قاره های جهان

تمامِ فکر‌هایم را کرده ام

بهترین راه همین است که یک شب زلزله‌ای بیاید

قاره ی من را به قاره ی تو نزدیک کند

همان شب من تنها جاده‌ ی مانده تا رسیدن را بدوم

و بدوم

و بدوم

صبح تو را کنارِ خانه جنگلی‌ کوچکی ببینم

که بی‌قرارِ آمدنِ من ایستاده ای

با سرِ انگشتان مردانه ات موهایِ سیاهم را پشتِ گوشم بزنی‌

و با مهربانی بپرسی‌

صبحانه نانِ محلی می‌خوری با پنیر و گردوی تازه؟؟



نیکی‌ فیروزکوهی

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
کمی بودن

چه قشنگ......

شادی

برای قدم زدن با تو هر از گاهی از خودم بیرون میزنم، روحم هنوز به خانه برنگشته...

اهورا...

دلم می خواست وقتی می آمدی خواب باشی بعد من در چشمهایت نگاه می کردم و خودم را می دیدم می خواستم وقتی بیایی هوا خوب باشد شب اگر بود ماه داشته باشد و روز اگر بود ، روزیش هم ، همراه خودش بود و آفتابش ناز تابیده بود وقتی می آمدی دلم می خواست بهار شده باشد یا پاییز یا زمستان یا ... هر چی ! وقتی می آمدی دلم میخواست بیایی ...

laya

این روزها... تلخم! تلخ... تلخ می نویسم... تلخ فکر می کنم... این روزها... دست برداشته ام از توجه بی وقفه به حضور آدم ها...! پرهیز می کنم از ثبت وجودهایی که ماندگاری ندارند! این روزها... تلخ تر از همیشه... از همه ی آدم ها بریده ام!...