من بودم و دل بود

و کناری و فراغی ...


این عشق کجا بود !!!

که ناگه به میان جست؟!



وحشی بافقی

 





تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٤ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پیر منم جوان منم تیر منم کمان منم

یار مگو که من منم ،من نه منم ،نه من منم


گر تو تویی و من منم، من نه منم ،نه من منم

عاشق زار او منم ، بی دل و یار او منم

 


یار و نگار او منم ،غنچه و خار او منم

لاله عذار او منم ،چاره ی کار او منم



بر سر دار او منم ، من نه منم ، نه من منم

باغ شدم ز ورد او ،داغ شدم ز پیش او



لاف زدم ز جام او ،گام زدم ز گام او

عشق چه گفت نام او من نه منم،نه من منم



دولت شید او منم ، بازِ سپید او منم

راه امید او منم ،من نه منم ،نه من منم



گفت برو تو شمس حق،هیچ مگو ز آن و این

تا شودت گمان یقین ،من نه منم ،نه من منم


مولانا

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/۱ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در پرده  دل ،خیال تو رقص کند

من رقص خوش از، خیال تو آموزم ...

مولانا

 

 

من عاشقی از کمال تو آموزم

بیت و غزل از جمال تو آموزم

در پردهٔ دل خیال تو رقص کند

من رقص خوش از خیال تو آموزم



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢۸ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سر تا به قدم مست و پریشان بنویس

محنت زده ای چو پیرکنعان بنویس


بیژن شده ام ،زخمی و افسرده مرا

درمانده به چاه کین توران بنویس


افتاده ام از نفس،مرا قاصدکی

سرگشته و بی مقصد وحیران بنویس


یا گمشده طفلی به مصلای شلوغ

بی مادر و غرق آه و افغان بنویس


چون برگ تکیده ام به شلاق خزان

بی پرده مرا نحیف و لرزان بنویس


هم عاقل و دیوانه چو شیطان زدگان

اصلا تو مرا یکسره نادان بنویس


درمکتب عاشقان افتاده زپا

پیوسته مرابی سرو سامان بنویس


وقتی نرسد دست به خرمای نخیل

ای دوست مرا خدای حرمان بنویس


گویند که حاذق تر از او نیست طبیب

بیماری من را غم هجران بنویس


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٦ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل، روز و شب منتظر یار باش


دلبر تو دایما بر در دل حاضر است

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش


دیده جان روی او تا بنبیند عیان

در طلب روی او روی به دیوار باش


ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس

پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش


نیست کس آگه که یار،کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش


گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش


عطار

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٥ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آخرین روزهای اسفند است

از سرِ شاخِ این برهنه چنار

مرغکی با ترنمی بیدار

می زند نغمه ،

نیست معلومم

آخرین شکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه های بهار



شفیعی کدکنی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هر چه داریم

ز سودای تو دلبر داریم

حیف باشد که ز سودای تو

"دل" برداریم...!


منعم شیرازی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کاش ما نیز چون ابرها

گریستن را می دانستیم

و چون گل ها خندیدن را

کاش ما نیز چون آب روان

راه خود را باز می یافتیم

راهی که از آب بودن

به آب بودن می رسد



بیژن جلالی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٧ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق جای دوری نیست ..

نه قصه است ، نه افسانه ...

باید باور داشت که قصه ها و افسانه ها را عاشق ها نوشته اند ..

عشق هیچ جای دوری نیست ..

این ما هستیم که دور افتاده ایم از احساس مان ..

شاید عشق، گوشه ی دور افتاده ی قلب کسی باشد ، در نزدیکی ما ..

قلبی که هیچ وقت فرصت کشف کردن اش را نداشته ایم ..

ایراد ما این است که برای عاشق شدن ،

به دنبال اثبات خودمان به آدم هایی هستیم که هیچ احساسی

به ما ندارند.

برای عاشق شدن باید به دنبال کسی باشیم که

عمری را منتظر مانده است.

منتظر آمدن کسی چون ما ..

برای عاشق شدن باید آمد.

نه این که به دنبال کسی راهی جاده ها شد.



علیرضا اسفندیاری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٦ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ما با دلمان هنوز مشکل داریم

صد سنگ بزرگ در مقابل داریم

معشوق خودش می برد و می دوزد

انگار نه انگار که ما دل داریم ...



جلیل صفربیگی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٦ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گمان می برم که اگر خداوند

صد هزار گونه خنده می آفرید

اما رسم اشک ریختن را نمی آموخت،

قلب حتی تابِ ده روز تپیدن را هم نمی آورد!



نادر ابراهیمی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٤ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اسم خود را حذف کردم از صف اهدای عضو

قلب عاشق ها که دیگر قابل پیوند نیست .....

علی صفری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٩ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وا فریادا از عشق ، وا فریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

ور نه من و عشق ، هر چه بادا بادا

 

ابوسعید ابوالخیر

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کاش تا دل میگرفت و میشکست

دوست می آمد کنارش می نشست!

کاش میشد روی هر رنگین کمان

می نوشتم "مهربان "با من بمان!!!

کاش می شد قلب ها آباد بود

کینه و غم ها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم باران هم آغوشی نداشت

کاش می شد کاش های زندگی

تا شود در پشت قاب بندگی

کاش میشد کاش ها مهمان شوند

درمیان غصه ها پنهان شوند

کاش می شد آسمان غمگین نبود

رد پای کینه ها رنگین نبود



شعر از نیما یوشیج

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢٤ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خــــاطــــرت باشـــــــد کســــی را خواستــی مجنــــون کنــــی

زخـــــم قــــدری بــــر دلــش بگـــــذار، مـــــرهم بیشتـــــر

 

محمد حسین ملکیان

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٩ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تا زمانی که به عشق نرسیم نارسیم!!!

