لب دریا

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی...

که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی...

تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟

بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟

انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست

سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی

من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم

بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی

غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی

دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی

حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟

حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی


احسان نصری

/ 7 نظر / 20 بازدید
ترمه

بعضـی ها گـریه نمی کنند ! اما .. از چشــم هایشان معلوم است ،، که اشکـــی به بزرگی یک سکــوت !! گــوشه ی چشمشان به کمیـــن نشسته !

همسفر جاده دلتنگی

ما در مسیر زندگی با هیچ کس به طور اتفاقی همراه نمی شویم. همه ی آدم ها با دلیل وارد زندگی ما می شوند ...

همسفر جاده دلتنگی

از زندگی لذت ببرید. از فرصت ها استفاده کنید. سرخوش باشید. شادی امروز را به فردا موکول نکنید. چون این لحظه پیرترین سنی هستید که تا به حال بوده اید و جوان ترین سنی که تا ابد خواهید بود ...

همسفر جاده دلتنگی

تقریباً همه ی مردم بخشی از عمرشان را، در تلاش برای نشان دادن ویژگی هایی که ندارند، تلف می کنند ... «ساموئل جانسون»

همسفر جاده دلتنگی

دل های پاک خطا نمی کنند سادگی می کنند ... و امروز سادگی پاک ترین خطای دنیاست ...

همسفر جاده دلتنگی

هیچ کس حق ندارد درباره ی شما قضاوت کند چون هیچ کس دقیقاً نمی داند چه بر شما گذشته است ... شاید مقداری از سرگذشتتان را شنیده باشند اما، هرگز آنچه که در قلب خود احساس کرده اید را حس نکرده اند ...