدجور " هوا خواه " !


تا دامنه ی دامنت آشفته ترین است ؛

هستی تو دلیل سفر این همه سیّاح


تنها روش "کشف حجاب" تو همین است ،

باید که عمل کرد به " قانون رضا شاه "


" شیرینی " و پابند "اصولت " و چه افسوس !

" فرهاد وَش " اما نشدی "طالب اصلاح "



حنظله ربانی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٦ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دل می تپدم باز درین لحظۀ دیدار

دیدار، چه دیدار؟ که جان در بدنم نیست

 

محمد رضا شفیعی کد کنی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٥ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گر تو را حس غریبی ست یقین از عشق است

به سرت شور عجیبی ست یقین از عشق است


خوف داری و رجا لشکر غم آمده است

در دلت جنگ صلیبی ست یقین از عشق است


رنگ رخساره زدردی ست که پنهان داری

گر تو را میل طبیبی ست یقین از عشق است



گوشه گیری و چنین حاضر غایب بودن

دل، پریشان حبیبی ست یقین از عشق است



همه جا ورد زبانی و به لبهات اگر

سخن از جور رقیبی ست یقین از عشق است

 


دیده یک سو رود وپای دلت سوی دگر

نه تورا صبر شکیبی ست یقین از عشق است



گاه محبوبی گه گاه گرفتار عذاب

هر فرازی و نشیبی ست یقین از عشق است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٠ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

با عشق تو انگار که علامه ی دهرم

دلداده ترین عاشق دیوانه ی شهرم


زیبایی ماهم که فتاده ست به برکه

سرزندگی پیچ و خَم ساده ی نهرم


با عشق تو آغازم و بر پیکره ی لب

لبخند پس از دوره ی طولانی قهرم

 

مشتاق ترازقطره ی بارانم و باعشق

سرخوش زهیاهوی پریشانی بحرم


بی عشق تو اما منم آن جرعه ی باده

چون قهوه ی قاجاریه هم خانه ی زهرم

 

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٤ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ!

ﮐﺎﻣﻞ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ،

ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﻧﺎﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ..!



حسین منزوی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱۸ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق آمد و راه و چاه را یادم داد

در پیچ و خَم حادثه امدادم داد


گفتا زتبار کوهکن هایم و بس

شیرینی درد و شور فرهادم داد


وقتی که به دریای غمی نوح شدم

طوفان شد و در مهلکه بربادم داد


با زمزمه ی درس خود استاد جفا

دیوان پریشانی و بیدادم داد


شیطان زده ای همچو مغول آمد و رفت

بیغوله ای از خانه ی آبادم داد


برشانه خسته کوه غم گشت و نشست

با بغض گلو حسرت فریادم داد


رفتم که به عشرت پَر وبالی بزنم

درآبی بی کرانه صیادم داد


با این همه شادم به حضورش که هم او

با جور و جفای خویش بنیادم داد


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱٦ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آمدی تا دل و دین را همه یکجا ببری

تُرک تازی کنی و عقل به یغما ببری


هر مسلمان که به سجاده تعظیم و دعاست

رهزنی کرده و دل سوی چلیپا ببری


خال هندو بنمایی و به صد ناز و ادا

یک شبه ملک سمرقند و بخارا ببری


آمدی تا که به چین و شکن زلف سیه

آبرو از شب طولانی یلدا ببری


هرزبانی سخن از حُسن تو می گوید و بس

گوی سبقت به گمانم که زلیلا ببری


این عجب نیست که با شور زلیخایی خویش

یوسف از تخت به زیر آری و رسوا ببری


چشمه ی آب حیاتی و گهی همچو سراب

آمدی تا که مرا تشنه به صحرا ببری


چون شکارم که به کام تو خریدار بلاست

خواهم این یونس دلخسته به دریا ببری


ای که با سنگ غمت شیشه ی احساس شکست

کاش می شد که مرا بهر مداوا ببری .....


