من مدتی ست ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزّلم

چیزی به جز ترانه ندارم برای تو

جان من است و جان تو، امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد «دوست دارمت» اعداد عاجزند

اصلاً نمی شود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهی ام تو آب، تو ماهی من آفتاب

یاری برای من تو و یارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو


مهدی فرجی

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم

راه رود جاری احساسمان را سد کنیم

عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب

پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم

دل به دریا می‌زنم من... دل به دریا می‌زنی؟

تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم

پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم

می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن

باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم

زندگی جاریست؛ بسم الله... از آغاز راه...

نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم

آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد

پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم...

رضا احسان پور 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تشنه را عطش نمی کُشَد ، فکر آب می کُشَد مرا

جمعه های سرد و بی طلوع ، این سراب می کشد مرا

بس که ندبه خوانده نای من ، صبح خسته از صدای من

بس که چشم باز مانده ام ، حرف خواب می کشد مرا

عاشقّی و قطره ای چو من ، آن هم عشقِ روی مهر و ماه

من کجا و عشق او کجا ، آفتاب می کشد مرا

هر گناه و هر خطای من ، ثبت شد میان این کتاب

چون شنیده ام که خوانده ای ، این کتاب می کشد مرا

هر قنوت و هر دعای عهد ، خالصانه محض روی تو

گوئیا حساب کرده ای ! این حساب می کشد مرا

وعده های دادۀ تو را ، جمعه جمعه ثبت کرده ام

از ثواب منتظر نگو ، این ثواب می کشد مرا ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای آرزوی من، زکجا باز جویمت

تا همچو نی نوازم و چون گل ببویمت



تا بنگری چه می کشم از دوری ات دمی

بگذار پا به دیده ی من تا بگویمت



در خون خویش غوطه ورم تا به کوی تو

تا چون قلم طریق محبت بپویمت



گفتی که منتهای امید تو چیست؟ آه

ای منتهای آرزوی من، چه گویمت؟



از هرچه هست در همه عالم تو را گزید

خاطر، اگر که از همه عالم بجویمت



در چشم من یکی ز ره مردمی در آی

تا گرد ره به اشک ز دامن بشویمت


مهرداد اوستا

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٧ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

        باری امید خویش به دلداری ام فرست

                     دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

 

هوشنگ ابتهاج

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٥ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره ، حوصله ها را

......


یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

 

محمد علی بهمنی

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٤ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست

دل به یک لحظه کوتاه به هم میریزد



فاضل نظری

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٢ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من از تو جز تو چیز ِدیگری هرگز نمیخواهم

تراشیـــــده برلیان پیکری هرگز نمیخواهم

اگر آغوش ِ تو یعنی قفس، من قول خواهم داد

که دیگر تا ابد بال و پری هرگــــز نمیخواهم

شبـــم توفانی ِ امواج ِ مویت حضرت ِ دریا!

مرا غرق ِ خودت کن بندری هرگز نمیخواهم

به حتا برکه ای هم راضی ام مهتاب ِ من باشی

تو را میخاهم و نیلوفـــــری هرگز نمیخواهم

مرا غارت کن از طرز ِ نگاهت در شبی/خونی

بجز چشمان ِ تو غارتگـــری هرگز نمیخواهم

دمـــــار از روزگــــارم دربیاور هرچه میخواهی

منم تسلیم ِ عشقت، سنگری هرگز نمیخواهم

لبت را بر لبم آتش بزن هفتــــــــاد پشتم را

نه تنها دود/مان، خاکستری هرگز نمیخواهم

جهان را با فقط یک گوشه ی ِ اخم تو میگیرم

که غیر از سایه ات تاج ِ سری هرگز نمیخواهم

در آغوش ِ تو تا بعد از قیــــــــامت نیز میخوابم

که من محشرتر از تو محشری هرگز نمیخواهم

به خوابم آمدی با شوق بوسیــــدی مرا گفتی:

من از "شهراد" ِ خود، عاشق تری هرگز نمیخواهم

 

شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٧ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟


هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی» ، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

 

فاضل نظری



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٩ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را


خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را


فاضل نظری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٠ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه
یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه

بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِ حوای ِ بهشت
من کنارت، غبطه بر آدم بیاید، وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید، وای نه

کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید، وای نه...

 

 شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد

تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها

خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد . . .

