از باد بپرس !!

با من گله کردی که چرا شهر شلوغ است ؟

از باد بپرس ، بوی ترا برده در این شهر خیال باطل

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارمغان

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف... کاش کسی جایی منتظرم بود...

ارمغان

سه تا رفيق اصفهوني و شيرازي و مشهدي با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول . هر کدومشون يه جايي ميشينن و يه دل سير غذا ميخورن و اول اصفهونيه ميره پاي صندوق و ميگه : ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول مارو بدين بريم صندوقدار : کدوم بقيه آقا ؟ شما که پولي پرداخت نکردي! اصفهونيه ميگه يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا بهتون ميدم خلاصه از اون اصرار از اين انکار که شيرازيه پا ميشه... و رو به صندوقدار ميگه : آقا راست ميگن ديگه ، منم شاهدم وقتي من ميزمو حساب کردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه که بهش گفتين بقيه پولتونو بعدا ميدم. صندوقداره از کوره در رفت و گفت : شما چي ميگي آقا ، شما هم حساب نکردي! بحث داشت بالا ميگرفت که ديدن مشهديه نشسته وسط سالن و هي ميزنه توي سرش ملت جمع شدن دورش و گفتن چي شده ؟ مشهديه گفت : يَره! با اي اوضاع، حتما مِخِه بگه مُويَم پول نِدادُم

ارمغان

بعضی زخمها هست که هر روز صبح، باید پانسمانش را باز کنی وروش نمک بپاشی! تا یادت نرود... دیگر، سراغ بعضی آدما نبــاید رفت!!

ارمغان

زندگی به مرگ گفت چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه؛ من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی... مرگ ساکت بود زندگی گفت رابطه ی من و تو چه غريب است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد... زندگی فریاد زد دیوانه، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده ای...

ارمغان

برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمت مان ببیند گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش روحی که این همه را دربر گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم... - مارگوت بیکل

انسان

[دست][دست][دست][دست]عالی عالیییییییییییی[دست] سلام....

شاپرک

شنیده بودم پا قلب دوم است اما باور نداشتم تا آن زمان که فهمیدم وقتی دل ماندن نداری پای ایستادن هم نداری [گل]

همسفر جاده دلتنگی

آن نصیحت ها که می کردیم اهل عشق را این زمان معلوم ما شد کان همه افسانه بود «وحشی بافقی»

همسفر جاده دلتنگی

خوش به حال من و دریا و غروب خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید «محمد علی بهمنی»