علی نوشادی شبستری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٧ | ٧:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

برای عشق

وقت اندکی ، بگذار

فقط یکبار




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۳۱ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آسانتر ...

نگاهم کن ...!

دلم ...

تا " عشق " ...

بیشتر نخوانده است ...!!

 

عباس رزاقی

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍ

ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ!

ﻣﺜﻼ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ می گوﯾﻨﺪ:

ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪﻡ

ﯾﺎ ﺩﯾﮕﺮﯼ می گوﯾﺪ:

ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ

ﯾﺎ ﭼﻪ می داﻧﻢ ﻫﺮﭼﻪ!

ﺍﺻﻼ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭد!

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ می پرﺳﺪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ؟

ﺑﺎﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ

ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ:

ﭼﻮﻥ «ﺩﻭﺳﺘﺶ دارم»

 


 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۳ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند،

روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود .

استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ،

مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت

استاد دوباره سوال خود را پرسید

و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت،

و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند

و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد .

لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت.

بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت

که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت:دیوانه

مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی

لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .

استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت

لیلی نه کر بود و نه لال ،

از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ،

اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ،

من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم

اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی .

مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی!

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٤ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()


کسی را دوست بدار که "دوستت دارد",

حتی اگر غلام درگاهت باشد؛

و دست بکش از دوست داشتن کسی که "دوستت ندارد",

حتی اگر سلطان قلبت باشد...

فراموش نکن که "زمان" آدم وفادار رو مشخص می کنه نه "زبان"....

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست، اما برای ماهی زندگیست...

برای کسی که دوستت دارد "زندگی" باش نه "تفریح"

 

دکتر الهی قمشه ای

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۱ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شک ندارم مادرم فهمیده من » میخواهمت « ...

سجده های آخرش ، اینروزها طولانی است ...

 

عباس رزاقی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دیگر

نه یاس‌های آویزان دیوار همسایه

مدهوشم می‌کند

نه هیچ آواز عاشقانه‌ی دوری

بی‌قرارم

بی‌تو

آن سوی پنجره

برفی سنگین می‌بارد

این سوی پنجره باران...


عبدالحمید ضیایی

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم

راه رود جاری احساسمان را سد کنیم

عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب

پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم

دل به دریا می‌زنم من... دل به دریا می‌زنی؟

تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم

پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم

می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن

باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم

زندگی جاریست؛ بسم الله... از آغاز راه...

نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم

آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد

پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم...

رضا احسان پور 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بچه که بودم فکر میکردم

پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند

تمام که بشوند ،برشان میگردانی جلو  ،از نو شروع می شوند

بعدها فهمیدم پدرها و مادرها مثل مداد رنگی هستند

دنیایت را رنگ می کنند ،خودشان ولی آب می روند

نقاشی هایت را که کشیدی،  یک روز تمام می شوند....

کاش زودتر کسی راستش را به من گفته بود

پدرها و مادرها مثل قند می مانند

چای زندگیت را که شیرین بکنند خودشان تمام می شوند!!!

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٧ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

جایی دری هست،

روزی آن را خواهی یافت

وقتی که دیگر به دنبالش نیستی...

روزی رویاهایت تحقق پیدا میکنند

و ترا غافلگیر میکنند.....

به امید آنروز

 




تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٥ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

اگر همراه با هر دعایی که میکردم،

قدمی بر میداشتم..

اکنون کنار خدا ایستاده بودم





تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٠ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٥ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفته بودی : ...

" پاییز " ...

که ...

بیایید ...

به سراغ " رویاهایم " می آیی..

تا " دلت " ...

را ...

پیشکش " عاشقانه هایم " کنی.

من ...!

" عاشقانه هایم " ...

را ...

سرودم ...

ببین ...

" تو " نیامدی ...!!!


عباس رزاقی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۳٠ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۳٠ | ۳:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﯾﻨﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﻨﺪﺳﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﻧﻘﻄﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺣﻮﻝ ﻣﺤﻮﺭ ﻧﻘﻄه ﻗﻠﺐ ﻣﯿﮕﺮﺩﺩ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﺳﻘﻮﻁ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﯼ ﻗﻠﺐ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﭘﺎﮎﺗﺮﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻠﻮﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﻨﺼﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﻣﯿﺴﻮﺯﺩ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺪﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﯿﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺳﯿﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻗﻠﺐ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻫﻦ ﺭﺑﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﻧﺸﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ : ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻥ ﺗﻮﺻﯿﻔﺶ ﮐﺮﺩ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻭﺭﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮﭘﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﻭﺕ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻠﻤﻪﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺿﯽ ﻭ ﻣﻀﺎﺭﻉ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺯﯾﺴﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﮑﺮﻭﺑﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﭼﺸﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ

از معلم .....

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٥ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نمی دونم  این چند خط زیبا رو کی گفته؟

اما ، خیلی دلنشینه و حرف دل خیلی ها  :

بعضی آدم ها را نمی شود داشت ،

فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت !

بعضی آدمها اصلا برای این نیستند که برای تو باشندیا توبرای آنها !

اصلا به آخرش فکر نمی کنی ، آنها برای اینند که دوستشان بداری

آنهم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق ،

یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست …

این آدم ها حتی وقتی که دیگر هم نیستند  ،

در کنج دلت تا ابد یک جور خاص دوست داشتنی هستند .

مثل تو



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٥ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۸ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست


به زلیخا بنویسید نیاید بازار

این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست


حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک

حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست


چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش

بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست


با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقوئی کند

ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست


عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا

عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست



حامد عسگری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۱ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

و به انگشت، نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه‌ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را دریابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی به خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۸ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است

سعید بیابانکی



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٤ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