قفل قدیمی

ای بی تو حیات ها فسرده
وی بی تو سماع مرده مرده

ما بر در عشق حلقه کوبان

تو قفل زده کلید برده

هر آتش زنده از دم توست

رحم آر بر این دم شمرده

خامیم بیا بسوز ما را

در آتش عشق همچو خرده

چون موسی شیر کس نگیریم

با شیر توایم خوی کرده

در پرده مباش ای چو دیده

خوش نیست به پیش دیده پرده

کم گوی ز عشق و عشق می خور

گفتن نبود چنانک خورده

/ 6 نظر / 17 بازدید
همسفر جاده دلتنگی

شیطان و شیطنت دو شبیهِ همیشه اند اما-نه - شیطنت که خطابش رجیم نیست «محمدعلی بهمنی»

همسفر جاده دلتنگی

عشق است و شور شیطنتِ شاعرانه اش دیوانه شو! که عقل در این حد فهیم نیست «محمدعلی بهمنی»

همسفر جاده دلتنگی

بعد از تو به دستان کسی وا شدنی نیست ... باید که به دندان بسپارم گره ها را «عمران میری»

همسفر جاده دلتنگی

مضمون که تو باشی شعرا، خانه نشینند شعری که تو را وصف کند، غیر مجاز است «مهدی نور قربانی»

همسفر جاده دلتنگی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی «حافظ»