رخسار من اینجا

 

با یار به گلزار شدم رهگذری

بر گل نظری فکندم از بی‌خبری

دلدار به من گفت که شرمت بادا

رخسار من اینجا و تو بر گل نگری؟!!

مولانا

/ 93 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمان

مسکینی دیدم با کفش پاره شکر میکرد خدا را... گفتم که کفش پاره شکر خدا ندارد، گفتا یکی شکر میکرد دیدم که پا ندارد

مریم

دلمـــ . . . {کما} میخواهــد . . . از همان هایی کهــ . . . دکتر میگوید : متاسفمــ فقط واسش {دعا} کنیــد . . .

قلم

زندگی با همه‌ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش جاری شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند...

سيد

سلام شعر بسيار زيبايي بود . ممنون [گل]

زهـــــرا

بسیار زیبا بود شعرتون آقا پویا[دست][گل][گل][گل][گل]

شعیب

سلام خدایا تورا غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم وتورا بخشنده پنداشتم و گناه کار شدم تورا وفادار دیدم و هرجا که رفتم بازگشتم تورا گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی

khodai

پروردگارا! سال هاست به این نتیجه رسیده ام که؛ " تو " آن مشترک مورد نظری، که همیشه در دسترسی .. ** اِلٰهي وَ رَبّي مَنْ لي غَیْرُکَ **[گل]سلاااااااام[گل]

هستی

تنها بی هوایی آدمی را خفه نمی کند گاهی هوایی شدن آرام آرام بدون روسیاهی خاموشت می کند