از آن زمان که زهجر تو دربه در شده ام

نبوده ای که ببینی شکسته تر شده ام


قدی خمیده و مویی سفید و رویی زرد

دگر نمانده شکوهی و مختصر شده ام


تویی بهار دل انگیزِ تاج گُل بر سر

منم خزان زده باغی که بی ثمر شده ام


از آن زمان که میان تو و دلم جنگ است

برای نیزه ی غم های تو سپر شده ام


تمام حرف دلم را زدیده ام برخوان

که با ندیدن روی تو خون جگر شده ام


ندارم از تو گلایه که تحفه ی عشق است

اگر هلال غریب شب و سحر شده ام


تمام هستی من کوله ای و بر دوشم

برای هستی گمگشته در سفر شده ام


دوباره ابر غم است و غروب دلتنگی

دوباره بی تو اسیر شبی دگر شده ام

 

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢٥ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()


وای اگر رفتن تو غیبت کبرا بشود

و غمت تا به ابد در دل من جا بشود


قلمم رخت عزا پوشد و هر بیت غزل

بی تو چون مثنوی غرق تمنا بشود


من شوم عاشق دیوانه و تو پرده نشین

سرنوشت من وتو وامق و عذرا بشود


وقت تحویل به آخر نرسد سال قدیم

پای نوروز پُر از تاول یلدا بشود


دولت باد خزان آیدو غوغای کلاغ

در دل باغ طرب معرکه بر پا بشود


انتظار آید و گیرد زدلم نور امید

نوبت موی سفید آید و قد تا بشود


آن زمان دست بشویم زهمه هستی خویش

تا که این واقعه افسانه به دنیا بشود



مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/۱۸ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

باز است درِخانه که شاید خبر آید

برظلمت یلدای جدایی سحر آید

در رقص شود شعله و هی پای بکوبد

خاموشی اسپند در آتش به سرآید

از راه رسد قاصدکی باخبری خوش

باران بزند پنجره با چشم تَرآید

از پیله برون آید و بالی بزند عشق

غم با همه سرزندگیش محتضر آید

تا رنج سفر مانع دیدار نگردد

ره بر سر مِهر آمده و مختصر آید

ناگاه بروید زدل خاک بسی گل

کنعانی سرگشته زراه سفرآید

خوشبوی شود کوچه و سرمست حضورش

هم شال سیه از تنِ خانه به در آید

آنگاه زمین چرخد ومن گِرد مدارش

نفرین حسودان فلک بی اثرآید

 

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٧ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دانی که چرا به سینه بلوا شده است؟

بر کرب و بلا عاشق و رسوا شده است؟


روزی که گشوده شد دو چشمم به جهان

آوای خوشی به گوش نجوا شده است


هم ناف بریده گشته با نام حسین

هم تربت او به کام حلوا شده است

 

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٥/۸/٢٩ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بگذار فقط از غم دوری بنویسم

از کاسه ی لبریز صبوری بنویسم


آتش شد و افتاد به جانم غم عشقت

بگذار از این هجرت زوری بنویسم


پیوند عجیبی ست میان من و چشمت

خواهم که از این دشمن صوری بنویسم


از چشم به راهی که غمی سخت بزرگ است

از حسرت یک جمله حضوری بنویسم


پهلوی مرا خنجرغم کارگر افتاد

خواهم که زدرمان ضروری بنویسم


خورشیدی و من ذره و این فاصله هارا

بگذارچو صد ساله ی نوری بنویسم


غیرت نگذارد که زحُسن تو بگویم

یا از شب گیسوی تو حوری بنویسم


تاموج رقیبم نشود تشنه ی ماهت

از چشم بد و خواهش کوری بنویسم


دستم چمدانی و به پایم همه تاول

بر خار رهت کاش عبوری بنویسم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۸/٢۱ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مستی از خاطر پیمانه ی می خواهد رفت

آبرو یک شبه از گندم ری خواهد رفت

ذوالجناح آمده ،گو باز رود چونکه حسین

تا به کوفه به سر مرکب نی خواهد رفت


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/٢٤ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