 

 

چه سینه سوز آب ها ،که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب ، اسیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای ، نه ذوق شاعرانه ای

قرار عاشقانه ام ، شتاب در شتاب شد

نه فرصت شکایتی ، نه قصه و حکایتی

تمام جلوه های جان ، چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر

نیامده به خود دگر ،که دوری شباب شد



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۸ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی      نامه ای خیس به دستم برسانی بروی


در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود        قصدت این بود از اول که نمانی بروی


خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی           شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی


جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی         تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی


بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟            دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟


جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود       خواستی عین قضات همه/دانی بروی


چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!            باید این گونه نگاهی بچکانی بروی


باشد این جان من این تو، بکُشم راحت باش        ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی


شهراد میدری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۸ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من خریدار نگاه خسته ات هستم هنوز

با همان شوریدگی دیوانه ات هستم هنوز

 

شمع گرم لحظه هایم خاطرات سبز توست

نازنین لیلای من ! پروانه ات هستم هنوز

 

ای چراغ روشن شبهای تار زندگی

من صدای غربت کاشانه ات هستم هنوز

 

دستهایت بستر بی انتهای سادگی است

خوب میدانی چرا دلداده ات هستم هنوز

 

با قدمهای صبورت عشق را اندازه کن

من وفادار تو و پیمانه ات هستم هنوز

 

بارها گفتم مرا با عشق محرم کن دمی

آشنای خنده ی رندانه ات هستم هنوز ...

 

در کلاس زندگی با من مدارا کرده ای

من گدای طاقت جانانه ات هستم هنوز

 

کاش آن روز جدایی دیر می آمد دمی

من اسیر ماتم دزدانه ات هستم هنوز ..

 

زهرا اخوان طاهری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٥ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

شاعری محو تماشای کسی هست که نیست

در خیالم وسط شعر کسی هست که هست

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه در کوچه به دستان تو عادت میکرد

شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست

مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط

خستگی های من و چای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

احسان کمال

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟

نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست؟


برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ابری

ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟


خوش و بش کرده ای با سایه ی دیوار وقتی که

دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری

نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

حواس آسمانت پرت روی شیشه های مه

سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

 

شب سرد زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند

به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست؟

 

تصور کن برای عیدهـای رفته دلتنگی

به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست

 

شبیـه ماهی قرمز به روی آب می مانی

که سین ات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست

 

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله

اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست

 

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای آن

الا یا ایها الحال کسی باشد که دیگر نیست

 

رسیدن سهم سیب آرزوهایت نخواهد شد

اگر خوشبختی ات کال کسی باشد که دیگر نیست

 

شهراد میدری



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٦ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست


به زلیخا بنویسید نیاید بازار

این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست


حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک

حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست


چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش

بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست


با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقوئی کند

ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست


عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا

عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست



حامد عسگری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۱ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی


شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی


شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی


از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت

از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی


نام تو را می کند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی


بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

بیچاره تر ، شیری که صید چشم آهویی


اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی


آئینه خیلی هم نباید راستگو باشد

من مایه رنج تو هستم، راست می گویی ...


فاضل نظری 




تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٥ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سیمین بهبهانی هم پر کشید و رفت

یاد

شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود

میل تو گرم، در دل بی تاب می دود

در پرده ی نهان ِ دلم جای می کنی

گویی به چشم خسته تنی خواب می دود

می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش

چون شبنمی که بر گل شاداب می دود

می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام

چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود

وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم

آن گونه می دود که می ناب می دود

بر دامنم ز مهر بنهْ سر، که عیب نیست

خورشید هم به دامن مرداب می دود

وزگفتگوی خلق مخور غم، که گاهگاه

ابر سیه به چهره ی مهتاب می دود.



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۸ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی

چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی

چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر

گمان برم که غم‌انگیز ماه و سال منی

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام

لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی


به یاد بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی ، یادت همواره گرامی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۸ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

 

سمت چشمان تو یک پنجره باشد کافیست

چشم من خیره به آن منظره باشد کافیست

تو به من خیره شوی، من به تبسم هایت

خنده بر روی لبت یکسره باشد کافیست

فاصله دفتر تقدیر مرا پُر کردست

سهم من چند ورق خاطره باشد کافیست

گریه خوبست ولی فکر غرورم هستی؟

بغض دل پشت همین حنجره باشد کافیست

گفتی از فاصله ها خسته شدی درد بس است

خواستی بسته شود پنجره؟

باشد....کافیست

                                             حمید رضا دولتی (معراج )

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٧ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویش تر

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیش تر

 

 

قیصر امین پور

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٩ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