بابا بزرگ

با خودم عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم

بگویم:

از تو دلگیرم،

ولی باز تو را دیدم و  گفتم :

بی تو می میرم .....

 

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

... و ای بهانه ی شیرین تر از شکر قندم به عشق پاک کسی جز تو دل نمی بندم به دین این همه پیغمبر احتیاجی نیست همین بس است که اینک تویی خداوندم همین بس است که هر لحظه ای که می گذرد گسستنی نشود با دل تو پیوندم مرا کمک کن از این پس که گام های زمین نمی برند و به مقصد نمی رسانندم همیشه شعر سرودم برای مردم شهر ولی نه! هیچ کدامش نشد خوشایندم تویی بهانه ی این شعر خوب باور کن که در سرودن این شعرها هنرمندم «نجمه زارع»

همسفر جاده دلتنگی

گاهی شعر وادارم می کند خودم را بنویسم مثل تو که گاه وادارم می کنی به خودم فکر کنم «محمدعلی بهمنی»

همسفر جاده دلتنگی

اگه قراره فردا من فرتی بمیرم باید خنگ باشم دنیا رو جدی بگیرم

همسفر جاده دلتنگی

از من تنها تو مانده ای پر باز می کنم بالم بر آسمان غروب می ساید و شب می شود تنها در ظلمات جهان می گردم و از بادها و شب پرگانم بیم نیست ... از من تنها تو مانده ای ... «شمس لنگرودی»

همسفر جاده دلتنگی

«قلب پاک» از تمام معابد جهان مقدس تر است به داشتنش خرسند باش ... آدم های خوب، نه خاطره اند، نه تاریخ، بلکه حقیقت روزگارند ...

همسفر جاده دلتنگی

غمگین ترین آدم ها زیباترین و قشنگ ترین خنده رو دارند ...

همسفر جاده دلتنگی

روز را خورشید می سازد روزگارش را ما ...

همسفر جاده دلتنگی

سوال کردم از او عشق چیست؟! چشمانش؛ سکوت ریخت برایم جواب خوبی بود ... «حمیدرضا برقعی»

همسفر جاده دلتنگی

زیاد امید ندارم که از تپیدن قلبم گُلی دوباره بروید ... «حسین صفا»

همسفر جاده دلتنگی

شب گذشته، من و او، چه خواب خوبی بود در آن سیاهی شب، آفتابِ خوبی بود همیشه موقع دیدارِ او دلم می ریخت اگر چه ترس نبود اضطرابِ خوبی بود گناه نیمه شب ما کلام حافظ شد گناه نیمه شب ما ثواب خوبی بود تفالی نزد و یک غزل برایم خواند ولی عجب غزلی! انتخاب خوبی بود «چه مستی است؟! ندانم که رو به ما آورد» جهان به رقص در آمد ... شراب خوبی بود سوال کردم از او عشق چیست؟ چشمانش سکوت ریخت برایم، جواب خوبی بود تمام شب تن او را ورق ورق خواندم غزل، سپید، ترانه، کتاب خوبی بود اگر چه شاعر آیینی ام، دلش می خواست که عاشقانه بگویم، عذاب خوبی بود ... «سید حمیدرضا برقعی»