نام تو بر لبم افتاد عجب غوغا شد

گونه ها ساحل و چشمان ترم دریا شد


به بغل آمده زانو و به نفرین غمت

سر سودا زده برقبله ی زانو تا شد


سینه ابری شد از آه گلوگیر فراق

آتشی سرزد و هنگامه ی غم بر پا شد


به شماره نفس افتاد و به لرزیدن دست

راز دلدادگیم بار دگر افشا شد


راه پیمود خودش را به هوا خواهی تو

آنقدر رفت که در حادثه نا پیدا شد


هم فلک آمده با دامنی از سنگ بلا

بر رُخ شیشه ی احساس تَرک پیدا شد


تازه گشته ست مرا داغ تو و پیش نظر

پرده ی رفتن تو بار دگر اجرا شد


ساده می آید و سخت است تب عشق دریغ

همچو روزیست که یکباره شب یلدا شد


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/٤ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دلداه و بی پناه بودن هنر است

مجنونی و سربه راه بودن هنراست


با حلقه ی فرزین و رُخ و کیش مدام

در صفحه ی دل چو شاه بودن هنر است


در خلوت عاشقانه با غمزه ی دوست

آشفته وبی گناه بودن هنر است


با خیل رخ وقامت و مژگان سیه

در معرکه بی سپاه بودن هنر است


در پیچ و خَم کوچه ای از جنس خسوف

در حسرت روی ماه بودن هنر است


وقتی که به جنگ توست دوار فلک

بی شکوه درون چاه بودن هنر است


در دست اگرچه جامی از باده ی ناب

بر لب عطشی زآه بودن هنر است


وقتی که تمام چشم ها خیره به توست

دلبسته به یک نگاه بودن هنر است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٦/۱٢ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

پُرم از غصه و زخمی نگاهم چه کنم

شاخه ای سوخته با حسرت و آهم چه کنم



به تنم جامه ی خاکستر اگر هست چه سود

زیر این نقره ی پوسیده سیاهم چه کنم



مدعی بودم و در صفحه ی شطرنج فلک

شاه درمانده و بی تاج و سپاهم چه کنم



کاروانی همه حُسن تو وسرگرم عبور

غربت یوسف درمانده به چاهم چه کنم



عاشقی راه مبرا شدن از بند خطاست

دل رها گشته و لبریز گناهم چه کنم



تا به کی بند سرِزلف و عسلخانه ی چشم

برکه ای لِه شده با چکمه ی ماهم چه کنم



ابر عشق آمد و چتر از سر من باز گرفت

آری ای عشق تو یی پشت و پناهم چه کنم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٢ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
تا نفس هست من از عشق تو دَم خواهم زد

بی تو برهستی خود مُهر عدم خواهم زد


چون قناری زتب هجر توهرشام و سحر

بال حسرت به سرو ناله زغم خواهم زد


گرکند قصد ستم با دل من پیر فلک

با تو آتش به سراپای ستم خواهم زد


آنقدر از مِی حُسن تو به وجد آمده ام

که شرر بر دل پیمانه ی جَم خواهم زد


گرچه هر پیچ و خَم راه وصال تو بلاست

با سر و دل به هوای تو قدم خواهم زد


تا اشارت شود از سمت ضریح نگه ت

پنجه بر حلقه ی فولاد حَرم خواهم زد


تار زلف تو و چنگ من و سرمستی جام

توبه بشکسته و هم قید قسم خواهم زد


کوه عشقند اگروامق و مجنون و کسان

قله خواهم شد و این رتبه بهم خواهم زد
مرتضی برخورداری
 
 
 


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱۳ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

تقوای عاشقانه غم عشق خوردن است

برآستان حضرت دل سر سپردن است



از قید خودرهیدن وبا تارزلف دوست

دائم گلوی عقل پریشان فشردن است



با پای مانده در ره وبا روزه ی سکوت

در غربتی دقایق هجران شمردن است



چون هیزمی به آتش وچون قایقی به موج

جان را به کام حادثه با میل بردن است



تقوای عاشقانه به غیرازخلوص نیست

رخساردل زکین ودورنگی ستردن است



با خون وضوکنی و بمیری به تیرعشق

آری حیات تازه در این گونه مردن است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٧ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دل می رود از دست به شوق طلب عشق

