گاهی میان خلوت جمع

یا در انزوای خویش

موسیقی نگاه تو را

گوش می‌کنم

وز شوق این محال

که دستم به دست توست

من جای راه رفتن

پرواز می‌کنم


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢۱ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

لذّت دنیا،

داشتنِ کسى ست

که دوست داشتن را بلد است؛

به همین سادگى ..! ""

این روزها

گفتن دوستت دارم!

آنقدر ساده است که میشود آنرا از هر رهگذری شنید!

اما فهمش...

یکی از سخت ترین کارهای دنیاست

سخت است اما زیبا!

زیباست

برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی

تا بفهمی و بفهمانی...

هر دوره گردی "لیلی" نیست...

هررهگذری"مجنون"...

و تو شریک زندگی هر کس نخواهی شد!

تا بفهمی و بفهمانی...

اگر کسی آمد و هم نشینت شد

در چشمانش باید

رد آسمان، رد خدا باشد

و باید برایش

از"من" گذشت

تا به

"ما" رسید......


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/٢٥ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ای عشق به جز تو همدمی دارم؟ نه

یا جز غم تو ، دگرغمی دارم ؟ نه


با این همه زخم های کاری که زدی

غیر از مهرتو مرهمی دارم؟ نه


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/۱٩ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من امیدی را در خود،


بارور ساخته ام


تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام،


مثل تابیدن مهری در دل،


مثل جوشیدن شعری از جان،


مثل بالیدن عطری در گل،


جریان خواهم یافت،


راه خواهم افتاد،


باز از ریشه به برگ،


باز از "بود" به "هست"...


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٥ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم

که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی


نه سراغ من گرفتی ، نه سخن به نامه گفتی

به همان بهانه ای که، نشنیده ای ندائی


من به چشم مانده در راه ،به دلی لبالب از«آه»

دیده ام که ره رسیده به تقاطع دوراهی


غصه ی دوباره ی من ، قلب پاره پاره ی من

مانده در حسرت رویت ،به سلامی ونگاهی


این شکسته قلب عاشق ،خون به سینه چون شقایق

زغمت چنان شکسته که نباشدش دوائی


شب بی ترانه ی من ، اشک عاشقانه ی من

میرود زغصه دل ، تا به درگه خدائی


توبرو که قلب شیدا ، گرچه جان سپرده درجا

سر نهد به دامن غم ، در فغان این جدائی...



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٤ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

از گل فروشی ، لاله رخی، لاله می خرید

می گفت: بی تبسم گل، خانه بی صفاست


گفتم: صفای خانه کفایت نمیکند

باید صفای روح یابی ،که کیمیاست


خوب است ای کسی که به گلزار زندگی

روی تو همچو لاله، صفابخش و دلرباست

 

روح تو نیز چون رخ تو با صفا بود

تا بنگری که خانه تو خانه خداست



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱۱ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دوستت دارم  را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است.

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست،

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!

 در دل مردم عالم  به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید.

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

« دوستم داری » را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

 

فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱۱ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هر چه زیبایی و خوبی که دلم تشنه اوست

مثل گل, صحبت دوست

مثل پرواز, کبوتر

می و موسیقی و مهتاب و کتاب

کوه, دریا, جنگل, یاس, سحر

این همه یک سو, یک سوی دگر

چهره همچو گل تازه تو !

دوست دارم همه عالم را لیک

هیچ کس را نه به اندازه تو !


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفت دانایی که گرگی خیره‌سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاریست پیکاری ستُرگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگِ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می‌شود انسان پاک

و آن که از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست!

و آن که با گرگش مُدارا می‌کُند

خُلق و خوی گرگ پیدا می‌کُند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگِ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

این‌که انسان هست این‌سان دردمند

گرگ‌ها فرمانروایی می‌کُنند،

و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند

گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟ . . .



زنده یاد «فریــدون مشیری»

 

دانلود شعر زیبای گرگ

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٥ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من بر آنم که درین دنیا

خوب بودن ،به خدا

سهل ترین کارست

و نمی دانم

که چرا انسان

تا این حد

با خوبی

بیگانه است...

و همین درد مرا سخت می آزارد


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٢ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بوی باران ،بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگــار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتــاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب

ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 فریدون مشیری

میگن عیدی از بزرگتره

اینم تصنیف زیبای بوی باران با صدای استاد شجریان

دانلودکنید

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هوا هوای بهار است و باده باده ء ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی ، پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ، ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ، ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ما ، ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم ازین جهان خراب



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وه چه نیروی شگفت انگیزی است،

دست هایی که به هم پیوسته است!

به یقین، هر که به هر جای، درآید از پای

دست هایش بسته است!


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گاهی میان مردم

در ازدحام شهر،

غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم ...



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٩ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب من و چشم تو می گوید به من : آری



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

و به انگشت، نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه‌ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را دریابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی به خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۸ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