گفتی غزل بگو ! چه بگویم ؟

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟


گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


 قیصر امین پور

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارمغان

خسته ام . می خواهم به قدر ِ هزار سال نوری آرامش ، بخوابم ؛ بی آن که خواب ببینم . می خواهم کمی به آرامش فکر کنم . کمی به خودم ؛ و به کسانی که مهربانی شان مُشتی شکوفه ی نارنج است . صدای شان را ، عطر و بوی نگاه شان ، و کج و کوج ِ اخم ها و لبخندهاشان را می شود شنید . می شود دست های شان را به گرمی فشرد و عمق چشم های شان را بی مانعی کاوید.... . می خواهم کمی به آفتاب ، به پرنده ، به ماه ؛ می خواهم کمی به خودم فکر کنم . و به تاول ِ پاهام وقتی از مسیر ِ سنگلاخی حقیقی به خانه ی حقیقی ِ خورشید می رسم و از پس پرده ، چشم هایی حقیقی نگاهم می کنند . حالا می خواهم به قدر چند سال نوری آرامش - کم تر یا بیشتر چه توفیر دارد؟ - بخوابم . شاید روزی دوباره بیدار شوم ، بیایم ؛ روزی که مهربانی ، مُشتی شکوفه ی نارنج باشد !

ارمغان

کوچک که بودم کشتی هایم که غرق می شد سریع برگی از دفتر مشقم می کندم و دوباره یکی عین آن را می ساختم حالا ولی، روزهاست که کشتی هایم غرق شده و تنها، در حسرت آنم که چرا دیگر دفتر مشقی ندارم؟!!** .........

ارمغان

خداوندا... ما برای ِ داشتن ِ دستهای ِ تو ریسمان نبسته ایم " دل " بسته ایم.......

دریا

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

ترمه

من هم اکنون احساس می کنم بر تل خاکستری از همه یِ آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم و اعماق آسمان ساکت را می نگرم و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ این سئوال همواره در پیش نظرم پدیدار است و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو اینجا چه می کنی ؟ امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد همین و همین ...

همسفر جاده دلتنگی

ایستاده در باد شاخه‌ی لاغر بیدی کوتاه بر تنش جامه‌ای انباشته از پنبه و کاه بر سر مزرعه افتاده بلند سایه‌اش سرد و سیاه نه نگاهش را چشم نه کلاهش را پشم سایه‌ی امن کلاهش اما لانه‌ی پیر کلاغی است که با قال و مقال قاروقار از تهِ دل می‌خواندَ: آن که می‌ترسد می‌ترسانَد! «قیصر امین پور»

همسفر جاده دلتنگی

شنیدمت که نظر می‌ کنی به حال ضعیفان تَبم گرفت و دلم خوش، به انتظارِ عیادت «سعدی»

همسفر جاده دلتنگی

غبار راه گشتم، سرمه گشتم، توتیا گشتم به چندین رنگ گشتم، تا به چشمت آشنا گشتم «نجیب اسد آبادی»

همسفر جاده دلتنگی

راه پنهانی میخانه نداند همه کس جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر «فرهنگ شیرازی»

همسفر جاده دلتنگی

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می‌ کنند «حافظ»