گیسوانت زیر باران ...

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

 

غلامرضا سلیمانی

 


/ 8 نظر / 26 بازدید
دختر کوچولو

چمدان دستِ تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است[گل]

دختر کوچولو

تمام نا تمام من باتو تمام می شود ببین که قلب کوچکم با تو چه حال می شود تمام نا تمام من باتو تمام می شود ببین که لحظه های من بی تو سراب می شود تمام نا تمام من باتو تمام می شود تمام بغض و کینه ام با تو چه پاک می شود. تمام نا تمام من باتو تمام می شود تمام زخم های من با تو شفامی شود تمام نا تمام من باتو تمام می شود ببین حضور عشق در دلم با تو کمال می شود تمام نا تمام من باتو تمام می شود تمام شور و عشق من بی تو تمام می شود تمام نا تمام من باتو تمام می شود ببین که لحظه لحظه ام با تو شراب می شود شراب عشق تو و من سکر مدام می شود تمام نا تمام من با تو تمام می شود ...... [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مهدی جان

ممنونم از همه حرفای قشنگت خوش اومدی و خوش خواهی اومد فکر ما رو هم بکن عیدت هم مبارک[گل][قلب]

همسفر جاده دلتنگی

اینجایم کنار مردمی که زنده و مرده ام یک دو هفته دلتنگی تفاوتش خواهد بود ...

همسفر جاده دلتنگی

تنهایی چه شکوه سهمگینی دارد آنگاه که فقط سنگ ها به ما پاسخ می گویند و در سکوت انهاست که پاسخ خود را می شنویم «بیژن جلالی»

همسفر جاده دلتنگی

چه دریاچه ای بود نگاهت و من نمی دانستم تا کجاها همراه خنده ات در آن پارو خواهم زد ...

همسفر جاده دلتنگی

ای عشق لبخند تو بر لبهای من است و دست های لطیف تو چون آب بر تن من می لغزد و چشم های تو نگران من است تو را که در اندوه خود خواب می بینم «بیژن جلالی»

همسفر جاده دلتنگی

کاش ما نیز چون ابرها گریستن را می دانستیم و چون گل ها خندیدن را کاش ما نیز چون آب روان راه خود را باز می یافتیم راهی که از آب بودن به آب بودن می رسد «بیژن جلالی»