گاهی میان خلوت جمع

یا در انزوای خویش

موسیقی نگاه تو را

گوش می‌کنم

وز شوق این محال

که دستم به دست توست

من جای راه رفتن

پرواز می‌کنم


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢۱ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

می خواستم همه کارهایم را بکنم

و سرِ فرصت به دنبال او بروم ...

می خواستم اول

دنیا را عوض کنم ،

کتاب هایم را بنویسم ،

اسم و رَسم به هم بزنم ...

برنده شوم !

و بعد با دست هایِ پُر به دنبالش بروم ...

خبر نداشتم که

عشق ،منتظرِ آدم ها نمی ماند ...

و خط بطلان می‌کشد روی آنها

که حسابگر و ترسو و جاه‌ طلب اند!




گلى ترقى

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٥ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

می دانی

روزی که بدون صبح بخیر تو آغاز شود

چه طعمی دارد؟

می دانی

وقتی گل سرخ

در گلدان پژمرده میشود

چه حالی دارد؟

نه ،نه ، نه

هرگز نمی دانی

تابحال

در کوچه های شهر گم شده ای؟

چشم باز کنی

سر از کوچه ای در بیاوری که

روزی در آن

معشوقه ات را بوسیده ای

آهسته باران بگیرد

حضور غائبش را

احساس کنی

بخواهی در آغوشش بگیری

و او آنقدر دور شده باشد که

هر چه صدایش کنی

نشنود؟

نه ، عزیز من

تو از رنج عشق هیچ نمی دانی

من ، نه شاهزاده رویا هستم

و نه اسب سفیدی دارم

تنها شاعری هستم که

تو را به وسعت کلمه عشق

در آواز چکاوک ها

دوست دارم

حالا که رازم را به تو گفته ام

دلت می آید نیایی ؟


محمد شیرین زاده

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱۳ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یک روز تو را خواهم دزدید

پای همه چیزش هم می ایستم

اصلاً گروگانت میگیرم

یک داستانِ پلیسیِ عاشقانه..

تیترِ یکِ اخبار میشویم..

صدای دوست داشتنم را به گوش دنیا خواهم رساند

از آنها "تو"را میخواهم

در قبالِ آزادی ات...

آزادت میکنم به شرطی که مالِ خودم شوی

دیوانه شدم نه...؟

من حتی برای داشتنت،

به این اراجیف هم فکر میکنم...



علی قاضی نظام

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱۱ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به همین سادگی

آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد ...

نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید

همین جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد

و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند؛

می خواهد پر بکشد!



عباس معروفی

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢٥ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ......

ﺑﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﻦ

ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ، ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﻝ

ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......

ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ

ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ.....

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ

ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ....

ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻭﺑﺪﺍﻧﺪ.....

ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﯼ

ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻗﺒﻼ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽﻭ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﯿﺴﺖ.....

ﻭ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺳﻮﯾﯽ ﺁﻣﺪﻩ

ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﺶ ﺑﻮﺩﯼ....

ﻭ ﺟﺎﯾﺶ، ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ی ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻩ ......

همیشه....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق مانند بیمار شدن است

نمی دانی چطور اتفاق می افتد!

عطسه می کنی، یکهو می لرزی و دیگر دیر شده ...

سرما خورده ای!

بدبختی بر سرت فرود آمده ...

 

آنا گاوالدا

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هر زمان فالی گرفتم "غم مخور" آمد، ولی

این امید واهی حافظ مرا بیچاره کرد



محمد شیخی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۳٠ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تا آخر عمر

درگیر من خواهی بود

و تظاهر می کنی که نیستی

مقایسه تو را

از پا در خواهد آورد ...

من

می دانم به کجای قلبت

شلیک کرده ام ...

تو

دیگر

خوب نخواهی شد ...

 

افشین یداللهی

 

جوجه تیغی یا همون خار پشت ، کار دست کشاورز لرستانی میده

و راهی بیمارستانش می کنه ، فکر کنم اواخر اردیبهشت امسال بود

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٩ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم

به زندان جفایت هم کشانی دوستت دارم

به پیش خلق اگر نتوان حدیث عشق را گفتن

درون سینه ی تنگم نهانی دوستت دارم

مزن زخمی دگر بر دل ندارم شکوه ای گل

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم.....

