من در ایوانم ، رعنا سر حوض

آسمان‌، آبی تر،

آب آبی تر.

من در ایوانم‌، رعنا سر حوض‌.

رخت می شوید رعنا.

برگ ها می ریزد.

مادرم صبحی می گفت‌: موسم دلگیری است‌.

من به او گفتم‌: زندگانی سیبی است‌، گاز باید زد

با پوست‌.

زن همسایه در پنجره اش‌، تور می بافد، می خواند.

من «ودا» می خوانم‌، گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری.

آفتابی یکدست‌.

سارها آمده اند.

تازه لادن ها پیدا شده اند.

من اناری را، می کنم دانه‌، به دل می گویم‌:

خوب بود این مردم‌، دانه های دلشان پیدا بود.

می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم‌.

مادرم می خندد.

رعنا هم‌.


سهراب سپهری

 

/ 8 نظر / 23 بازدید
لعیا

رﻭﺯﮔﺎﺭﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ ... ﺍﺩﻣﻬﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﻮﻧﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺍﻭﺭﻧﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﻭﻟﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺸﺎﻥ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯼ ...

لعیا

انسان حرفهای زیبا زیاد میزند اما..... مشکل این است که زشت عمل میکند! سلام مرا به وجدانت برسان....... و اگر بیدار بود بپرس چگونه شب ها را آسوده می خوابد . . . ؟

یه فنجون تنهایی

مدام دلت را میشکنند سکوت میکنی هیچی نمیگویی حتی اخم هم نمیکنی دلت را برمیداری و آروم میری بعدها صدایت میکنند بی معرفت

دریا

وقتی چترت خداست بگذارابرسرنوشت هرچه می خواهدببارد...[گل]

behdone

یاد سهراب سپهری همیشه گرامی.

behdone

یاد سهراب سپهری همیشه گرامی.

فرهاد

عاشق سهرابم این شعرشو دوست دارم میگم خواستی بیا سری به کلبه ما بزن در این سرمای سرد بین آدمها فنجان چایی هست گرمت که نکند دلگرمت که می کند فقط خواستی بیا بخون نه بیایی و پست اول یه جمله بنویسی و برید بخون