سر پا شده در وادی پُر تاب و تب عشق


چون عاشق سرگشته دویده ست به هر سو

گه سوی بخارای رُخ و گه حلب عشق


گویند که از میوه ی ممنوعه چشیده ست

کاین گونه فتاده ست به دام غضب عشق


این مشکل جان سخت کجا سهل نماید

براوج نخیل است همیشه رطب عشق


بی رنج میسر نشودگنج که باید

پایان برسد غربت یلدای شب عشق


باید که قدی خَم شود و دیده پُر از آب

این آیه نوشته ست به صدر کُتب عشق


هرگز نگشاید لب خود را به گلایه

عاشق به پریشانی و بزم و طرب عشق


مجنونی و بد نامی و انگشت نمایی

یک شعله ی خُرداست به ذات لهب عشق


با این همه هرگز نشود راهی مقصود

هرکس نخورد باده زجام ادب عشق

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢۸ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

کم کم این تاب و تب عشق زسر می افتد

قافله از ره و وادی زخطر می افتد


کوچه ی عشق که سرهای رقیبان بشکست

در غم بی کسی از شوق گذر می افتد


هم به تن جامه ی احرام کند زلف سیه

هم به افسون بتان رمی جمر می افتد


تکیه بر تخت زند عقل فراموش شده

دولت عشق به یک توطئه بر می افتد


خَم شود قامت و پاییز شود گونه ی سرخ

عقرب از دامن پُر مهر قمر می افتد


لشکر دل نشود یاغی چشمان سیه

که کلاه سر و شمشیر کمر می افتد


رسم ایام چنین است که بعد از گذری

ارث شیرین پدر سوی پسر می افتد


خالی ازرهرو عاشق نشود ساحت عشق

گرچه غم بردل و خونی به جگر می افتد

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٢ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گر تو را حس غریبی ست یقین از عشق است

به سرت شور عجیبی ست یقین از عشق است


خوف داری و رجا لشکر غم آمده است

در دلت جنگ صلیبی ست یقین از عشق است


رنگ رخساره زدردی ست که پنهان داری

گر تو را میل طبیبی ست یقین از عشق است



گوشه گیری و چنین حاضر غایب بودن

دل، پریشان حبیبی ست یقین از عشق است



همه جا ورد زبانی و به لبهات اگر

سخن از جور رقیبی ست یقین از عشق است

 


دیده یک سو رود وپای دلت سوی دگر

نه تورا صبر شکیبی ست یقین از عشق است



گاه محبوبی گه گاه گرفتار عذاب

هر فرازی و نشیبی ست یقین از عشق است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٠ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

با عشق تو انگار که علامه ی دهرم

دلداده ترین عاشق دیوانه ی شهرم


زیبایی ماهم که فتاده ست به برکه

سرزندگی پیچ و خَم ساده ی نهرم


با عشق تو آغازم و بر پیکره ی لب

لبخند پس از دوره ی طولانی قهرم

 

مشتاق ترازقطره ی بارانم و باعشق

سرخوش زهیاهوی پریشانی بحرم


بی عشق تو اما منم آن جرعه ی باده

چون قهوه ی قاجاریه هم خانه ی زهرم

 

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٤ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

عشق آمد و راه و چاه را یادم داد

در پیچ و خَم حادثه امدادم داد


گفتا زتبار کوهکن هایم و بس

شیرینی درد و شور فرهادم داد


وقتی که به دریای غمی نوح شدم

طوفان شد و در مهلکه بربادم داد


با زمزمه ی درس خود استاد جفا

دیوان پریشانی و بیدادم داد


شیطان زده ای همچو مغول آمد و رفت

بیغوله ای از خانه ی آبادم داد


برشانه خسته کوه غم گشت و نشست

با بغض گلو حسرت فریادم داد


رفتم که به عشرت پَر وبالی بزنم

درآبی بی کرانه صیادم داد


با این همه شادم به حضورش که هم او

با جور و جفای خویش بنیادم داد


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱٦ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

