وحشی بافقی

 ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

 با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

.......

وحشی بافقی

 

/ 27 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

ب بعضیــــــــآ باس گف: وقـــــــــتی میبینـــــــی یکی داغــــــونهــ... اگـــــهــ بلـــد نیســــــتی دلداریـــــ بدی... لاقــــــــل خفـــهــ شو هی نگــو مـــــن ک بهــــت گفتــــهــ بــودم...

khodai

سلااااااااام بسیار زیبا و دلنشین.[گل][دست][دست][دست][گل]

مریم

مرا فقط ،شیشه های خانه مان می فهمند؛ چون بعد از من آنها شکستند.

یک رهگذر

سالهاست آموخته ام رسم عاشقی در بی وفاییست، گاه در اوج سکوت سکوتت نشان از همصداییست....

همسفر جاده دلتنگی

آخرین برگ سفر نامه باران این است که تو از نسل گل نسترنی و من از ریزش تنهایی موج به تو میخندیدم آخرین زمزمه لحظه تقدیر این است که حوادث همگی خاطره بینش ماست این چنین نیست که میپنداری «زندگی شیرین است»

همسفر جاده دلتنگی

خشک می شم ولی نمی میرم مثل دریاچه ی ارومیه ...

همسفر جاده دلتنگی

آخر این نشد این نشد که من در پس گلدان گریه ها هر شب نهال ناقص شعری را نشا کنم و تو آنسوی ترانه ها خواب لاله و افرا و ستاره ببینی دیگر کاری به کار این خیابان بی نگاه و نشانه ندارم می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها می خواهم به همان کوچه ی پاک پروانه برگردم باران که ببارد همان کوچه ی کوتاه بی کبوتر کفاف تکامل تمام ترانه ها را می دهد بی خبرنیستم ! گلم می دانم که دیگر از آن یادگاری رنگ و رو رفته خبری نیست می دانم که تنها خاطره ی خنجری در خیال درخت خیابان مانده ست اما نگاه کن ! زیباجان آن گل سرخ پر پر لای دفترم هنوز به سرخی همان پنجشنبه ی دور دیدار است نگاه کن «یغما گلرویی»

سپیده

اوخــــــــــی ... این دوتا رو نیگـــــــــــا ، با هم قهرن ؟؟؟ [نیشخند]