بی مهری

گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون می کنی    

      دل که در کوی تو می ماند به او چون می کنی ؟

همایی نسائی

 

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

عمری گشتیم به دنبال دست خدا برای گرفتن غافل از آنکه دست خدا، دست همان بنده اش بود که نیاز به دستگیری داشت

همسفر جاده دلتنگی

خدایا به آنان که ادعای عاشقی تو را دارند بیاموز که بزرگترین گناه شکستن دل آدمیان است ...

همسفر جاده دلتنگی

تصمیم گرفتم دیگه تو زندگیِ خودم دخالت نکنم ... دوستان زحمتشو می کشن ...

همسفر جاده دلتنگی

عشق یعنی به پای هم پیر شدن نه به دست هم!

همسفر جاده دلتنگی

گوگل اگه شیرازی بود وقتی یه چیزی رو سرچ می کردی اول می پرسید: - کاکو می خوی چیکار؟! بعد که توضیح می دادی می گفت: - حالو خیلی واجبه؟! اگه جوابت مثبت بود می گفت: - خعله خب کاکو، بشین یه کم بگردم ببینم چیطوو میشه؛ ولی قولت نمیدم!

همسفر جاده دلتنگی

بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیزها می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها تا چه پیش آید برای من نمی دانم هنوز دوری از تو می شود منجر به خیلی چیزها غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است ـ چند روزی می شود ـ مادر به خیلی چیزها عکس هایت، نامه هایت، خاطرات کهنه ات می زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها هیچ حرفی نیست دارم کم کم عادت می کنم من به این افکار زجر آور، به خیلی چیزها می روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز ... بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیزها «نجمه زارع»

همسفر جاده دلتنگی

خدای من ... پروردگار مهربان من ... حس بودنت حس داشتنت عجیب آرامم می کند ...

مهمان

[نگران]