نشان کویت

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است ..


گفتم مرا غم تو ، خوشتر زشادمانی

گفتا که در ره ما ، غم نیز شادمانیست ..


گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغان است ..


گفتم فراق تا کی ؟ گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است .. گفتا سخن همان است ..


فیض کاشانی

 

/ 7 نظر / 17 بازدید
ارمغان

بي تجربه متولد مي شويم ، با جرات زندگي مي كنيم ، و با حيرت مي ميريم ، تنها چيزي كه فروغش به خاموشي نمي گرايد خاطرات پاك است

ارمغان

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد

شادی

از پنجره روزگار به درخت عمر که می‌نگرم خوش‌تر از یاد خداوند ثمری نیست . . .

زهرا

[دست][گل]گفتا که در ره ما ، غم نیز شادمانیست ....[گل]

الی

زیبا بود