صداقت

انسان های خوب خوشبختی را تعقیب نمی کنند،

بلکه زندگی می کنند،

و خوشبختی پاداش مهربانی ، صداقت ، درستکاری و انصاف آنهاست...

 


/ 19 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زرین قلم

والا تو این زمونه ...صداقت... تاوان داره ...

فرنگیس

ﺗـــــــــــــــــﻮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻛﻪ ﺭﻭﺯﮔـــــــــــــــــﺎﺭ ﺩﺭﯾـــــــــــــــــﻎ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﺻﺖ ﻣﺎ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣـــــــــــــــــﺎ! ﻣـــــــــــــــــﻦ ﺑـــــــــــــــــﯽ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑـــــــــــــــــﯽ ﺑﻬــــﺎﻧﻪ ﺑـــــــــــــــــﯽ ﻫــــﻮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎ ﺗـــــــــــــــــﻮ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾـــــــــــــــــﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﻛﻪ ﺑـــــــــــــــــﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺷﺪﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﺻﺘﻢ ﺑـــــــــــــــــﻮﺩ....[گل]

یکتا

سلام. خوشحال میشم به من سر بزنی..[تایید][تایید]

عسل

،سر نخی از مویت افتاده به دستان پلیس حال می فهمد چرا این قتل ها زنجیره ای ست!! سجاد شهیدی

انسان

اگراز صداقت سوءاستفاده نشه عالیه[گل]

دریا

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست.... زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است.... از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف، يادمان باشد اگر گل چيديم، عطر و برگ و گل و خار، همه همسايه ديوار به ديوار همند.... .........................................................[گل]

دریا

خدا نزديک است او همين واحد بالايي ما مي شيند من رفيقم با او گاه گاهي به سراغش روم و گاه سراغم آيد با هم از خويش سخن مي گوييم من و او مدتها است ، درد دلهاي فراوان داريم . بيشتر، صحبت من گرم کند محفل ما را چون او کم سخن گويد و در دل ريزد ، همه ي دردش را . هر زمان خانه ي او مهمانم ، او پذيرايي گرمي کند و چايي داغي ريزد و برايم با صوت متن قران خواند . گاه اگر پيش آيد ، من برايش شعر از ، حافظ و سعدي و سهراب سپهري و فريدون مشيري خوانم . گاه از فرط غرور ، چند بيت از غزل و شعر خودم مي خوانم . گاه او مي رنجد از من اما _ کافي است ، يک (( غلط کردم )) خالي ولي از روي صداقت گويم ، تا ببخشد من را . او دلش مي گيرد ، که چرا گاه همين واحد پاييني ما ، حرمت بودن او را راحت ، زير پا مي شکنند . يا همين خانه ي پشتي هرگز پاسخ دعوت مهماني او را ندهند ... او ولي باز به دل ريزد و حرفي نزند . وقتي از واحد او مي خواهم ، بروم خانه ي خود او به من مي گويد باز هم سر بزن و حالي پرس چون غريبم اينجا ! من در آغوش کشم با همه احساس و وجودم او را گونه اش مي بوسم و در آخر با اشک دستي از دور تکان مي دهم و مي آيي

ترمه

مرداب به رود گفت : چه کردی که زلالی ؟! جواب داد : ” گذشتم “ .