آمدی تا دل و دین را همه یکجا ببری

تُرک تازی کنی و عقل به یغما ببری


هر مسلمان که به سجاده تعظیم و دعاست

رهزنی کرده و دل سوی چلیپا ببری


خال هندو بنمایی و به صد ناز و ادا

یک شبه ملک سمرقند و بخارا ببری


آمدی تا که به چین و شکن زلف سیه

آبرو از شب طولانی یلدا ببری


هرزبانی سخن از حُسن تو می گوید و بس

گوی سبقت به گمانم که زلیلا ببری


این عجب نیست که با شور زلیخایی خویش

یوسف از تخت به زیر آری و رسوا ببری


چشمه ی آب حیاتی و گهی همچو سراب

آمدی تا که مرا تشنه به صحرا ببری


چون شکارم که به کام تو خریدار بلاست

خواهم این یونس دلخسته به دریا ببری


ای که با سنگ غمت شیشه ی احساس شکست

کاش می شد که مرا بهر مداوا ببری .....


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

مرا بسوزکه به عشقت خلیل خواهم شد

مرا بکُش که به حُسنت دلیل خواهم شد

به کوی تو خواهم که جان دهم هر دم

که با اجل به هوایت بخیل خواهم شد

بگو که در غم هجرت به کوچ برخیزم

قسم که یک تنه عمری چو ایل خواهم شد

کدام بادیه را به خون دل بروم

که بادیه پیمای بی بدیل خواهم شد

ذلیل عشق تو یعنی مقام رسوایی

به یک اشاره ی چشمت ذلیل خواهم شد

اگرچه تشنه کویری اسیر طوفانم

به هر کرشمه ی تو سلسبیل خواهم شد

به شوق شهد وصالت که خضر می جوید

به دست کوته خود برنخیل خواهم شد

مرا به چشم حقارت مبین که هر لحظه

اگرچه قطره ی خُردم چو نیل خواهم شد


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢٥ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

گفته بودی که به چشمان تو دعوت دارم

من به این وعده ی خرمن زده عادت دارم


قصه ی سنگ بزرگ است و حدیث نزدن

ور نه سر را هدف سنگ ارادت دارم


گرچه دانم نشود لیک به سر آمده ام

حرم چشم تورا میل زیارت دارم


بی گمان نهرعسل ریخته در دیده ی تو

که به زنبور عسل حس حسادت دارم


یا بهاری ست که در آینه چادر زده است

که چنین با نگه ت شوق وطراوت دارم


عاشقی معرکه ی تهمت و بد عهدی هاست

همچو نی ازغمِ عشقِ تو شکایت دارم


آنقدر پشت درَت دست تمنا زده ام

که به مهمانِ غمِ هجر تو شهرت دارم


گه برانی که میا ،وعده ی ما وقت دگر

گه بگویی که غمِ تیر ملامت دارم


تا خدا حق مرا از تو بگیرد هرشب

بر لب از مصحف دل شکوه تلاوت دارم


با من خسته ی محنت زده ثابت قدمی ست

تا ابد در قفست قصد اسارت دارم....


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٤ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

بی خبر می گذری معرکه پا می گیرد

دود این حادثه در چشم تو جا می گیرد



عطر گیسوی تو را باد چوبا خود ببرد

غنچه ها جامه دران ،شیخ عبا می گیرد



گیرم ای ماه که پنهان شده ای در دل ابر

موج دریاست که از نور بقا می گیرد



در دل آینه ها نقش تو ناپیدا نیست

آخر از حسن تو آیینه جلا می گیرد



برمدارتوبه گردش همه ی مردم شهر

که به یُمن قدمت شهر شفا می گیرد



آه از عشق که چون دام نهانی ست به دشت

هم به یک لحظه عجب مرغ رها می گیرد



ابتدا دانه و سرسبزی و آوای نسیم

انتها بال تورا تیر قضا می گیرد



گریه ی نیمه شبم را چو فلک می شنود

فارغ از حیله گری رنگ عزا می گیرد

 


