پاییز طلایی

گفته بودی : ...

" پاییز " ...

که ...

بیایید ...

به سراغ " رویاهایم " می آیی..

تا " دلت " ...

را ...

پیشکش " عاشقانه هایم " کنی.

من ...!

" عاشقانه هایم " ...

را ...

سرودم ...

ببین ...

" تو " نیامدی ...!!!


عباس رزاقی

 

/ 16 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زبل خان

همه خندیدند به مردی که با سگش راه میرفت بی شک وفا چیز خنده داری است ...

فرزانه

همیشه دلم خواسته بدانم لحظه‌های تو بی من چطور می‌گذرد ؟ وقتی نگاهت می‌افتد به برگ به شاخه به پوست درخت وقتی بوی پرتقال می‌پیچد وقتی باران تنها تو را خیس می‌کند وقتی با صدایی برمی‌گردی پشت سرت نیستم وقتی آفتاب تنها بر تو می‌تابد نه عشق من ! همان آفتاب مرا هم گرم می‌کند من هم همین‌طور ! { عباس معروفی }

فرزانه

همینجور که ساده نگاه کنی یا اخمالو حتا در خواب گوشه های لبهات می خندد .. نگاهت می کنم .. نگاهت می کنم و مست به خواب می روم .. { عباس معروفی }

شادی

مطلب زیبایی بود ممنون.[گل]

silentthoughts

“با مشاهده یک در بی درنگ لزوم دیوارها احساس می شود. آیا با مشاهده یک دیوار هم به همان اندازه لزوم یک در را احساس می کنیم؟" شاملو سلام.تبریک. وب خوبی دارید.

شیوا

نوشته هاتون عالیه [گل]