حافظ و بوی زلف یار

گوهر مخزن اسرار همان است که بود

حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همان است که بود

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

همچنان در عمل معدن و کان است که بود

کشته غمزه خود را به زیارت دریاب

زان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود

رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری

همچنان در لب لعل تو عیان است که بود

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

سال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود

حافظا بازنما قصه خونابه چشم

که بر این چشمه همان آب روان است که بود

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تي تي

سلام بسيار عالي.../[گل]

دریا

دل در طلب دیدن رویت پرواز کند از قفس سینه به سویت آزاد کند روح خود از پیکر خاکی هر روز کند سجده به سویت در پهنه افلاک کسی نیست تا دل ننهد در گرو سلسله مویت خواهم که شوم محو در آثار وجودت تا نیست شود هستی من بر سر کویت گر گوشه چشمی به ترحم بنمائی از خاک به افلاک رسم دست به سویت

طلوع زیبایی

امشب شب آرزوهاست شب پراز ستاره خواستن شب پراز امید امید به رسیدن امشب هرکسی از خدا چیزی میخواهد منتظری لحظه انتظار را بهانه کرده است عاشقی امید به عشقش بسته است مادری فرزندش را دعا میکند وشاید فرزندی پدر مادرش را امشب شب شیرین آرزوهاست میگویند امشب هرچه آرزو کنی برآورده میشود من هم آرزو میکنم آرزو میکنم شاید امشب کسی هم در آرزوهای خودش آرزوهای مرا بخواهد شب آرزوهاست آرزوهایتان آرزویم شب آرزو ها باتاخیر مبارک..

همسفر جاده دلتنگی

قشنگ یعنی چه‌؟ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه‌ی اشکال و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس ... «سهراب سپهری»

همسفر جاده دلتنگی

بر آب وقتِ رفتن، عکس رخت فتاده؟! یا باغبان زِشرمت، گل را به آب داده؟! «سبزواری»

همسفر جاده دلتنگی

بر دوستانِ رفته چه افسوس می خوریم ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم؟! «صائب تبریزی»

همسفر جاده دلتنگی

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟ افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟ من شور و شر موج و تو سرسختیِ ساحل روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟ هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی مغرور، ولی دست به دامان رقیبان رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟ "تنهایی و رسوایی"، " بی مهری و آزار " ای عشق، ببین من چه کشیدم، تو چه کردی؟ «فاضل نظری»

همسفر جاده دلتنگی

آنچه ما کردیم با خود، هیچ نابینا نکرد در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را ...!