طبیعت زیبا

باز خیال خام تو....

دست مرا گرفت و بُرد.........!!!

 

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

این چه رازی ست نهان در دل کوهستانها که همه خستگی اش تازه نماید جانها کوله بر دوش گرفتیم و کشیدیم به کوه زیر برف خفن و چله ی تابستانها حافظ خانه نشین داشت اگر دیوانی ما سرودیم در این کوه بسی دیوانها مردم شهر بگویند به ما : سنگ پرست بر سر مذهب ما سوخت بسی ایمانها گاه آزاد ز هر دولت و گاهی بی غم گاه دیوانه بخوانند و گهی حیرانها گاه گویند پری زاده ای آنجا سر کوه پر کند از می نابش همه ی لیوانها همه جا جلوه ی یار ا ست... بود کوه انگار: باغی از آینه ها، چهره ی او در آنها هر چه تحقیق نمودیم نشد بر ما فاش که چه رازی ست نهان در دل کوهستانها

ازمهین آباد

انرژی هسته ای داشته باشیم بدبختیم و انرژی هسته ای نداشته باشیم که صد در صد بدبختیم چاره چیست ؟ کسی آیا میداند؟ اصلا اگر انرژی هسته ای داشته باشیم بدبختیم یا خوشبختیم ؟ راز خوشبختی ما در چیست کسی میداند ؟

مریم

این روزها انگار آدمها به دست هم پیر میشوند نه به پای هم!

افتاب

چه تصویر زیبایی چه متن قشنگی چه رویایی!!!!![رویا]

مریم

سکـــــــــوت من فریــــــــــــادِ یـــــــــک احســــــــــاس نـا گفتـــــه است ..

همسفر جاده دلتنگی

ای هنوز آفتابی! ابرها پاک کردند ما را رو به این حال تاریک، روشنگری کن! «مصطفی حسن زاده»

همسفر جاده دلتنگی

مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم آه؛ می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من به فریاد همانند کسی که نیازی به تنفس دارد مشت می کوبد بر در پنجه می ساید بر پنجره ها محتاجم ... «فریدون مشیری»

همسفر جاده دلتنگی

ر ی را، ر ی را درد هوا که بخواند درین شبِ سیا او نیست با خودش، او رفته با صدایش اما خواندن نمی تواند ... «نیما یوشیج»

همسفر جاده دلتنگی

خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی وان می که در آن جاست، حقیقت نه مجاز است از وی همه مستی و غرور است و تکبّر وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او مَحرمِ راز است ... «حافظ »

همسفر جاده دلتنگی

خلوت گزیده را، به تماشا چه حاجت است؟ چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است؟ «حافظ»