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟

بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟


در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی

من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟


محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت

آوار غمت بـــر ســــرم افتـــاد ، کجایی ؟


آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نــدارم

در راه تــو دادم همه بـر بــــاد ، کجایی ؟


اینجا چه کنـــم ؟ ازکه بگیـــرم خبرت را ؟

از دست تــو و ناز تـو فریـــاد ، کجایی ؟


دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر

دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟



پریناز جهانگیر

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفته بودی که به چشمان تو دعوت دارم

من به این وعده ی خرمن زده عادت دارم


قصه ی سنگ بزرگ است و حدیث نزدن

ور نه سر را هدف سنگ ارادت دارم


گرچه دانم نشود لیک به سر آمده ام

حرم چشم تورا میل زیارت دارم


بی گمان نهرعسل ریخته در دیده ی تو

که به زنبور عسل حس حسادت دارم


یا بهاری ست که در آینه چادر زده است

که چنین با نگه ت شوق وطراوت دارم


عاشقی معرکه ی تهمت و بد عهدی هاست

همچو نی ازغمِ عشقِ تو شکایت دارم


آنقدر پشت درَت دست تمنا زده ام

که به مهمانِ غمِ هجر تو شهرت دارم


گه برانی که میا ،وعده ی ما وقت دگر

گه بگویی که غمِ تیر ملامت دارم


تا خدا حق مرا از تو بگیرد هرشب

بر لب از مصحف دل شکوه تلاوت دارم


با من خسته ی محنت زده ثابت قدمی ست

تا ابد در قفست قصد اسارت دارم....


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٤ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در من

کسی باز

یاد تو افتاد...!

امشب



زنده یاد حسین منزوی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱۳ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی خبر می گذری معرکه پا می گیرد

دود این حادثه در چشم تو جا می گیرد



عطر گیسوی تو را باد چوبا خود ببرد

غنچه ها جامه دران ،شیخ عبا می گیرد



گیرم ای ماه که پنهان شده ای در دل ابر

موج دریاست که از نور بقا می گیرد



در دل آینه ها نقش تو ناپیدا نیست

آخر از حسن تو آیینه جلا می گیرد



برمدارتوبه گردش همه ی مردم شهر

که به یُمن قدمت شهر شفا می گیرد



آه از عشق که چون دام نهانی ست به دشت

هم به یک لحظه عجب مرغ رها می گیرد



ابتدا دانه و سرسبزی و آوای نسیم

انتها بال تورا تیر قضا می گیرد



گریه ی نیمه شبم را چو فلک می شنود

فارغ از حیله گری رنگ عزا می گیرد

 


کوهی از سنگ بلوری و تورا نیست جواب

با همه داد و فغان اوج صدا می گیرد



دل شکستن هنری نیست حذر کن که دمی

از غم سینه ی ما قلب خدا می گیرد

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۳ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سر تا به قدم مست و پریشان بنویس

محنت زده ای چو پیرکنعان بنویس


بیژن شده ام ،زخمی و افسرده مرا

درمانده به چاه کین توران بنویس


افتاده ام از نفس،مرا قاصدکی

سرگشته و بی مقصد وحیران بنویس


یا گمشده طفلی به مصلای شلوغ

بی مادر و غرق آه و افغان بنویس


چون برگ تکیده ام به شلاق خزان

بی پرده مرا نحیف و لرزان بنویس


هم عاقل و دیوانه چو شیطان زدگان

اصلا تو مرا یکسره نادان بنویس


درمکتب عاشقان افتاده زپا

پیوسته مرابی سرو سامان بنویس


وقتی نرسد دست به خرمای نخیل

ای دوست مرا خدای حرمان بنویس


گویند که حاذق تر از او نیست طبیب

بیماری من را غم هجران بنویس


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٦ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟

چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال

 

قیصر امین پور

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱٤ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

