بسوز ای دل ،که تا خامی

نیاید بوی دل از تو


کجا دیدی که بی‌آتش ...

کسی را بوی عود آمد؟!




مولوی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱٩ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از گل فروشی ، لاله رخی، لاله می خرید

می گفت: بی تبسم گل، خانه بی صفاست


گفتم: صفای خانه کفایت نمیکند

باید صفای روح یابی ،که کیمیاست


خوب است ای کسی که به گلزار زندگی

روی تو همچو لاله، صفابخش و دلرباست

 

روح تو نیز چون رخ تو با صفا بود

تا بنگری که خانه تو خانه خداست



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱۱ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یک دم بیا با عاشقان

دستی بچرخان و برو

چرخی بزن ، مستی نما،

دل را بشوران و برو !


مولانا

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٤ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام


دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید ……



صائب تبریزى

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٠ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه


پر کن قدح باده، که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه



رباعیات خیام

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٠ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای

گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه ای !

گفتمش احوال عمرم را بگو ، این عمر چیست؟

گفت یا برق است یا باد است یا افسانه ای !

گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند ؟

گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای !

گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو ؟

گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه ای !

ابوسعید ابوالخیر

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٦ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عمر زاهد همه طى شد

" به تمناى بهشت "

او ندانست که در

" ترک تمناست"

بهشت

این چه حرفیست که در  "عالم بالاست بهشت"

هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت....

دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت



صائب تبریزی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آتش و آب و آبرو با هم

هر سه گشتند در سفر همراه

عهد کردند هر یکى گم شد

با نشانى ز خود شود پیدا

گفت آتش : به هر کجا دود است

میتوان یافتن مرا آنجا

آب گفتا : نشان من پیداست

هر کجا باغ هست و سبزه بیا

آبرو رفت و گوشه اى بگرفت

گریه سر داد گریه اى جانکاه

آتش آن حال دید و حیران شد

آب در لرزه شد ز سر تا پا

گفتش آتش که گریه ى تو ز چیست ؟

آب گفتا : بگو نشانه   چو ما

آبرو لحظه اى به خویش آمد

دیدگان پاک کرد و کرد نگاه

گفت: محکم مرا نگه دارید

گر شوم گُم نمیشوم  پیدا


                                رهی معیری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماهروییست در خلوت نشسته

و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب،

هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟

گفت اگر از مه رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند...

 

شاید پس کار خویشتن بنشستن            لیکن نتوان زبان مردم بستن

 

گلستان سعدی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢۱ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عاشق نشدی زاهد،

دیوانه چه میدانی؟

در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟

لبریز می غمها،

شد ساغر جان من

خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟

یک سلسله دیوانه،

افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو، افسانه چه میدانی؟

من مست می عشقم،

بس توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد، میخانه چه میدانی؟

عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

ای بت نپرستیده،

بتخانه چه میدانی؟

تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

مقصود یکی باشد،

بیگانه چه میدانی؟

دستار گروگان ده،

در پای بتی جان ده

اما تو ز جان غافل، جانانه چه میدانی؟

ضایع چه کنی شب را،

لب ذاکر و دل غافل

تو ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی؟

 

مولانا

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ،

ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ؛

ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ،

ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ


 ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٢ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شرط هواداری ما ، شیدائی و شوریدگیست

 

گر یار ما خواهی شدن ، شوریده و شیدا بیا .....

 

شهریار

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٩ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهراب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دلست پای در بند چه سود



مولانا

 

دختری قالیباف از کرمان - 1350



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۳ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

غزل کامل در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است ..


گفتم مرا غم تو ، خوشتر زشادمانی

گفتا که در ره ما ، غم نیز شادمانیست ..


گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغان است ..


گفتم فراق تا کی ؟ گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است .. گفتا سخن همان است ..


فیض کاشانی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٧ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

صدای خنده خدا را می شنوی ؟!

به آنچه محال می پنداری می خندد،

پس آرزو کن …

نترس

به زبان بیار

او خدای تمام کائنات است!!!

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٩ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

درد عشقی کشیده ام که مپرس         زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار                   دلبری برگزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش                   می رود آب دیده ام که مپرس

                                                                   ......    حافظ

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٤ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به آنان که پاییز را دوست ندارن ، بگویید :

پاییز همان بهار است که عاشق شده

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یکی از دوقلوها در پرده آمنیوتیک سالم(کیسه آب)

عکس در مورد عمل سزارین خانمیست که 2 فرزند دوقلو با 2 کیسه آب

مجزا را از طریق سزارین بدنیا می آورد. اولی به روال معمول ، اما دومی

بدون اینکه کیسه آب پاره شود به اصطلاح جراحش را با جاش خارج

میشود. این مورد معمولا کم اتفاق می افتد و کمی هم به مهارت جراح

بستگی دارد. کیسه آب معمولا در نزدیکی زایمان به سبب فشارهای

زمان زایمان پاره و آب آن خارج میشود. اما در عکس فوق نوزاد در این

حالت هنوز در کیسه آب غوطه ور است و از طریق بند ناف و اکسیژن

خون مادر تنفس میکند . به مجرد قطع شدن ازتباط بند ناف با رحم و بدن

مادر نوزاد میبایست ظرف چند دقیقه با تنفس طبیعی اکسیژن خود را

بدست آورد وگرنه تلف خواهد شد.

 

خدایا ، گاه گاهی ، یادم می رود من هم یک معجزه هستم



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳٠ | ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

با یار به گلزار شدم رهگذری

بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

دلدار به من گفت که شرمت بادا

رخسار من اینجا و تو بر گل نگری؟!!

مولانا



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٩ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آیین من بسیار ساده است......

آیین من مهربانی است

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٦ | ٦:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