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٩ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم

ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است

هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام ... روز قشنگی ست ... دوستت دارم ...

چقدر عاشق این جمله ‫های کوتاهم

هوای بودن یک عمر با تو را دارم

منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم

برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط

اسیر سخت ترین زخم های جانکاهم

بدون تو همه ی لحظه ‫ها به این فکرند

که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم



مرتضی کردی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٤ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چیزی از این بهار در آغوش من کم است

تو نیستی و یکسره اردی جهنم است



 فاطمه شمس

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٤ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از تو می خواهم بگویم...

بی آن که در جستجوی قافیه باشم....

و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم...

از تو می خواهم بگویم...

با ساده ترین کلمات...

امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم...

نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم...

و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم...

فقط ساده و با صداقت...

همراه با شاهدی صادق...

از اعماق جانی سوخته...

با چشمانی بارانی...

و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید...

من تقدس عشقت را...

بر کرامت وجودم نشانده ام...

و اگر سراسر وجودم زبان باشد...

یکسره خواهد گفت:

دوســـــــــــــــــــــــــــــــت دارم...

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٩ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وقت شرعی ، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستی ایمان مردم می شود ...

جواد منفرد

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٩ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

برایت می نویسم : ...

» دلتنگم « ...!

میدانم ...

که ...

نمیدانی ...!!!

اما ...

میدانم ...

که ...

میخوانی ...!!!

 

عباس رزاقی

 

 

نمی دونم دل تنگ بچگی ها شدم یا دل تنگ آدماش !!!



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دیدم که شهر

پر از عطر مریم است

گفتند باز،

روسریت را تکانده ای !

 

حامد عسگری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٩ | ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

زمان چیز عجیبیست؛؛؛؛

همه چیز را بی اجازه میبرد..

جز حس دوست داشتن را.....





تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٤ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تمام زندگیم صرف » شعر « گفتن شد ...

از آن زمان که شنیدم » تو « شعر میخوانی ...


محمد رفیعی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به ...

» هوایت « بگو : ...

به ...

سرم نزند ...!!

من ...

سرم درد میکند ...!!!

 

عباس رزاقی

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ | ٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

جاده لحظه به لحظه با من می آید ...

گویی کنجکاو است که برای دیدار چه کسی چنین بیتابم 

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق یعنی...

یه طوری نیگاش کنین انگار آدم قحطیه ...!

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

قهرم!

با دنیایی که بینمان فاصله ای به درازای حسرت “ندیدن تو” گذاشت!

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٩ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در شعرها “من” و “تو” بسیار است!

اما قحطی "ما " آمده انگار...!

ان شالله همه  "ما " بشند ....

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٥ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

شاعری محو تماشای کسی هست که نیست

در خیالم وسط شعر کسی هست که هست

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه در کوچه به دستان تو عادت میکرد

شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست

مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط

خستگی های من و چای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

احسان کمال

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

با من گله کردی که چرا شهر شلوغ است ؟

از باد بپرس ، بوی ترا برده در این شهر خیال باطل



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢۸ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

فراموش کردنت ساده است !

چند خط شعر می‌خواهد وُ

چند صد سال عمر ..



افشین صالحی 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۳٠ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است


عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.


فاضل نظری

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پـایـیـز طـرحِ تـازه به جـانم کشیده است

از فـرط ِعشق در هیجانم کشیده است


لـبـخـنـدِ دلـبـری به لبانم نـهـاده است

فـریـادِ عـاشقی ز نهـانم کشیـده است


امسال عـاشقانـه تـر ازعـشـق پـارسال

چون برگِ سرخ تشنه زبانم کشیده است


آهـوی سـرکشم، به دلِ دشت می دوم

انــگار آرشـی بـه کـمـانم کشیـده است


آه از نــهـاد مـن بـه در آورده وســوســه

امشب عجب به اوجِ فغانم کشیده است


رنگِ غروب رنگِ سفر رنگِ خواهش است

طـرحی که نـقشبندِ خزانم کشیده است


بـانـگـم به آسـمـان خــدا می رسـد ز درد

دردی که این چنین به تکانم کشیده است


راحله یار



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢۸ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