الا زمانه ی تکرار تلخ ظلمت ها

زمان رونق مرگ و هجوم وحشت ها

رسیده عصر تباهی و زجر و ویرانی

دوباره دوره ی ظلم و شکست حرمت ها

به هرکجای جهان خیره می شوم  درد ست

مگر نمانده کسی از بلند همت ها؟

ببین کسادی بازار زرگری ، اما

از آن طرف چه بدل ها گرفت قیمت ها

چه شد که شیوه ی رندی ، کهن شد و اکنون

نمانده رسمی از آن دوره و اشارت ها

دلم برای غریبی عشق می سوزد

از آن زمان که هوس ها نشد شماتت ها

چراغ های جهان یک به یک به خاموشی ست

دلم گرفت از این روزگار ظلمت ها  

 

رضا خادمه مولوی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱۳ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

روزگاری سخت است

سخت و طاقت فرسا

گرچه با عشق نسیم، قاصدک می رقصد

آبشاری سرمست

شادمان می خواند

چشمه ای خنده به لب

ازخَم سنگ گران می گذرد

بلبلی راز دلش را به گُلی می گوید

لیک طاقت فرساست

روزگاری سخت است

گرچه در گیجی ابر

قطره هایی عاشق

ازلب پنجره ای بوسه ها می گیرند

ماه در برکه ی خویش سخن از عهد کُهن می راند

ودرختی همه شب تا به سحر

با شباویز غزل می خواند

لیک طاقت فرساست

روزگاری سخت است

این همه زیبایی

لحظه ایی تیره و تار پیش چشمان تو پَر می گیرند

آن زمانی که دلی زار و غمین

از دکانی پُر گوشت تکه ای پوست تقاضا دارد

تا شکم های یتیمانه شبی سیر شود

وبه فحاشی بی درد کسی سنگ صفت

پیش چشمان همه می شکند

یا شبی سرد و غمین

کودکی خسته زتاریکی شهر

میهمان گشته به پسمانده افتاده به خاک

خیره گشته ست به یک تکه ی نان

روزگاری سخت است

سخت و طاقت فرسا

و زمانی که شرافت،پاکی

ارزشی قدر هوس های ریالی دارد

این عجب نیست اگر می شنوی

تبری با ریشه

عهدو پیمان اخوت دارد

عده ای فکر فریبند و ریا

دست هایی همه کج

پای اندیشه فرو رفته به گرداب گناه

ومصیب شده مهمان دل رهگذران

کاش باران بزند و بشوردهمه ناپاکی را

که از آن پس

غم همسایه ملاک است نه خویش

حرص و ناپاکی ونیرنگ هلاک است نه خویش

کاش باران بزند

کاش باران بزند

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱۳ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شده یکبار مرا با دل خود یار کنی

گرچه سنگ است ولی باز تو اصرار کنی


دیده ابری ست که درهجرتو باران دارد

شده با ابر خود این زمزمه تکرارکنی


شده یکبار نگویی که موازی باشیم

نقطه ایی آخر خط،صحبت پرگار کنی


شده هنگام غروبی که پراز ناکامی ست

تا که آرام شوم صحبت دیدار کنی


شده یکبار گرفتار وفا باشی و عهد

با رقیبم سخن از فتنه و آزار کنی


شده مهتاب شبی وقت غزلخوانی ماه

همه را جز من محنت زده انکار کنی


شده یکبار قدم را به بیابان بنهی

همدلی باغم مجنون گرفتار کنی


هنری نیست که فارغ بنشینی وبه ناز

روز و شب خون به دل عاشق بیمار کنی


این همه کار نه ازعهده ی تو ساخته نیست

دین و آیین تو این است دل افگار کنی

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٦ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
اوراق خالی و دلی لبریز دارم
 
قدّ تمام سال ها پاییز دارم
 
 
دار و ندارم را به یغما برد دنیا
 
یعنی که بختی بدتر از چنگیز دارم
 
 
باقی نماند از تو مرا چیزی به غیر از
 
دفترچه ی خیسی که روی میز دارم
 
 
هی اشک می ریزم تو را هی می سرایم
 
من در سرودن ها چه افت و خیز دارم
 
 
هر روز صحبت از تو و نامهربانیتْ
 
با بوته های سبز ِ در جالیز دارم
 
 
از سهم دریای تو من تنها و تنها
 
موج غم و گرداب رعب انگیز دارم
 
 
آدم به آدم می رسد روزی یقیناً
 
جایی تو را می بینم و من نیز دارم ... !
 
