ترک تمنا

عمر زاهد همه طى شد

" به تمناى بهشت "

او ندانست که در

" ترک تمناست"

بهشت

این چه حرفیست که در  "عالم بالاست بهشت"

هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت....

دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت



صائب تبریزی

 

/ 19 نظر / 80 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفتاب

دیروز دوساعت برقمون قطع شد گوشیمم شارژ نداشت. . . . . . تو این دوساعت چیزای زیادی فهمیدم فهمیدم یه هفتس داریم خونه رو نقاشی میکنیم بابام چهار ماهه بازنشسته شد خواهر کوچیکم نامزد کرده و جالبتر اینکه یه داداش دوساله دارم که اسمشو رامین گذاشتن !!!

آفتاب

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

آفتاب

ياد ِ آن روزي که ما هم "آب بابا" داشتيم دفتر ِ خط خورده ي ِ مشق ِ الفبا داشتيم کفشهايي وصله دار و کوچک و شايد گِلي يک دل اما بي نهايت مثل ِ دريا داشتيم صبح ميشد عطر ِ نان ِ تازه و چاي و پنير سفره اي هرچند ساده.. دلخوشي ها داشتيم زندگي يک ده ريالي بود در دست ِ پدر پول ِ توجيبي که نه، انگار دنيا داشتيم بوسه ي پُر مهر مادر وقت ِ رفتن هايمان راه ِ خانه تا دبستان شور و غوغا داشتيم نم نم ِ باران که ميشد مثل ِ گنجشکان ِ خيس از پي ِ هم مي دويديم و تماشا داشتيم برگ بود و خش خش و باباي ِ پير ِ مدرسه باز هم پاييز ِ رنگارنگ و زيبا داشتيم زنگ بود و صبحگاه و صف گرفتن هايمان ناظم و يک خط کش و دلواپسي ها داشتيم باز هم بوي ِ گچ و تخته سياه و نيمکت تا معلم تو ميامد شوق ِ برپا داشتيم شور حاضر، شوق حاضر، عشق حاضر، غم؟ نبود باز حاضر غايبي دستي به بالا داشتيم درمياورديم دفترهايمان از توي ِ کيف مشق ِ شب هايي پُر از تصميم ِ کبرا داشتيم ريزش ِ کوه و قطار و ريز علي ِ مهربان آتش ِ پيراهنش در سوز ِ سرما داشتيم مُهرهاي آفرين صد آفرين يادش بخير دفتري از بيست هاي ِ زنگ ِ املا داشتيم باز نقاشي و يک جعبه مداد ِ رنگ رنگ خانه اي با د

آفتاب

در ساحل ماسه ای با خدا قدم میزدم به پشت سرم نگاه کردم جاهایی که از خوشی ها حرف زده بودیم دو ردپا بود و جاهایی که از سختی ها حرف زده بودیم جای یک ردپا بود به خدا گفتم در سختی ها کنارم نبودی؟ گفت آن ردپایی که میبینی من هستم؛ تو را در سختی ها به دوش می کشیدم!! خدایاااااااا بی نظیری??

انسان

[هورا]لطفا بیاین وبم

رها خانومی

برای تو برای چشم هایت... برای من برای درد هایم برای ما... برای این همه تنهایی ای کاش خدا کاری کند

دریا

الهی دانایی ده که در راه نیفتم و بینایی ده که در چاه نیفتم الهی پایی ده که با آن کوی مهر تو پوییم و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوییم ....................................................[گل]

مات خدا

بر خاکی نشسته بودم که خدا آمد و کنارم نشست! گفت: مگر کودک شده ای، که با خاک بازی ميکنی! گفتم: نه! ولی... از بازی آدمهايت خسته شده ام! همان هايی که حس می کنند هنوز خاکم و روح تو در من دَميده نشده من با اين خاک بازی ميکنم، تا آدمهايت را بازی ندهم! خدا خنديد... پرسيدم خدايا چرا از آتش نيستم!؟ تا هر که قصد بازی داشت را بسوزانم! خدا اما ساکت بود! گويا از من دلخور شده بود! گفت: تو را از خاک آفريدم تا بسازی، نه بسوزانی...! تو را از خاک از عنصری برتر ساختم از خاک ساختم که با آب گل شوی و زندگی ببخشی... از خاک که اگر آتشت بزنند باز هم زندگی ميکنی و پخته تر ميشوی... با خاک ساختمت تا همراه باد برقصی... تو را از خاک ساختم تا اگر هزار بار آتش و آب و باد تو را بازی داد تو برخيزی... سر برآوری... در قلبت دانهٔ عشق بکاری... و رشد دهی و از ميوهٔ شيرينش لذت ببری... تو از خاکی پس به خاکی بودنت ببال و من هيچ نداشتم برای گفتن.. خـــــــــــــُُــــــــــــــــــــــــــدا...

محمد

گاهی باید بی رحم بود. نه با دوست، نه با دشمن، که با خودت ! و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت می خوابانی بر صورتت…