تاریخ و جغرافیا

میان من و تو

مرزها بسیارند....

دست‌هامان اما

جغرافیا نمی‌دانند!


تارا حیدری

 

/ 23 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

اگر دیوار نباشد، پیچک به کجا خواهد پیچید؟ اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند. سربازان را، سنگرها، ما را هیچ کس ... تحمل تنهای از گدایی وست داشتن آسانتر است و تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی آسانتر «قسمتی از کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته ی نادر ابراهیمی»

همسفر جاده دلتنگی

زندگی سخت نیست با هیچ هم می شود زندگی کرد، کمی نور، کمی تعطیلی، کمی لطافت، کمی حرف ... اینها را همه جا می توان پیدا کرد ... «کریستیان بوبن»

همسفر جاده دلتنگی

سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست «حافظ»

همسفر جاده دلتنگی

در گیر و دار روزمرگی ها گاهی حوصله کن مرا باز بی قراری میهمان دلم شده

همسفر جاده دلتنگی

مانند هوای شهر تهران شده ام باران زده ای که همچنان آلوده ست «مجید هادوی»

همسفر جاده دلتنگی

صورت نبست در دل ما کینه ی کسی آیینه هر چه دید فراموش می کند «سلیم تهرانی»

همسفر جاده دلتنگی

چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری ست «احمد شاملو»

همسفر جاده دلتنگی

پرِ پرواز ندارم اما ... دلی دارم و حسرت درناها ... «احمد شاملو»

همسفر جاده دلتنگی

به نور بیا وگرنه تاریکی تو را لمس خواهد کرد ... «سید علی صالحی»

الی

همینجا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!