 حنظله ربانی
 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به یاد اولین بیت از کتاب خواجه افتادم

شروع عشق شیرین است ، بعدش دردسر دارد

 

بهمن صباغ زاده

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۳٠ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
گاهی میان خنده میگریم
 
گاهی میان گریه میخندم 
 
شبها به کنجی میروم آرام
 
در را به روی خلق می بندم
 
از روزهای رفته دلگیرم 
 
از روزهای نامده نومید
 
هر روز با یک قصه ای تازه
 
یاد تو در من میشود تجدید 
 
دور از نوازش های دست تو
 
دستان من در انزوا تنهاست
 
حتی نسیمی از بهاران هم
 
دور از تو این ایام جانفرساست
 
یادت شبیه سایه ای سنگین
 
هر لحظه افتاده ست دنبالم
 
دیدی چه کردی با دلم آخر
 
دیدی چه آوردی بر احوالم؟ 
 
آن روزها دیگر نمی آیند
 
آن روزهای مملو از خنده
 
هر روزمان با شادمانی بود
 
هر روزمان از عشق آکنده 
 
گفتم که شاید شعرهای من
 
تسکین دهد این زخم و بیماری
 
این زخم ها اما نمی میرند 
 
این زخمهای تا ابد کاری
 
مانند اسپندم که در آتش
 
می سوزم اما بوی خوش دارم
 
کوهم! که گاهی سخت می گریم
 
می گریم اما جوی خوش دارم
 
ای کاش چشمانت نمی افتاد
 
بر باغ های سبز همسایه 
 
تا بر سرم دیگر نمی انداخت
 
این غصه ها، اندوه ها، سایه
 
دریای شور انگیز عشق ما
 
ناگاه دیدم در تلاطم شد
 
آن زورق رویای من آنگاه
 
در هم شکست و بین آن گم شد
 
دور از تو هرجائی که من رفتم
 
انگار رنگی از جهنم داشت
 
هر گل که در اطراف خود دیدم
 
مانند من در چشم شبنم داشت
 
ای شهرزاد قصه های من
 
این قصه را هم نقل کن پشتم
 
این هم بگو یک شاعری را من
 
از شدت عشق خودم کشتم
 
دیگر رها کن دستهایم را
 
ای عمر من ای هستی مسموم
 
دیگر نمیخواهم تو را ای عمر
 
حتی تو را ای هستی موهوم
 
رفتی و من هم بعد از آن دیدار
 
دیدار دیگرها نمیخواهم
 
با اینکه یادم نیستی دیگر
 
اما من از یادت نمی کاهم
 
رضا خادمه مولوی




تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد

دست دلداده به دستان نگارش برسد

بهترین لحظه ی عمر است اگر سربازی

بعد یک غربت پر غم به دیارش برسد

مثل بید نگرانی که زمستانی را

منتظر مانده به گرمای بهارش برسد

حکم یک قاتل محکوم به حبس ابدی

عفو رهبر بخورد ختم حصارش برسد

مثل سرپنجه فرو بردن در زلف شماست

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد



سهام الدین خداشناس

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٩:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

منم و داغ نگاهی که به قلبم زده ای

آتش خرمن آهی که به قلبم زده ای

 
قول دادی همه ی دار و ندارم باشی

در تنم رخنه کنی، فصل بهارم باشی

 
من به بد قولی چشمان تو عادت کردم

به همین بودنت از دور قناعت کردم

 
ترسم این است بیایی و صدایم نکنی

کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی

 
ترسم این است صدایم به صدایت نرسد

بدوم با سر و سر باز به پایت نرسد

 
نکند حادثه ای باز به بادم بدهد

داغ فهمیدن یک راز به بادم بدهد

 
نکند جای تو را فاصله ات پر بکند

خاطره روی تورا سایه تصور بکند

 
از تمام تو فقط فاصله ات سهم من است

عشق وا مانده ی بی حوصله ات سهم من است

 

