دیر آمدی ای نگار سرمست

دیر آمدی ای نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
بر آتش عشقت آب تدبیر
چندان که زدیم بازننشست
از روی تو سر نمی توان تافت
وز روی تو در نمی توان بست
از پیش تو راه رفتنم نیست
چون ماهی اوفتاده در شست
سودای لب شکردهانان
بس توبه صالحان که بشکست
ای سرو بلند بوستانی
در پیش درخت قامتت پست
بیچاره کسی که از تو ببرید
آسوده تنی که با تو پیوست
چشمت به کرشمه خون من ریخت
وز قتل خطا چه غم خورد مست
سعدی ز کمند خوبرویان
تا جان داری نمی توان جست
ور سر ننهی در آستانش
دیگر چه کنی دری دگر هست
/ 7 نظر / 16 بازدید
الی

جالبه[خنده][خنده][خنده]

همسفر جاده دلتنگی

دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان «فاضل نظری»

همسفر جاده دلتنگی

سبز نه! زرد نه! آمیزه ای از سبزم و زرد بس که درهم شده، پاییز و بهارم، باران! «علی داوودی»

همسفر جاده دلتنگی

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری كه بخواهد دلی از دختر یك خان ببرد «حامد عسگری»

همسفر جاده دلتنگی

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمن «کاظم بهمنی»

همسفر جاده دلتنگی

مؤذنا، به امید که می زنی فریاد؟! تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم «فاضل نظری»