کوهی از سنگ بلوری و تورا نیست جواب

با همه داد و فغان اوج صدا می گیرد



دل شکستن هنری نیست حذر کن که دمی

از غم سینه ی ما قلب خدا می گیرد

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۳ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

حق من نیست چنین پای دلم لنگ شود

راه دیدار تو با خون جگر رنگ شود


حق من نیست به وقت طرب و شور و نوا

ساز وصل تو به هر پرده بد آهنگ شود


باورم نیست که در مهلکه ی دلشدگان

عنبر زلف تو بیگانه ی این چنگ شود


رستم انگاشته ای درصف عشاق مرا

تا شغال غم تو در پی نیرنگ شود


توسلیمانی و من مور ضعیفم مپسند

بین دریای تو و قطره ی من جنگ شود


من که یوسف نیم ای عشق چرا خواسته ای

همچو خویشان من اینگونه دلت سنگ شود


کاروانی گذرد کاش براین چاه بلا

تا به اقبال تو مانی من ارژنگ شود


آنقدر خاطر عشق تو شریف است که دل

با همه جور وجفای تو هماهنگ شود


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٦ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

سر تا به قدم مست و پریشان بنویس

محنت زده ای چو پیرکنعان بنویس


بیژن شده ام ،زخمی و افسرده مرا

درمانده به چاه کین توران بنویس


افتاده ام از نفس،مرا قاصدکی

سرگشته و بی مقصد وحیران بنویس


یا گمشده طفلی به مصلای شلوغ

بی مادر و غرق آه و افغان بنویس


چون برگ تکیده ام به شلاق خزان

بی پرده مرا نحیف و لرزان بنویس


هم عاقل و دیوانه چو شیطان زدگان

اصلا تو مرا یکسره نادان بنویس


درمکتب عاشقان افتاده زپا

پیوسته مرابی سرو سامان بنویس


وقتی نرسد دست به خرمای نخیل

ای دوست مرا خدای حرمان بنویس


گویند که حاذق تر از او نیست طبیب

بیماری من را غم هجران بنویس


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٦ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

روزگاری سخت است

سخت و طاقت فرسا

گرچه با عشق نسیم، قاصدک می رقصد

آبشاری سرمست

شادمان می خواند

چشمه ای خنده به لب

ازخَم سنگ گران می گذرد

بلبلی راز دلش را به گُلی می گوید

لیک طاقت فرساست

روزگاری سخت است

گرچه در گیجی ابر

قطره هایی عاشق

ازلب پنجره ای بوسه ها می گیرند

ماه در برکه ی خویش سخن از عهد کُهن می راند

ودرختی همه شب تا به سحر

با شباویز غزل می خواند

لیک طاقت فرساست

روزگاری سخت است

این همه زیبایی

لحظه ایی تیره و تار پیش چشمان تو پَر می گیرند

آن زمانی که دلی زار و غمین

از دکانی پُر گوشت تکه ای پوست تقاضا دارد

تا شکم های یتیمانه شبی سیر شود

وبه فحاشی بی درد کسی سنگ صفت

پیش چشمان همه می شکند

یا شبی سرد و غمین

کودکی خسته زتاریکی شهر

میهمان گشته به پسمانده افتاده به خاک

خیره گشته ست به یک تکه ی نان

روزگاری سخت است

سخت و طاقت فرسا

و زمانی که شرافت،پاکی

ارزشی قدر هوس های ریالی دارد

این عجب نیست اگر می شنوی

تبری با ریشه

عهدو پیمان اخوت دارد

عده ای فکر فریبند و ریا

دست هایی همه کج

پای اندیشه فرو رفته به گرداب گناه

ومصیب شده مهمان دل رهگذران

کاش باران بزند و بشوردهمه ناپاکی را

که از آن پس

غم همسایه ملاک است نه خویش

حرص و ناپاکی ونیرنگ هلاک است نه خویش

کاش باران بزند

کاش باران بزند

مرتضی برخورداری

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱۳ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