شعری زیبا از ؟

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق می‌شود ساحل ندارد


مهدی فرجی

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

صدایم کن، چو لب وا می کنی عشق است

خودت را در دلم جا می کنی عشق است


تو با شرم قشنگ عمق چشمانت

مرا وقتی تماشا می کنی عشق است


سکوتی خفته در حجم نفس هایت

محبت را که حاشا می کنی عشق است

 

چه شد آن وقت دیدارت نمی دانم

همین امروز و فردا می کنی عشق است


تو کز پشت حصار پنجره هر روز

فضای شیشه را  ها  می کنی عشق است


میان کوچه می پاشی نجابت را

دلم را  اینچنین تا می کنی عشق است

شعر از ؟

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٦ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی

به چشمم خیره میگردی ولی غم را نمیخوانی


چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردم

چه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی


برایم روز روشن بود میدانستم از اول

که میاید چنین روزی که میگوئی نمیمانی


برای من که بعد از تو ندارم شاخه ی سبزی

چه فرقی میکند دیگر هوای صاف و بارانی


شبیه موریانه،خاطرت در ذهن می ماند

که میپوسد مرا کم کم به آرامی و پنهانی

 

دل آئینه ام حتی اگر کوهی شود آخر

به سنگی،خرد می گردد به یک لحظه به آسانی


چه میدانی؟که میسوزد تمام پیکرم چون شمع

که امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی

 

رضا خادمه مولوی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٢ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق شده ام حال و هوایم خوبست

درد است ولی درد برایم خوبست

آرامش من ! با تو فقط حالم نه

خوابم ، نفسم ، لحن صدایم خوبست

تشخیص پزشک است کنارم باشی

عطر تو برای ریه هایم خوبست

من با تو خوشم ، نا خوشی ام چیزی نیست

آنقدر که تاثیر دوایم خوبست

هربار فقط عاشق تو خواهم بود

صدباااار به دنیا که بیایم ... خوب است؟؟!

طوفان که نه ! بگذار قیامت باشد

من در بغل گرم تو جایم خوبست


مهیاغلامی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۱ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی هیچ گونه علت و بی هر بهانه ای

من می نویسم از تو غزل یا ترانه ای


از بس که روح و جان بهاری درون توست

تا دیدمت درون دلم زد جوانه ای


شاعر توئی ! اگرچه که شعری نگفته ای

سازد کلام تو،غزل جاودانه ای


من می سرایم از تو ترانه چرا که تو

زیباترین ترانه و شعر زمانه ای


می گویمت چنان که "رهی" گفت و "شهریار"

ای بهترین من که برایم یگانه ای


پرواز می کنم به هر آنجا ، اگر توِئی

هر جا شود که از تو بگیرم نشانه ای


شاعر:رضا خادمه مولوی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱٢ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دیوانه دلم سنگ به تو عین ثواب است

امید به هشیاری تو نقش برآب است


در کوچه و بازار چنان شهره ی خلقی

نامت همه جا پرسش وهم ختم جواب است


هرلحظه حضور تو چوآهی ست شرر خیز

دردی که قدم های تو لبریز عذاب است


با توست غم بی کسی وحسرت جانکاه

ای دشمن هر دوست چه آیین صواب است


مجنون زتو آموخت غم دربه دری را

کاین گونه به هر وادیه در بند سراب است


ای کاش طبیبی برسد حاذق و عاشق

احوال عمومی دلم سخت خراب است


گه کوه گرفتار غرورست و گهی کاه

گه زهر هلاهل شده گه باده ی ناب است


گفتم که چو دریاست به درگاه تو آرم

آنجا که دل مدعیان در تب و تاب است


امواج حضور تو چو برخاست بلم گفت

این دل به سراپرده ی عاشق حباب است

 

شعری زیبا از مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱٢ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هر که در عشق سر از قله بر آرد هنر است

همه تا دامنه کوه تحمل دارند .....

 

مژگان عباسلو




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٩ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایـــــی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنــچه از رفتنت آمد بــــــه سرم را فـــردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کســــی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

کاظم بهمنی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٢ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