گفت دانایی که گرگی خیره‌سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاریست پیکاری ستُرگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگِ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می‌شود انسان پاک

و آن که از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست!

و آن که با گرگش مُدارا می‌کُند

خُلق و خوی گرگ پیدا می‌کُند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگِ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

این‌که انسان هست این‌سان دردمند

گرگ‌ها فرمانروایی می‌کُنند،

و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند

گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟ . . .



زنده یاد «فریــدون مشیری»

 

دانلود شعر زیبای گرگ

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٥ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من بر آنم که درین دنیا

خوب بودن ،به خدا

سهل ترین کارست

و نمی دانم

که چرا انسان

تا این حد

با خوبی

بیگانه است...

و همین درد مرا سخت می آزارد


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٢ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بوی باران ،بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگــار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتــاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب

ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 فریدون مشیری

میگن عیدی از بزرگتره

اینم تصنیف زیبای بوی باران با صدای استاد شجریان

دانلودکنید

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

هوا هوای بهار است و باده باده ء ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی ، پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ، ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ، ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ما ، ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم ازین جهان خراب



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

وه چه نیروی شگفت انگیزی است،

دست هایی که به هم پیوسته است!

به یقین، هر که به هر جای، درآید از پای

دست هایش بسته است!


فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گاهی میان مردم

در ازدحام شهر،

غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم ...



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٩ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب من و چشم تو می گوید به من : آری



فریدون مشیری

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

و به انگشت، نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه‌ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را دریابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی به خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم


فریدون مشیری



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۸ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