شده یکبار مرا با دل خود یار کنی

گرچه سنگ است ولی باز تو اصرار کنی


دیده ابری ست که درهجرتو باران دارد

شده با ابر خود این زمزمه تکرارکنی


شده یکبار نگویی که موازی باشیم

نقطه ایی آخر خط،صحبت پرگار کنی


شده هنگام غروبی که پراز ناکامی ست

تا که آرام شوم صحبت دیدار کنی


شده یکبار گرفتار وفا باشی و عهد

با رقیبم سخن از فتنه و آزار کنی


شده مهتاب شبی وقت غزلخوانی ماه

همه را جز من محنت زده انکار کنی


شده یکبار قدم را به بیابان بنهی

همدلی باغم مجنون گرفتار کنی


هنری نیست که فارغ بنشینی وبه ناز

روز و شب خون به دل عاشق بیمار کنی


این همه کار نه ازعهده ی تو ساخته نیست

دین و آیین تو این است دل افگار کنی

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٦ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

در هجر تو عمریست مرا موی سپید است

گویند که پایان سیه روز امید است


ای کاش که این قاعده را غم بپذیرد

دیریست که دل تشنه ی یک لحظه نوید است


قلبی که تپیده ست به دیدار تو هر دم

قفلی ست که در حسرت یک لحظه کلید است


آن سرو که در باغ به صد عشوه خرامید

در دام خزان مانده و بازیچه ی بید است


خم گشته مرا قامت و گویند به طعنه

این نخل نشسته به لب جوی رشید است


هرگز نشناسند مرا کهنه رفیقان

گویند که این چهره ی غم دیده جدید است


یک روز اگر آتش این سینه بخوابد

رقصان شوم آنروز مرا عید سعید است


دیشب زده ام فال به فنجان شکسته

با کینه نوشته است که دیدار بعید است


هر شب به هوای تو قدم می زند این ماه

بر خاک رخ کوچه که با نام شهید است


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

درخم کوچه ای از فصل قدیم

خانه ایست کاهگلی

همه ی خانه پراز خاطره و

به دل گنجه ی آن

اثری هست زعشق

اثر از حس بلور

حس جاری شدن از بال نسیم

قاب عکسی زبهار

شیر مردی زدلیران نبرد

مردی از ساحل عشق

روزگاری این جا

هم صدای مادر

قصه می گفت زعشق

تا که مادر می گفت «چای هم آماده ست»

خنده می زد چو گل یاس سفید

وسر آغاز گپی مستانه

آری آن روز گذشت

و جوان رفت و دگر باز نگشت

و چه غمگین امروز

اثری نیست زآن شیر جوان

همه مرغان مهاجر با عشق

پرکشیدند به پاییزو بهار

آری آن روز گذشت

دیگر از خنده ی مادر اثری نیست و او

آرزویی دارد

استکانی پر چای

وگپی مستانه


مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٩ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

دیوانه دلم سنگ به تو عین ثواب است

امید به هشیاری تو نقش برآب است


در کوچه و بازار چنان شهره ی خلقی

نامت همه جا پرسش وهم ختم جواب است


هرلحظه حضور تو چوآهی ست شرر خیز

دردی که قدم های تو لبریز عذاب است


با توست غم بی کسی وحسرت جانکاه

ای دشمن هر دوست چه آیین صواب است


مجنون زتو آموخت غم دربه دری را

کاین گونه به هر وادیه در بند سراب است


ای کاش طبیبی برسد حاذق و عاشق

احوال عمومی دلم سخت خراب است


گه کوه گرفتار غرورست و گهی کاه

گه زهر هلاهل شده گه باده ی ناب است


گفتم که چو دریاست به درگاه تو آرم

آنجا که دل مدعیان در تب و تاب است


امواج حضور تو چو برخاست بلم گفت

این دل به سراپرده ی عاشق حباب است

 

شعری زیبا از مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱٢ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()

ذلت نپذیریم وبه آن تن ندهیم                حتی وجبی زخاک میهن ندهیم

اندیشه ی باطلی ست ترفند نفوذ         ما فرصت سرکشی به دشمن ندهیم

 

مرتضی برخورداری

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٦ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پـــــــــــو یا | نظرات ()
  • فروش بک لینک
  • قالب وبلاگ